کارگاه مینی مال
فرشته کنجکاو مثل هر روز آمده بود روی زمین گشتی بزند که ناگهان از پرواز ایستاده و مات و مبهوت به خانه ای خیره شد. حس و حال عجیبی داشت. وقتی به خود آمد سریعاً به سمت آسمان پرواز کرد و با التماس از خداوند درخواست زمینی شدن کرد. در ابتدا خداوند با خواسته او مخالفت کرد اما سرانجام به خاطر پافشاری های او قبول کرد و فرشته شادان به سمت خانه معشوق زمینی رهسپار شد. اما در آن جا با دیدن فرشته مرگ درجا میخکوب شد و اشک از چشمانش سرازیر شد. به این اندیشید که دیگر راه برگشتی ندارد.
حالا او سیب را خورده، از بهشت رانده و روانه زمین شده بود.
بررسی:
در این داستان ماجرای عاشق شدن یک فرشته به یک انسان زمینی، آن هم به طور کاملا ناگهانی کمی عجیب به نظر می رسد.
به نظر می رسد نگارنده چندان توجهی به منطق داستان نداشته و فقط به پایان آن فکر کرده است.
اما یک چیز در این داستان بسیار حایز اهمیت است و آن پایان غافلگیرکننده و زیرکانه داستان است. نگارنده با زیرکی توانسته خواننده را در لحظه درست غافلگیر کند و داستان را به زیبایی پایان دهد. همانطور که در بالا هم اشاره شد پرداخت داستانی نقش بسیار مهمی در زیبایی و منطق یک داستان دارد، اما در داستان بالا اهمیت چندانی به این موضوع داده نشده یا بهتر بگویم کمی سرسری از آن گذر شده است.
به این دوست خوب توصیه می کنم که در نگارش های بعدی به این موضوع توجه بیشتری کند تا داستانی منطقی، زیبا و قوام یافته خلق کند.
با آرزوی توفیق روز افزون برای این دوست خوب.
محمود بلالی