دوباره داستانش را رد کردند. این بار سردبیر بالای داستان نوشته بود:
«نواز، جان مادرت این شخصیت نظامی را از توی داستان دربیار سر همه ما را می بری بالای دار، آقا جان پرویز مشرف را ول کن! جان مادرت یک داستان عشقی بنویس که نه آدم نظامی تویش باشد نه کسی از خارج آمده باشد داخل کشور، نه اصلا آدم تویش باشد، اصلا یک فابل بنویس. یک فابل عشقی. ارادتمند.»
هفتمین داستانش را هم رد کردند. دیگر حوصله اش سر رفته بود. داستان عشقی بلد نبود بنویسید، چند سال بود که هر چه نوشته بود سیاسی بود. اما اوضاع این روزها در کشور حتی مثل یک هفته پیش نبود. کوچکترین انتقادی از دولت به دو راه ختم می شد، یا باید با نخست وزیر دیدار می کردی تا او نقد پذیر جلوه کند یا نامت می رفت توی لیست سیاه کنار آن دسته از نویسندگانی که از صهیونیست ها دلار گرفته اند در نقد دولت داستان بنویسند. همین هفته ی پیش بود که مراسم بهترین کتاب سال برگزار شد. نواز می دانست که کتابش هیچ امیدی برای بردن جایزه ندارد و در عمل هم این اتفاق افتاد. جایزه بهترین داستان کوتاه سال به کتاب «نخست وزیر حرف ندارد» ، جایزه بهترین پژوهش به کتاب «بررسی کرامات دولت از دیدگاه نو» و جایزه بهترین رمان سال به «اعجاز معجزه در کابینه» اعطا شد تا مراسم امسال سراسر غافلگیری باشد. چاره ای نبود باید چیزی می نوشت وگرنه از حقوق خبری نبود. شروع کرد به نوشتن فابل اما سراغ هر حیوانی که می رفت چیزی در ذهن اش نقش می بست، می ترسید کسی این حیوان ها را به خودش بگیرد. دست از نوشتن کشید و سعی کرد کمی تمرکز کند. حین تمرکز ناگهان یک داستان عشقی رمانتیک در ذهن اش نقش بست و بلافاصله شروع به نوشتن آن کرد:
[ما هر سه تا کیف داشتیم و در تاکسی نشسته بودیم. یکی کیف گران قیمت چرمی، یکی کیف ارزان قیمت پارچه ای و یکی کیف قفل دار مدرسه ای. ما هر سه تا عینک زده بودیم. یکی عینک ظریف طبی، یکی عینک دودی اسپرت و یکی عینک کائوچویی. ما هر سه تا کنار هم نشسته بودیم. یکی از ما مشغول روزنامه خواندن شد. کسی که عینک دودی اسپرت زده بود، گفت: «آخه اینم شد روزنامه.»
آقای راننده که یکی از همان روزنامه ها را روی داشبورد ماشینش گذاشته بود خواست چیزی بگوید که آقایی که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «شما اصلا خوندیش؟ این حرف توهین به یه مملکته، می دونی این روزنامه چقدر خواننده داره؟»
بعد رو کرد به کسی که که کیف پارچه ای داشت و گفت: «شما که می دونید؟»
و او که کیف پارچه ای داشت گفت: «اوهوم.»
کسی که که کیف چرمی گران قیمتی داشت، ادامه داد: «بهرحال من با این طرز فکرها مخالفم، اصلا با این کارها درست نمی شه.»
در همین لحظه کسی که عینک ظریفی به چشم زده بود، گفت: «هی آقا مگه تو از انقلاب چی می دونی؟»
در همین لحظه آقای راننده محکم کوبید روی ترمز و کسی که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «البته منظور ایشون اینه که آدم نیاز به پیشرفت داره، مگه نه؟»
و کسی که کیف پارچه ای داشت، گفت: «اوهوم.»
کسی که کیف گران قیمت چرمی داشت، ادامه داد: «بهرحال من همیشه این لغت رو مترادف با خرابکاری معنی کردم»
و بعد رو کرد به کسی که عینک کائوچویی داشت و پرسید: «شماها که خرابکار نیستید؟»
در همین لحظه آقای راننده سوال کرد: «قربان اینجا پیاده می شید؟»
ما دو نفر بودیم. آقای راننده که رانندگی می کرد. کسی که عینک کائوچویی زده بود و کیف قفل دار مدرسه ای داشت و او که عینک ظریفی زده بود و کیف پارچه ای داشت.]
داستان را که نوشت دوباره آن را مطالعه کرد و برای اضافه کردن بار عاطفی قصه یک جای آن اضافه کرد: «یک قلب قرمز پلاستیکی از آیینه ی جلوی تاکسی آویزان بود.»
بعد سریع آن را ماشین کرد و به دفتر روزنامه فرستاد.
عصر همان روز نامه ای از سردبیر به دست اش رسید، سردبیر نوشته بود:
«نواز جان، تو را به ایمانت قسم می دهم که بگذار این انتخابات کوفتی نخست وزیری تمام بشود کل سرمقاله های سیاسی روزنامه را می دهم خودت بنویسی، جان مادرت فعلا اصلا ننویس، داستان را هم پاره کردم بعد سوزاندم، به کسی اینها را نشان نده، هفته دیگر نخست وزیر روزنامه نویس ها را دعوت کرده به شام، لیست اسامی را که دادم نوشتم تو را برای خیر رسانی فرستادیم شاخ افریقا، برایت بلیت دهلی گرفته ام همین امشب برو. جان مادرت آنجا چیزی ننویسی ها؟با شبکه های معاند و غیر معاند هم گفتگو نکن، کاری به وزیر و کابینه و اقتصاد مملکت هم نداشته باش، جشنواره موسیقی و داوری کتاب سال و عبور مترو از تئاتر هم به من وتو ربطی ندارد، یعقوب شاد را هم گرفته اند. حق اش بود. باید زبان به دهان می گرفت که نگرفت، برو آنجا مسابقات هاگی را ببین برایم نقد بنویس در مورد هاکی، فقط در مورد هاکی. قربانت نامه ی مرا هم خواندی امحا کن. ارادتمند تو.»