خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
منثورات
21 تیر 1387
10 تیر 1387
7 تیر 1387
28 خرداد 1387
منظومات
19 تیر 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
29 بهمن 1386
کاریکلماتورات
1 مرداد 1387
4 تیر 1387
4 خرداد 1387
8 اردیبهشت 1387
11 فروردین 1387
گذرنامه
12 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
23 آذر 1386
29 مهر 1386
25 مرداد 1386

در قسمت قبل خواندیم که...
خلاصه قسمت قبل نوشتن در رسانه های الکترونیک هم از آن کارهاست. خوب هرکس بخواهد خلاصه قسمت قبل را بخواند یک کلیک می کند و کل قسمت قبل را می خواند دیگر. پس در نتیجه بدون ذکر خلاصه قسمت قبل یکراست می رویم سر ادامه داستان:

 

تعویض مناصب دوتا آقاپسر باعث تغییرات زیادی در مملکت شد. آقاپسر گدا (فکر می کنم لازم نباشد هربار توضیح بدهیم که گدای فعلی همان پادشاه قبلی و پادشاه فعلی همان گدای قبلی است) که توی عمرش فقط خورده بود و (بعد از خوردن آروغ زده بود و) خوابیده بود و روی کول نوکرهای بابایش تمرین سوارکاری کرده بود، رساندن هر بار را از مبدا تا مقصد نصف روز طول می داد و صاحبان بار هم چون می دانستند این باربر کوچولو پادشاه مملکت است رویشان نمی شد یعنی می ترسیدند چیزی بهش بگویند (چون با خودشان می گفتند کسی که قبلاً حاکم ما بوده از کجا معلوم که بعداً دوباره حاکم نشه؟). تازه بعضی وقتها هم که از فشار کار (!) خسته می شد به همان صاحبان بار دستور ملوکانه می داد که خودشان بارشان را تا مقصد ببرند و کرایه بار را هم به خزانه مملکتی واریز کنند.
از آنطرف در دربار هم اتفاقات جالبی افتاد. تا چند روز اول که کارها طبق روال سابق انجام می شد همه چیز روی حساب بود. اما همین که پادشاه جدید کارها را دست گرفت و تصمیم گرفت که تصمیمات بنیادی بگیرد داستان شروع شد. پادشاه جدید اولین کاری که کرد این بود که با صدای بلند اعلام کرد از این به بعد هیچکس حق ندارد بارش را به دوش دیگری بگذارد و هرکس باید خودش بار خودش را این طرف و آن طرف بکند. و به این ترتیب طی طرحی پنج فوریتی که در تاریخ مملکت به لحاظ تعداد فوریت بی سابقه بود، همه باربرها و خدمتکاران دربار را مرخص کرد. بعد از آن تصمیم گرفت اقداماتی در جهت کاهش نرخ تورم و پایین آوردن آمار بیکاری انجام بدهد، اما برای اینکه تصمیماتش یک جانبه نباشد، به پیشنهاد مشاور اعظم (که همان مشاور اعظم پادشاه مرحوم بود) دستور داد مشاوران اقتصادی پادشاه سابق را احضار کنند تا به او در امر اتخاذ تصمیمات اقتصادی کمک کنند.
یک روز صبح همه مشاوران دربار در حالی که خوب دست و صورتشان را شسته بودند و کلی هم عطر و ادکلن به خودشان زده بودند در محضر پادشاه جدید حاضر شدند و دست به سینه و مودب نشستند روبروی اعلیحضرت.
پادشاه بعد از اینکه با همه شان دست داد و روبوسی کرد گفت:
ببین داداش! این نشد وضع. معنی نداره که یکی صب تا شب جون بکنه و بار ببره و همیشه هشتش گرو نهش باشه، اون وقت یکی بار نبره و با یه تلفن روزی دو سه میلیون کاسب باشه. باهاس این چیزا... چی؟ حل بشه.
مشاوران با صدای بلند گفتند: بعله.
پادشاه گفت: آباریکلا، حالا بگید طرحهاتونو. هر کی طرحش توپ تر باشه جایزه می دم. می گی نه؟ نیگا کن.
مشاور اول گفت: اعلیحضرتا! بنده عرض می کنم باید مواجب عمال و مستمری بگیران را افزایش دهیم تا رعایا دچار رفاه شوند و اندکی از سروصدایشان بخوابد.
مشاور دوم گفت: پادشاها! به نظر بنده باید به رعایای مملکت وام های گوناگون اعم از وام ازدواج، وام مسکن، وام مرکب، وام زیرانداز، وام جهیزیه، وام کفن و دفن، وام بربری و... بدهیم تا رعایا با دریافت آنها پس از گذراندن مراحل شصت و هفت گانه اداری احساس خوشبختی کنند و اینقدر عدالتخواهی نکنند.
مشاور سوم گفت: سرورم! پیشنهاد من این است که امور رعایا را به خودشان که همان خودمان باشیم واگذار کنیم تا به این ترتیب احساس کنند در اداره مملکت سهم دارند و دیگر این قدر به ما انتقاد نکنند.
مشاور چهارم گفت : سلطانا! باید با فیلم های قشنگ آموزنده کشور دوست و برادرزاده هند و موسیقی های باحال کشور دشمن و باجناق فرنگ روح امید و نشاط را در جوانان این مرز و بوم بدمیم تا آگاه شوند که وضعشان چقدر شبیه وضع بلبل در جوار گل است و سرشان به کار خودشان باشد.
مشاور پنجم گفت: [...]
به این ترتیب هر دویست و هفتاد و سه مشاور پادشاه اعم از مشاوران جوان، میانسال، سالخورده و رو به موت نظرات پیشنهادی شان را بیان کردند.
پادشاه پس از اینکه حرف های همه مشاوران را شنید دستی پس کله اس کشید و گفت:
خوبه. همینا رو اجرا می کنیم.
و به این ترتیب بود که همه پیشنهاد های جلسه مشورتی پادشاه با مشاوران، در سه سوت تبدیل به مصوبه لازم الاجرا شد و در اختیار تمام دستگاه های اجرایی قرار گرفت.
(اگر بخواهیم بقیه داستان را هم با همین طول و تفصیل بیان کنیم، باید آنرا در دو یا شاید هم سه قسمت به انتها برسانیم. برای همین از همینجا یکراست می رویم سر پایان ماجرا. یعنی چند ماه بعد از اجرای کلیه مصوبات لازم الاجرا. بله، چند ماه بعد از اجرای مصوبات تازه بود که مشورت مشاوران کار خودش را کرد. قیمت ها به طرز سرسام آوری بالا رفت. مثلاً قیمت هر نان بربری که قبلاً دو چوق بود شد هیفده چوق، کرایه الاغ و قاطر پنج برابر شد، و حتی کافی شاپ ها و کافی نت ها هم نرخ نسکافه و کافه گلاسه را افزایش دادند. چرخ صنعت یواش یواش پنچر شد و تجارت هم بالکل خوابید. در مجموع جان رعایا رسید به اینجایشان (منظور از اینجا در اینجا جایی است بین خرخره و چانه، کمی بالاتر از سیبک گلو). در نتیجه رعایا جمع شدند توی کوچه و خیابان و گفتند چه بکنیم و چه نکنیم و اینها، و بالاخره بعد از اینکه حسابی داد و فریاد کردند، دست آخر همه با هم رفتند پادشاه قبلی را که داشت برای باربران بازار از خاطرات دوران کودکی اش می گفت پیدا کردند و با سلام و صلوات برداشتند و بردندش به کاخ سلطنتی و نشاندندش روی تخت و گفتند بنشین هر جوری دلت می خواهد سلطنتت را بکن. پادشاه جدید را هم با خودشان برداشتند بردند و چرخ دستی اش را بهش تحویل دادند و گفتند تو هم بیا اینجا بارتو ببر.
بدین ترتیب همه چیز به روال عادی خودش برگشت. دوباره رعایا مشغول کار شدند، امرا مشغول امارت، فقرا مشغول فقر، اغنیا مشغول غنا، تجار مشغول تجارت و سیاحان مشغول سیاحت (این آخری را صرفاً به خاطر قافیه آوردیم. دلیل دیگری نداشت). معترضین و عدالتخواهان هم سرگرم اعتراض و عدالتخواهی شان شدند و کلاغه را به خوبی و خوشی به نزدیکیهای خانه اش رساندند.

 

در نتیجه پس ما باید از این داستان نتیجه بگیریم که:
1- هر چیز به جای خویش نیکوست. وگرنه پس چی؟
2- پادشاهان جدید باید مشاوران جدید انتخاب کنند.
3- گردش قدرت گاهی باعث تنوع می شود، گاهی باعث تمرد (این یکی را هم صرفاً به خاطر وزن آوردیم. گفتیم که یک وقت فکر بد نکنید.)

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: