خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
منثورات
16 شهریور 1387
13 شهریور 1387
28 مرداد 1387
12 مرداد 1387
21 تیر 1387
منظومات
19 تیر 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
29 بهمن 1386
کاریکلماتورات
3 شهریور 1387
22 مرداد 1387
1 مرداد 1387
4 تیر 1387
4 خرداد 1387
گذرنامه
12 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
23 آذر 1386
29 مهر 1386
2 آذر 1384

وقتی مطلب قبلی را گفتیم، گفتند دیوانه‌ای و ما را به اینجا آوردند.
بهشت است اینجا. همه جامه های سر تا پا سفید پوشیده اند. از غلمان و حوری هم به تو خدمت می رسانند. البت فکر می کردیم حوریان باید زیباتر از اینها باشند و آدمی را مدهوش کنند از سیمای خود. بعضی هاشان گویا از جهنم فرار کرده اند. گویا باز نگهبان ها به خواب رفته اند.
شنیده بودیم در بهشت همگان لوت و عریانند ولی گویا این قسمت از بهشت کمی محدودیت دارد. چند نفری از هم قطاران را دیدم که لخت شدند ولی من حیا پیشه کردم. درست است که تکلیف برداشته شده ولی حیای گربه کجا رفته است.
اگر شنیدید که گفته اند هر چه نیت کنید و تصور کنید، به لمحه ای حاضر می گردد کور خوانده اید. اینجا سه وعده بیشتر غذا نمی دهند. البت هوای من را بیش از این دارند ولی خود برای اینکه با امت همرنگ باشم به همان سه وعده اکتفا می کنم.
از هم قطاران بسیارند اینجا. یکی آمد گفت: من شهید شده ام. دیگری آمد و گفت: من از فرشتگان مقربم. آن یکی گفت: من پیغمبرم. گفتیم: برادر ما هم طناز نبی هستیم. معجزه ات چیست؟ گفت: صبح زود بلند می شوم. صبحانه می خورم. تا ناهار صبر می کنم و ناهار می خورم و تا شام صبر می کنم و شام می خورم و می خوابم تا صبح و ....
پیش خود فکر کردیم عجب شق القمری می کند. در این زمانه اینگونه زیستن بسی اعجاز دارد. باری بهشتمان پر بود از اولیا و مقربین، و فرشتگان و حوریان وپریان در گذر.
بر تخت خویش آرمیده بودیم که حوری ای آمد با سبدی پر از سیب به نزدمان و گفت: بخور. یکی برداشتیم و خواستیم که گاز بزنیم، یادمان افتاد این همان سیب کذایی است. سیب را به زمین انداختیم و چند تعویذ بلند گفتیم. حوری بازگشت و گفت: چرا اینطور کردی؟ گفتیم: شما می خواهید مرا از بهشت بیرون کنید. حوری دوباره سیبی به دستمان داد و ما آن را به زمین انداخته و اعوذی گفتیم. حوری خشمگین شد و چند حوری و غلمان دیگر را صدا زد. دست و پای مرا گفتند و چند سوزنی به تنمان فرو کردند. هر چه فریاد زدیم و از امت کمک خواستیم به داد نرسیدند. وقتی از خواب بر خاستم. سیب نیم خورده ای را کنار تخت دیدم. کار از کار گذشته بود و شیطان کار خویش به سرانجام رسانیده بود. تعجبمان از آن بود که چرا هنوز در بهشتیم. لیک گفتیم شاید به علت مشغولیات، یادشان رفته؛ خود به سرعت از بهشت به زمین هبوط کردیم.
در خیابان راه می رفتیم که خطاب آمد. از آن هنگام که بهشت رفته بودیم خطاب نمی آمد. البت درست هم،همین بود. آنجا که دیگر خطاب نمی خواست. چند باری آنجا هم خطاب داشت می آمد که چند حبه می دادند و باز خطاب می رفت.

خطاب آمد: «چی کار می خوای بکنی؟»
گفتیم: «گشنه ایم. و پولی هم نداریم. چه کنیم. آیا مائده ای خواهد آمد؟»
خطاب آمد:«وایستا. اون دیویستی رو از زمین وردار. برو سهم بخر.»
خم شدیم. دویست تومانی را که افتاده بود روی زمین برداشتیم.
گفتیم:«چه بخریم؟»
خطاب آمد:«برو بورس و با همون دیویست تومن سهام بگیر.»
گفتیم:«چرا؟»
خطاب آمد:«حالا که سهام تماما افت کرده و مفت شده بخر. دیگه تا آخرالزمون اینطوری افت نمی کنه. چون از اینکه هست بدترش قابل تصور نیست. یا همین طور می مونه که ضرری نداره یا بهتر می شه که سود می کنی.»

پیش خود اندیشیدیم و دیدیم حق می گوید و راه بورس را در پیش گرفتیم. با پرس و جو به مقصد رسیدیم.
ساختمانی را یافتیم عظیم. عده ای هم صف کشیده بودند بسیار طویل. ایستادیم آخر صف. پرسیدیم: چه خبر است؟ گفتند: تعطیل است. گفتیم: پس چرا شما اینجا ایستاده اید؟ گفتند: آمده ایم بورس را نجات دهیم. گفتیم: چگونه؟
هر یک تراولهای صد هزار تومانی را به ما نشان دادند و گفتند: اینطوری.
گفتیم: چطور شد همه به این نتیجه رسیدید؟ گفتند: به ما خطاب آمد.
آنجا بود که فهمیدیم در صف پیامبران ایستاده ایم. ما فکر می کردیم تنها پیامبر این زمان هستیم و فقط به ما خطاب می آید. لیک اشتباه می کردیم. لیک ایستادیم تا ما هم در نجات بورس سهیم باشیم. حتما مطلب مهمی است که این همه پیامبر برای نجاتش روانه کرده اند.

طناز نبی

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: