خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
28 اردیبهشت 1387
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
14 اردیبهشت 1387
10 اردیبهشت 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
29 بهمن 1386
8 اردیبهشت 1387
11 فروردین 1387
1 اسفند 1386
15 بهمن 1386
2 بهمن 1386
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
23 آذر 1386
29 مهر 1386
14 شهریور 1386
11 اسفند 1386

به جای طنز، مرثیه و مطالب فلسفی می نوشت. آخرین عناوین ستون طنزش مطالبی بود با عنوان: «بی اعتباری دنیا، عدم احاطه معلول بر علت، هورقلیای عشق، تنهایی درد انسان معاصر، مرگ بعد از گذر معشوق، خواب جنسی و ...» از خانه بیرون نمی آمد. در شب شعر ماهانه طنز آنقدر در طول خواندن بغض کرد که عاقبت هم اشک خودش را درآورد، هم اشک حاضران را! یک هفته در کلیسا بست نشست تا مراد دلش را بگیرد! به خودش نمی رسید! مثل ولگردها شده بود! دائم فیلم های رمانتیک نگاه می کرد! اعصاب نداشت. با همه دعوا می کرد! قرص های آرام بخش در او اثر نمی کرد! مواد مخدر و مشروبات الکی، کمترین تاثیر را داشت! مزه مشروبش تریاک بود. همراه تریاک تزریق می کرد و همراه تزریق قرص خواب رنده می کرد و می خورد اما باز چشمانش مثل چشم گرگ باز بود! هیچ چیز باعث خوشحالی اش نمی شد. درمانده و خسته و مهجور و بدبخت و سیاه روز و گرفته و نالان و خار و ذلیل و دمغ و بی روحیه و زار و نزار بود! دیگر صبرش به پایان رسید. از زندگی خسته شده بود به همین خاطر سیم را برداشت و دنبال پریز گشت. به زحمت توانست پریز را پیدا کند. قبل از این که کاری بکند، آخرین سیگارش را کشید. بعد سیم تلفن را به پریز زد و شماره همراه همسرش را گرفت. صدای پیغام گیر را که شنید، صدایش را صاف کرد و گفت: «سلام عزیزم الان یک هفته اس که رفتی خونه بابات نمی خوای برگردی؟»

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: