درست نمی دانم از وقتی عاشق شده بودم روزی ده دوازده ساعت مطالعه می کردم یا از وقتی که روزی ده ساعت مطالعه می کردم عاشق شده بودم. اما چیزی که مسلم است این بود که هر روز من روی سومین پله از پله های راهرو می نشستم و او هم روی دومین پله می نشست و من در مورد بوف کور برایش توضیح می دادم و هر دو شگفت زده می شدیم. حتماً می پرسید چرا بوف کور؟ اتفاقاً این سوالی بود که در اولین جلسه شورای انضباطی دانشگاه هم از من پرسیدند. البته من آن موقع بنا بر شرایط سیاسی جوابی نداشتم که بدهم اما حالا با وجود اینکه باز بنا به شرایط سیاسی جوابی ندارم که بدهم به شما خواهم گفت، چرا که مشخصات هیچ آدم خنزر پنزری در شما دیده نمی شود.
درست ترم اول بود که حضور او در کلاس باعث می شد که اساتید قبل از ورود به هر مبحث کلاسیک و یا جدیدی چند دقیقه ای در مورد زیبا شناسی و زیبا گرایی و زیبا شناختی و کلاً هر چه مربوط به زیبا می شد صحبت کنند. در همان ترم اول که در بین دانشجویان و اساتید مجرد برای بدست آوردن دل او جهت رفاقت منجر به ازدواج رقابت شدیدی در گرفته بود من به طور اتفـاقی مطلع شدم که او علاقه زیادی به کتاب بوف کـور هدایت دارد و چون هر چه می خواند کمتر آن را می فهمد به دنبال کسی است که بتواند او را راهنمایی کند. به همین خاطر در فاصــله ای که رقـبا برای بدست آوردن دل او اسمش را ردیف و قافیه اشـعار قـرار می دادند و برایش داستانهای رمانتیک می نوشتند، من به مطالعه و غور در آثار هدایت پرداختم و علاوه بر آن جهت محکم کاری کل تاریخ ادبیات و آثار منظوم و منثور اعصار را در عالم هستی یا مطالعه کردم یا خواندم و در عرض چند ماه به چنان درجه ای در شناخت هدایت رسیدم که نامه بی نشانی به یکی از هدایت شناسان معروف نوشتم و توضیحاتی درباره هدایت دادم. چند روز بعد نامه ای از آن آقا بدستم رسید که مرا استاد مسلم و بی بدیل خطاب کرده بود و در آن نوشته بود بسیار مایل است مرا زیارت کند و حتم دارد که مرا می شناسد و استاد یعنی من قصد آزمودن او را داشته ام. اما بعد از این کش و قوسها فهمیدم که او در درک و فهم شعر کلاسیک هم کمی مشکل دارد و اصلاً نمی فهمد که آنها چه می گویند. به همین دلیل دیگر فرصت را از دست ندادم و یک روز با صد بیت مشکل از حضرات خاقانی و انوری و شعرای معظم سبک هندی و بوف کور مرحوم هدایت کنارش روی نیمکت نشستم. او به محض دیدن کتاب و پرسش سوال اول از من ، صد دل عاشق بنده شد و زندگی مشترک هنری ما از همان لحظه شروع شد. من هم تا به آن لحظه اصلاً متوجه نگاه اثیری و صورت زیبا و خطوط برجسته صورت او نشده بودم و اگر او صد دل عاشق من شده بود من به اندازه تمام دنیا او را دوست داشتم. از همان روز اول که من شروع به صحبت با او شدم چنان مرا شیفته کرد که حاضر بودم حتی به قیمت تمام آنچه نمی فهمید تمام روز را برایش حرف بزنم. او هیچ وقت یک مشکل را دو بار نمی پرسید و در همان جلسه اول که برایش در مورد بوف کور حرف زدم فهمید و دیگر از آن سوالی نکرد. بعضی وقتها فکر می کردم که او هم فقط عاشق با من بودن است و اصلاً نمی شنود که من چه می گویم درست مثل من که هر وقت او چیزی می گوید نمی شنوم.
فکر می کنم که هر دو به خوبی می دانستیم که این مزخرفات بهانه است ولی خجالت می کشیدیم به دیگری بگوییم و این بحثها را تمام کنیم به ویژه او که در حقیقت در میان انجمن ادبی دانشگاه لاف مطالعه آثار هدایت را زده بود و نمی توانست از این بحث شانه خالی کند هر چند اگر شانه خالی می کـرد من سـرم را روی شـانـه های او می گذاشتـم و نمی گذاشتم خالی بماند. چندین بار هم خواستم به او بفهمانم که هدایت هم با معشوقه اش قدم می زده است و روابطی شرعی خارج از محدوده کاری و ادبی داشته اند که یا نفهمید من چه منظوری دارم و یا فهمید و متوجه نشد. گاهی اوقات فکر می کردم که آن چشمها آنقدر زیباست که حتی خودش را هم از راه به در می کند. اما متأسفانه کسانی که چشم دیدن این ارتباط هنری توأم با شعور را نداشتند و هیچ وقت چشمهایشان سد کتب بین ما را که در حقیقت آنها را جهت ایجاد فاصله قانونی می گذاشتیم نمی دید برایمان پاپوش دوختند و ما را به کمیته انضباطی خواندند و .....
و به همین خاطر است که حالا مجبوریم همیشه در انظار باشیم و به این دلیل من روی سومین پله از پله های راهرو می نشینم و او هم روی دومین پله با آن چشمهای زیبا و مشکی اش به من نگاه می کند و هر چند لحظه یک بار طره پریشان روی پیشانی اش را به کنار می زند و قند در دل من آب می کند. و من که در یک ماه گذشته فاصله بین خودمان را به یک کتاب آن هم در عرض جغرافیایی رسانده ام حاضرم قسم بخورم که ذهن زیبای این فرشته نه هیچ چیز از بوف کور می داند ، نه از ادبیات کلاسیک.