آنچه گذشت...
اینجا بود که مهمانهای ناخوانده که بر خلاف ظاهر نکره شان، دلشان به اندازه یک گنجشک (بلکه هم کوچیکتر) بود، بغضشان ترکید و شروع کردند مثل ابر بهار اشک ریختن. خاله پیرزن که توقع نداشت این خرشهای گنده اینقدر دل نازک باشند، دست و پایش را گم کرد و تا آمد حرفی بزند نفر اول که همان مجری معروف تلویزیون بود ژست مجریانه ای به خودش گرفت و هق هق کنان گفت:
-خاله پیرزن! من که اجرا می کنم برات، دنیا رو مصفا می کنم برات، زندگی رو زیبا می کنم برات، سرشار از شور و امید و تندرستی می کنم برات، بگم خداحافظ همین حالا و بذارم برم؟
و دوباره زد زیر گریه. خاله پیرزن با دستپاچگی گفت:
نه پسرم، تو می تونی همینجا بمونی.
بعد از مجری نوبت سیاستمدار بود. سیاستمدار اول یقه کتش را صاف و صوف کرد و بعد در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت:
-خاله پیرزن! من که تدبیر می کنم برات، همه چی رو تفسیر می کنم برات، من که تکذیب می کنم برات، من که اصلاح می کنم برات، ساختارهای سیاسی-اجتماعی را طی فرایندی راهبردی بسامان کرده و شرایط موجود را برای نیل به عقلانیت جمعی دستخوش دگرگونی می کنم برات، بذارم برم؟
خاله پیرزن در حالی که صدایش می لرزید گفت:
-نه پسرم، تو هم همینجا بمون.
سرتان را درد نیاورم. همه مهمانها یکی یکی درباره خودشان اظهارات مبسوطی ایراد کردند. شاعر گفت:
من که با افقهای باز نسبت دارم، من که از فراز آسمان شب تو را به تماشای پرواز ستاره ها در لایتناهای خیال می برم، آیا رواست که بار سفر بربندم و راه سفر در پیش گیرم؟
فوتبالیست گفت:
-من که شوت می زنم برات، همه رو تو اوت می زنم برات، صد و خرده ای گل ملی می زنم برات، بذارم برم؟
فیلسوف گفت:
-من که فکر می کنم برات، فکرای بکر می کنم برات، در مورد ذاتیات و عوارض اشیا بحث می کنم برات، بذارم برم؟
و همینطور بگیر و برو تا نفر آخر. خاله پیرزن وقتی حرفهای همه مهمانها را شنید، اول تحت تأثیر این همه محبت زد زیر گریه و بعد بهشان گفت:
-نه پسرای من، نمی خواد برید، همه تون همینجا پیش من بمونید و زندگی کنید.
اما مهمانهای ناخوانده همین که مطمئن شدند که قرار است تا اطلاع ثانوی توی خانه خاله پیرزن در کنار هم زندگی کنند، پیشنهاد تشکیل جلسه ای را دادند که طی آن پس از تأسیس یک شورای راهبردی، با یک تقسیم وظایف اصولی ضمن پرهیز از انجام کارهای موازی، هرکدام یک گوشه از بار زندگی را بردارند و در تعامل با یکدیگر آن را به یرمنزل مقصود برسانند و با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند. در جلسه مذکور، اول از همه سیاستمدار بود که رو کرد به بقیه و گفت:
-ببینید دوستان، حالا که قرار شده ما همگی زیر سایه خاله پیرزن زندگی کنیم، باید با طراحی یک جامعه بهنجار که نهادهای مدنی در آن در ارتباط فعال با یکدیگر به شکوفایی مطلوب رسیده و شرایط را برای بهره وری همه آحاد جامعه از امکان پیشرفت و رفاه مهیا می کنند ساماندهی کنیم. در نتیجه من می شم رئیس.
بعد از او اقتصاددان گفت:
-البته باید این نکته را در نظر داشته باشیم که هیچ جامعه ای ولو اینکه به کوچکی جامعه فعلی ما باشد، بدون داشتن یک زیرساخت اقتصادی سالم و پویا و یک جریان اصولی گردش نقدینگی، نمی تواند به یک حیات مطلوب برسد، در نتیجه حساب و کتاب پولهای خاله پیرزن با من.
فیلسوف گفت:
-من هم مبانی زندگی درست و اصولی را معین کرده، و سعی می کنم رابطه حقیقی میان است ها و بایدها را با تأمل و تدقیق فراوان تبیین کنم. در نتیجه اون مبل بزرگه مال من...
به همین ترتیب هرکدام از مهمانها اداره یک بخش از زندگی را به عهده گرفتند و مشغول طراحی برنامه های آینده شان شدند و دوباره به همبن ترتیب روز اول به خوبی و خوشی به شب رسید.
فردا صبح و بعد از جلسه دوم شورای راهبردی که به بررسی برنامه های ارائه شده اختصاص داشت، هرکدام از مهمانها رفتند سروقت انجام وظایف محوله شان. فیلسوف نشست روی مبل بزرگه و شروع کرد به فکر کردن به هرم هستی از بالا به پایین و تأمل در باب مبانی و اهداف زندگی. هنرپیشه رفت روی میز و شروع کرد به اجرای هنرنمایی های تصویری. معتاد یک گوشه دنج پیدا کرد و مشغول تهیه لوازم و مقدمات سفر به عالم هپروت شد. دانشجو رفت توی بالکن و شروع کرد به شعار دادن علیه انحصار و استبداد. بقال رفت سراغ آشپزخانه خاله پیرزن و مواد خوراکی توی یخچال و کمد و کابینت را دسته بندی و قیمت گذاری کرد. اقتصاددان رفت از توی گنجه، سند خانه خاله پیرزن را پیدا کرد و شروع کرد به محاسبه و دودوتا چهارتا کردن برای تعیین قیمت خانه. فوتبالیست هم وسط هال شروع کرد به گرم کردن خودش برای چهارشال دیگر که جام جهانی آغاز می شود. به همین منوال همه مهمانها با جدیت تمام مشغول انجام وظایف شان شدند و روز دوم هم به شب رسید. در جلسه روز سوم که به بررسی عملکردها اختصاص داشت، مهمانها به اتفاق آرا به این نتیجه رسیدند که در جامعه ساختارمند نوپایشان که در آن هرکس وظایف و مسئولیتهای تعریف شده ای دارد، نیازی به حضور خاله پیرزن که کاری برای انجام دادن ندارد احساس نمی شود. در نتیجه طی یک طرح سه فوریتی که هر سه فوریت آن رأی آورد، خاله پیرزن را احضار کردند و بعد از یک جلسه توجیهی بیست دقیقه ای او را به همراه بقچه لباسهایش، با عزت و احترام زایدالوصفی تودیع کرده، از خانه انداختند بیرون. در اینجا قصه ما به طوری ناگهانی به سر می رسد، با این توضیح که از سرنوشت آقاکلاغه و همینطور خاله پیرزن تاکنون اطلاعی به دست نیامده است.
و اما نتیجه گیری:
ما علی القاعده از این داستان باید نتیجه بگیریم:
1. بچه های پیرزنها نباید آنها را تنها بگذارند
2. دست بی نمک به آوارگی پیرزنها منجر می شود
3. جامعه ساختارمند بدچیزی است
4. بعضی پدیده ها فرزندانشان را می خورند، بعضی پدیده ها هم توسط فرزندانشان خورده می شوند.