خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
گفتگو با شاعران
12 مرداد 1387
غزل ها
21 شهریور 1387
9 شهریور 1387
24 مرداد 1387
رباعی
17 تیر 1387
10 فروردین 1387
6 آذر 1386
24 مهر 1386
3 شهریور 1386
شعر سپید
15 مرداد 1387
23 فروردین 1387
13 اسفند 1386
مثنوی
14 خرداد 1387
10 خرداد 1387
27 اسفند 1386
چهار پاره
8 فروردین 1387
6 فروردین 1387
11 اسفند 1386
شعر نو
29 مرداد 1387
12 تیر 1387
6 اسفند 1386
نقد و بررسی یک شعر
9 خرداد 1387
ترانه
3 شهریور 1387
14 اسفند 1386
14 مهر 1386
شعر ترجمه
13 تیر 1387
28 آذر 1386
یک کتاب ، یک شاعر
18 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
5 اسفند 1386
26 آبان 1386
14 خرداد 1387

 قسمتهایی از مثنوی بلند «خسوف شقایق»

قلب عرفان بی‏تپش در سینه شد
وه چه خاکی بر سر آیینه شد!

ای زعطر پاک عرفان دامنت
باغ کنعان در گل پیراهنت

بی‏تو وهمی از بهاران مانده است
سایه‏ای از سربداران مانده است

شب شد و من همچنان دم می‏زنم
دم از آن خورشید عالم می‏زنم

جاده جاری گشته و ما می‏دویم
شب شد و ما بی‏خمینی می‏رویم

دشت، تفصیل سواران می‏دهد
باغ، بوی سربداران می‏دهد

ما شب خود را شبانی می‏کنیم
در عدم‏ها دشتبانی می‏کنیم

دختران چون اشک در آیینه‏اند
مثل داغی کودکان بر سینه‏اند

کودکان این لاله‏های تازه‏جوش
گریه می‏نوشند از جام خروش

روح مجروح خدا تندیس شد
قطب ما امروز مغناطیس شد

شاعری پرسید از من در صعود
بی‏خمینی می‏توان آیا سرود؟

من برایش حیرتی آتش زدم
تکیه بر ابری تجلی‏وش زدم

می‏توان بر تیغه‏ی لا، لانه کرد
می‏توان در خنجرستان خانه کرد

می‏توان زنجیر غربت را جوید
می‏توان تا بوسعیدستان دوید

می‏توان آری به صحرا شن گریست
لیک باید لال در باطن گریست

پیر از چنگ مریدان رفته است
رو به شاباش شهیدان رفته است

ای مریدان! ما دچار هیبتیم
حق تجلی کرده و در غیبتیم

یاد داری بر مصلای صلیب
ناله‏ی آن صد نیستان عندلیب؟

ما که بیرق‏دار بودا نیستیم
امت وهم یهودا نیستیم

این فغان آیینه‏دار ساز ماست
این تشنج‏سنت آواز ماست

ما دلی داریم از خون ریش ریش
ما عزاداریم از ده قرن پیش

شیعیان تیغ جلالی می‏خورند
برگ خشک خشکسالی می‏خورند

زخم می‏نوشند اینان مست مست
شیعیان شیرند، حتی در شکست

رخ مپوش از داغ محمل‏های ما
ذوالفقار اینجاست، در دل‏های ما!

هرکجا شور حسینی می‏شود
یک خمینی، صد خمینی می‏شود

رفت از خوف خمینی شب به غار
این فقط یک تیغ بود از ذوالفقار

تیغ اول رقص ربانی کند
تیغ دوم ظلم را فانی کند

تیغ اول تا دل کفار رفت
نایب آمد هول استکبار رفت

تیغ دوم کعبه را رقصان کند
آنچه حیدر کرد با بت، آن کند

وه چه خبطی آن سلاله‏ی بید کرد
شیر ما را در نجف تبعید کرد

بیشه هرگز هیبت‏ شیری نکاست
از نجف جز شیر هرگز برنخاست

ای سد راه سکندر بازگرد!
ای قلاووزای قلندر باز گرد!

ما ظهورستان نامت می‏شویم
کاسه‏ی راه کلامت می‏شویم

ای خدا نوشیده و فانی شده
رخت‏خاک افکنده، ربانی شده

بی‏تو ما را سایه، ما را سوره نیست
دامن البرز را اسطوره نیست

بی‏تو زخم کهنه افیون می‏خورد
شیعه می‏نالد، زمین خون می‏خورد

آه‏ای آیینه‏داران، سنگتان!
جاده‏های بی‏خمینی ننگتان!

بوی خون در شیعیان بیدار شد
باز تاریخ زمین تکرار شد

روح‏ها بر شطی از تن می‏روند
دختران، شیون به شیون می‏روند

آه این روح بلند آبهاست
این همان عصیانگر خیزابهاست

از عدم می‏خورده پیر مست رفت
عاشقان! انگار عشق از دست رفت

از خروس قریه بانگی مانده است
این ولایت را دودانگی مانده است

بی‏خمینی خانقاه نور نیست
بی‏خمینی هیچ کوهی طور نیست

ای عدم پیمودگان! خنجر کجاست؟
ای ز شب برگشتگان! حیدر کجاست؟

ابر می‏گرید، بیابان نیز هم
کوچه می‏نالد، خیابان نیز هم

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: