خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
22 اردیبهشت 1387
1 اردیبهشت 1387
27 فروردین 1387
22 فروردین 1387
7 فروردین 1387
10 فروردین 1387
6 آذر 1386
24 مهر 1386
3 شهریور 1386
23 فروردین 1387
13 اسفند 1386
30 مهر 1386
27 اسفند 1386
29 مرداد 1386
8 فروردین 1387
6 فروردین 1387
11 اسفند 1386
6 اسفند 1386
14 اسفند 1386
14 مهر 1386
28 آذر 1386
18 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
5 اسفند 1386
26 آبان 1386
1 آذر 1386

 به بهانه‌ی لهجه‌ی فارسی افغانستان در چهارخانه

محمدکاظم کاظمی، متولد ١٣٤٦ در شهر هرات افغانستان است. او در سال ١٣٥٤ به کابل کوچید و تا مقطع دیپلم در آنجا درس خواند سپس در ١٣٦٣ راهی ایران شد و تحصیلاتش را در رشته‌ی مهندسی ساختمان در دانشگاه مشهد به پایان برد. از ١٣٦٥ بیش از پیش مشغول فعالیت‌های ادبی شد و این فعالیت‌ها در طول دهه‌ی هفتاد ادامه یافت. فعلا عضو موسسه‌ی فرهنگی «درّ دری» است و به فعالیت‌های ادبی و فرهنگی اشتغال دارد.
محمد کاظم کاظمی با سرودن مثنوی «بازگشت» که در ذیل می‌خوانید، در فروردین ٧٠ نگاه‌ها را به شعر افغان خیره ساخت و بخشی از غرور به تاراج رفته‌ی ملت افغان را بازگرداند. پس از آن به جد به نقد ادبی روی آورد و به تربیت نسل تازه‌ای از شاعران جوان افغان همت گماشت. از آثار اوست:
قصه‌سنگ و خشت: گزیده‌ی شعرها
شعر پارسی: گزیده و سرگذشت شعر پارسی از آغاز تاکنون
دیوان خلیل‌الله خلیلی
روزنه: مجموعه‌ی آموزشی شعر
گزیده‌ی غزلیات بیدل دهلوی
افغانستان در پنج قرن اخیر
سرگذشت یتیم جاوید
و هم‌زبانی و بی‌زبانی:مباحثی درباره‌ی زبان فارسی به ویژه فارسی افغانستان.
 خدایش زنده نگهدارد.



غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد‌شد
و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد‌شد
و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌

***
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

***
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهدشد
غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌

***
چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌
اقامه بود و اذان بود آن‌چه اینجا بود
قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست‌
شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

***
شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌
تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

***
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌
اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد
اگرچه متّهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا
تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد

نظرات

شعرهای جالبسیت ..
بوی زندگی می دهد ..
از زندگی بلند شده است ..
و برای معنی دادن آن گفته شدست ..
ولی صحبت آخر برادر ...
هر کی ندونه من می دونم . مهاجران روی چشم مردم ما جا داشتن ..
اگر بعضی ها تلنگری به دل شیشه ایتون زدن ...
نذارید دلتون بشکنه ...
آخه ماهی ما تو ی تنگ دل شما زندست ..
این نظر من ..
موفق باشی ...
خدانگهدار

1 آذر 1386 | سید محمد باقر حسینی قزوینی |  smbhgh@yahoo.com | بدون آدرس وب

دوست عزیز، متاسفانه حرکتهای شوونیستی نه تنها برای برادران و خواهران افغانی بلکه برای کلیه اقوام و ملل ایرانی (غیر فارس تهرانی) انجام می شود. تا جاییکه شهریار شاعر بلند آوازه ایران بر اثر درد دل یک سرباز آذربایجانی این شعر را 40 سال پیش سروده است. سنتی که متاسفانه در تهران از قدیم الایام وجود داشته و دارد.
http://yekturk.blogspot.com/2006/05/blog-post_24.html

1 آذر 1386 | امیر |  birturkoglu@aryasasol.com | بدون آدرس وب

گاهی نفهمیده انسان با خود خواهی اش ، دل اطرافیانش را می شکند . ای کاش شما مار ا ببخشید .
اما خدا شاهد هست که یکی از بزرگترین دردهای خیلی ها این هست که چقدر حیف هست که مسلمان ها اینقدر از هم دور هستند و از هم غریبه اند و حتی دشمن ! که نمی توانند مقابل فضای تبلیغاتی دنیا بیاستند و امریکا و اسرائیل را از منطقه بیرون کنند .
اگر ما در منطقه تنها نبودیم ، اگر کشورهای مسلمان منطقه کمک که نمی کنند ، تهمتمان نمی زدند ، واقعا ً این قدرت را داریم که همانطور که کسی به ایران نگاه چپ نمی کند ، کاری کنیم که همه ی کشور های مسلمان ، طعم امنیت را بچشند.

5 آذر 1386 | وحیده |  najm_alhoda@. com | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: