خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
28 اردیبهشت 1387
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
14 اردیبهشت 1387
10 اردیبهشت 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
29 بهمن 1386
8 اردیبهشت 1387
11 فروردین 1387
1 اسفند 1386
15 بهمن 1386
2 بهمن 1386
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
23 آذر 1386
29 مهر 1386
14 شهریور 1386
14 آذر 1386

در این پنجاه و هفت سالی که از عمر فدریکو فارسینی می گذشت هیج کس او را در حالت طبیعی ندیده بود. فدریکو پنجاه و هفت سال بود که ساعت چهار بعد از ظهر از خواب بیدار می شد با شکم خالی دو گیلاس بزرگ چیچا(1) می زد و وقتی سرش گرم می شد به کافه ی سباستین پیر می رفت، روی میز شماره پنج رو به خیابان می نشست  و تا شب که سباستین پیر او را از کافه بیرون بیاندازد چیچا می خورد و سیگار می کشید و تاماله(2) سفارش  می داد. در طول این پنجاه و هفت سال عمر فدریکو، اتفاقات زیادی روی داده است که فدریکو ار هیچکدام آنها با خبر نیست چون در حین اتفاق افتادن آنها یا مست بوده و یا در خواب به سر می برده است. فدریکو از زلزله ی 7/7 ریشتری سال 1971 که دوازده دقیقه پرو را لرزاند بی خبر است چون آن موقع مست بود و بعد از مستی خواب اجازه نداد ویرانه ها را ببیند. کودتای خونین سال 1999 را هم به یاد نمی آورد چون در هنگام کودتا خواب بود و بعد از خواب هم مستی اجازه نداد جنازه های توی خیابان را ببیند. اما آن روز یعنی دوم دسامبر سال  2007 بر خلاف معمول پنجاه و هفت سال گذشته، فدریکو فارسینی پشت به خیابان و رو به تلویزیون کافه نشسته بود و شش لیوان لبریز از چیچا هم مقابلش بود که به هیچ کدام لب نزده بود و اگر کمی بدنش گرم بود به خاطر همان دو گیلاسی بود که ساعت چهار بعد از ظهر در خانه زده بود. اما این چه چیزی بود که فدریکو فارسینی 67 ساله را که پنجاه و هفت سال از زندگی خود را در خواب و مستی گذرانده بود به خود مشغول کرده بود؟ آیا تلویزیون خبر مهمی پخش داده بود؟ در طول این پنجاه و هفت سال نه زنان خوشگل و نه مردان پولدار، نه سیل، نه کودتا، نه زلزله، نه جنگ جهانی دوم، نه طالبان، نه مرگ چه گوارا، نه گرانی و قحطی و نه هیچ چیز دیگر باعث نشده بود که فدریکو چیچا خورد و پاتیل نباشد. چیچا فرصت عشق و زندگی و فکر را از او گرفته بود و فقط اجازه می داد گاهی بدن خود را تخلیه کند و فضولاتش را بیرون بریزد. فدریکو آن روز با دقت و تا وقتی که سباستین پیر او را از کافه بیرون کند یک لحظه چشم از تلویزیون برنداشت و از شش گیلاس چیچا فقط دو گیلاس آن را خورد و باقی را پای گلدان ریخت.
آنهایی که فدریکو را خوب می شناختند می دانستند که فدریکو در جوانی و در سال های آغاز بد مستی آدم اهل مطالعه ای بوده و به تمام شب شعرهایی که در مرکز پرو برگزار می شده رفت و آمد داشته است. فدریکو گاه با شنیدن شعر ها گریه می کرده، گاه می خندیده و گاه به نشانه ی تحسین سر می جنبانده است. به گفته ی شاهدان عینی برای شاعران آن زمان نوع واکنش فدریکو در مقابل اثر آنها خیلی اهمیت داشته است به طوریکه قبل از شعر خوانی در شب شعر در نشستی خصوصی شعر خود را برای فدریکو می خواندند تا واکنش او را نسبت به شعر خود ببینند و اگر فدریکو مثلا با شنیدن شعر طنزی نمی خندیده شاعر آن اثر را مچاله می کرده و هرگز نمی خوانده است، چرا که شعر طنز در شب شعر اول باید از فدریکو خنده بگیرد تا بقیه.
اما آنچه فدریکو را متوجه تلویزیون کرد و بعد از پنجاه و هفت سال مستی را از سر او پراند خبر تشکیل دادگاه عوامل انتشار کتاب موهن و ضد ارزش و ضد اخلاقی «خاطرات نره خر های سیبیل از بنا گوش در رفته ی من» بود که با این که نام کتاب و موضوع  آن را برای اجازه چاپ تغییر داده بودند اما باز باعث رسوایی ادبی در پرو شده بود. فدریکو باور نمی کرد به خاطر چاپ این کتاب همه عوامل از جمله: مولف، مترجم، ناشر، ناظر، حروف چین، صفحه بند، ویراستار، صحاف، مصحح، لیتوگراف، شیرازه کش، عطف ساز، طراح روی جلد، طراح پشت جلد و حتی عواملی چون: شمارگان، استدراک، مستدرک، شابک و. . . را کت بسته ببرند دادگاه، مگر در این کتاب چه نوشته شده بود؟ فدریکو صبح روز بعد هر چه تلاش کرد نتوانست زودتر از چهار بعد از ظهر از خواب بیدار شود، اما وقتی از خواب بیدار شد به جای دو گیلاس چیچا یک گیلاس خورد و رفت تا کتاب «خاطرات نره خر های سیبیل از بنا گوش در رفته ی من» را بخرد و بخواند تا بداند چرا آن همه آدم را کت بسته گرفته اند. اما فدریکو هر چه بیشتر می گشت کمتر پیدا می کرد انگار ملخ تخم کتاب را خورده بود. ولی فدریکو با راهنمایی یک آدم خیر به کافی نت رفت و با استفاده از adsl  یک نسخه از کتاب را پرینت گرفت و مشغول خواندن آن شد. از آن روز به بعد فدریکو ی شصت و هفت ساله همین طور زودتر از خواب بیدار شد و همین طور خوردن چیچا را کم کرد تا آب زیر پوستش افتاده و شاداب شد و یک روز در کافه و در حالی که دندان های مصنوعی اش از سفیدی برق می زد و کتاب را هم مطالعه کرده بود، عاشق خانمی شصت و دو ساله شد و تصمیم گرفت عشق را در شصت و هفت سالگی تجربه کند. فدریکو اکنون سمت معاونت یکی از وزارت خانه های پرو را بر عهده دارد و صاحب دو فرزند است که هر دو به دانشگاه می روند و یکی از آنها ازدواج کرده است.

 

 -----------------------------------------------------------------------------
1- رجوع کنید به فرهنگ مشروبات الکی، جلد دوم، صفحه 448، انتشارات مگرویج، 1887.
2- نوعی خوردنی پرویی. برای اطلاعات بیشتر «مرگ در آند» را بخوانید.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: