یکی بود، یکی نبود. و همانطور که تقریباً در تمام داستانهای قبلی اعلام شده، غیر از شخص خدا هیچ کس نبود. سالها و بلکه قرنها پیش در یکی از ممالک راقیهی مترقیه، یک پادشاه پیرپاتال هافهافو بود که داشت روزهای آخر عمرش را میگذراند؛ اما همچنان با اصرار تمام بر ملت فهیم کشورش سلطنت میکرد. این پادشاه از بد روزگار تنها یک پسر ده-دوازده ساله داشت که آن را هم از طریق همسر صد و سی و نهمش بهدست آورده بود. در نتیجه این پسر تنها گزینهی موجود برای حکومت و سلطنت در کشور بعد از خودش بود. این موضوع علاوه بر امراض لاعلاج پادشاه، قوزی بود که بر بالای قوز قبلی سبز شده بود؛ اما از آنجا که در آن زمانها با تقدیر نمیشد در افتاد، پادشاه پیر بالاخره رضایت داد که مملکت را به گل پسرش بسپرد و ریق رحمت را به سلامتی سر بکشد. این اتفاق بالاخره افتاد و به این ترتیب بعد از مراسم خاکسپاری و ترحیم و هفتم و چهلم و... آقا پسر پادشاه طی مراسمی رسمی تبدیل شد به شاه مملکت.
اما بشنوید از طبقات محروم جامعهی فوق الاشاره، یعنی همان جا که یک آقا پسر فقیر بیچاره که روزگارش را با شغل شریف باربری در بازار میگذراند و البته پدر و مادرش را هم از دست داده بود و با یک عده فقیر بیچارهی دیگر توی یک بیغوله در خارج شهر زندگی میکرد، زندگی میکرد.
( لابد پیش خودتان میگویید: خب، این دوتا چه ربطی به هم دارند؟ آنها که فیلمش را دیدهاند، میدانند که قیافه و هیکل این آقاپسر فقیر با آن آقاپسر پادشاه مو نمیزد. شباهت این دو تا به حدی بود که بعضیها فکر میکردند هر دوتا نقش را یک نفر بازی کرده است و البته درست فکر میکردند.)
روزی از روزها که پادشاه تازه کار برای سرکشی به گوشه و کنار پایتخت به همراه هیئتی متشکل از 500 نفر از ملازمین و 750 نفر از افسران سواره نظام و 300 نفر از محافظین و دوهزار و 700 نفر دیگر از کاخ باشکوهش خارج شده بود، ناگهان در بین خیل عظیم جمعیت چشمش افتاد به خودش که در یک لباس مندرس و کثیف لابهلای جمعیت ایستاده بود و او را نگاه میکرد. پادشاه کوچولو که تا به حال خودش را بهجز توی آینه ندیده بود، از دیدن خودش لابهلای جمعیت کلی ذوق کرد و فیالفور بدون اینکه اطرافیان متوجه شوند، شمارهی موبایلش را روی یک تکه کاغذ نوشت طوری که آقاپسر دومی متوجه بشود و دیگران متوجه نشوند، کاغذ را مچاله کرد و از کالسکهاش انداخت بیرون (حالا اینکه چطور آن همه آدم که همگی داشتند پادشاه کوچولویشان را نگاه میکردند، متوجه این کار پادشاه نشدند، چیزی است که ذهن تمام مورخین را به خودش مشغول کرده است. ضمن اینکه متعرض این نکته هم که سالها بلکه قرنها پیش موبایل کجا بوده که آقاپسر پادشاه شماره اش را بدهد به آن یکی آقاپسر، نشوید، چرا که ممالک راقیه مترقیه به خاطر همین پیشرفتهاست که راقیه مترقیه هستند دیگر، وگرنه پس چی؟).
فردای آن شب، آقاپسر دومی با موبایل آقاپسر اولی تماس گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی قرار گذاشتند که همدیگر را دم یکی از درهای مخفی کاخ ملاقات کنند. یکی دو ساعت بعد هم آقاپسر پادشاه و آقاپسر گدا داشتند توی راهروهای مخفی کاخ قدم میزدند و با هم اختلاط میکردند.
آقاپسر اولی گفت:
- دوست ارجمندم! نمیدانی چقدر مشعوف شدم که دیدم همزادی دارم که با من چونان سیبی است که از میان به دو نیم شده باشد.
آقاپسر دومی گفت:
- آره، خیلی باحاله. انگاری تو منی، من توام. منتها توفیرش اینه که تو شاهی و من گدام.
آقاپسر اولی گفت:
- آری، اما نمیدانی من چه مایه از پادشاهی بیزارم. من دوست دارم که آزاد و رها در کوچهها بدوم و موهایم را به دست باد بسپارم و با همسالانم بازی کنم.
آقا پسر دومی گفت:
- راس میگی؟ من هم عشقم اینه که جای تو باشم. خیلی حال میکنم که شاه بشم و اینجا زندگی کنم.
اینجا بود که فکری واحد در ذهن هر دوتا آقا پسر جرقه زد. آنها تصمیم گرفتند که برای مدتی جایشان را با هم عوض کنند. منتها از آنجا که آقاپسر پادشاه یک چیزهایی هم از رسوم مملکت داری از جمله اهمیت رسانه های جمعی در حفظ پایه های قدرت سرش میشد، تصمیم گرفت به جای این که مثل قدیم این کار را مخفیانه انجام بدهند، این تعویض جا را به اطلاع عموم برسانند. ضمن اینکه چند وقت بود اقشار آسیبپذیر جامعه بهعلت نرخ بالای تورم و بیکاری و پدیدههایی از این قبیل که معمولاً در ممالک راقیهی مترقیه پیش میآید، مشغول اعتراض و عدالتخواهی و کارهای بدی از این دست بودند و داشتند کم کم شورش را در میآوردند.
چند روز بعد، یک کنفرانس خبری در محل کاخ برگزار شد و طی آن، دوتا آقاپسر در مقابل دوربینهای خبرنگاران جایشان را با هم عوض کردند. آقاپسر پادشاه، لباسهای مندرس آقاپسر گدا را تنش کرد و آقاپسر گدا هم تاج جواهرنشان آقاپسر پادشاه را گذاشت سرش. بعد از اتمام کنفرانس هم آقاپسر پادشاه (گدای فعلی) رفت تا توی بازار به شغل شریف باربری اشتغال پیدا کند و آقاپسر گدا (پادشاه کنونی) هم رفت تا امورات مماکت را سامان بدهد. به این ترتیب یک گردش قدرت در مملکت فوق الذکر اتفاق افتاد که بسیاری از مورخین همین گردش قدرت تفریحی را دستمایه اصلی دموکراسی پنداشته اند که البته خیلی بیجا کرده اند.
لذا در همین جا این قسمت از داستان شاهزاده و گدا را به پایان می بریم و اعلام می داریم:
ادامه دارد...