خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
20 مهر 1387
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
12 دی 1386

از خم کوچه که می‌گذشت احساس کرد زمان زیادی از آخرین باری که به این محل آمده می‌گذرد. کوچه‌باغ‌ها او را به یاد دوران کودکی‌اش می‌انداختند. سعی کرد آخرین باری را که به این‌جا آمده بود به‌یاد آورد. در این افکار غرق شده بود که ناگهان در یکی از خانه‌ها باز شد و مرد جوانی بیرون آمد. خوب که دقت کرد متوجه شد برادر 6 ساله خودش است. ولی چرا این‌قدر بزرگ شده بود. هیجان زده او را صدا زد ولی جوابی نشنید. به سوی او دوید تا او را در آغوش بگیرد، ولی برادرش مانند مهی از آغوش او گذشت و او را با هزاران سوال تنها گذاشت.

نظرات

داستان زیبایی بود.

12 دی 1386 | ایمان حقانی پرست |  بدون email | بدون آدرس وب

به نظرم اگه جمله آخر رو حذف کنید خیلی بهتر بشه. یعنی تا اینجا "مانند مهی از آغوش او گذشت" و اجازه بدید که خواننده خودش متوجه قضیه بشه. البته خوب این نظر منه.
جالب بود.
ممنون

14 دی 1386 | امیر جلالی |  بدون email | بدون آدرس وب

لطفا بحث آموزش مینی مال نویسی را پی بگیرید تا راحت تر بتوان در مورد مینی مال های این ستون قضاوت کرد. و راحت تر بتوان مینی مال نوشت.
ممنون

16 دی 1386 | مریم اسدی |  بدون email | بدون آدرس وب

در مسیر رفتنهای بی دلیل بی تو من رفتم ...
خاطرات را یاداوری نکن ...
بگذار خاطرات خاکشان را بخورند ...
آری بی تو من رفتم ...
حالا که تو مرا همراهی نمیکنی تا رنگین کمان فردا ...
پس چتر خاطرات را با خود ببر
مبادا که خیس شوی
آخه کوچه سخت بارانیست ...

تقدیم به خوده خودت نیلوفر خانم

21 دی 1386 | مرتضی |  lahzeye_baman_bash@yahoo.com | آدرس وب

داستان جالبی بود و با نظر خانم اسدی موافق نیستم چون اگر این نویسنده محترم مبتدی بودند فکر نمی‌کنم که داستان ایشون رو در قسمت داستان می‌گذاشتند در اون صورت باید داستان ایشون رو در قسمت کارگاه می‌خوندیم ولی خب باز هم این نظر شخصی من است. من که با این داستان بسیار ارتباط برقرار کردم و برای این نویسنده هنرمند آرزوی موفقیت می‌کنم. منتظر داستان‌های بعدی از این نویسنده هستیم. با تشکر علیرضا

7 بهمن 1386 | علیرضا |  بدون email | بدون آدرس وب

خیلی عالی . امیذ وارم شاهد پیشرفت وترقی شما باشیم و با موفقیت کامل به تمام آرزوهات برسی

22 اردیبهشت 1387 | امیر سرفرازیان |  amir_575@yahoo.com | بدون آدرس وب

به داشتن دوستی مثل تو افتخار میکنم نیلوفر من
از داستانهای قشنگت میشه الهام گرفت گلم ای کاش کسایی که باید درک می کردند با دقت این نوشته های زیبات رو دوباره مرور کنند . 5:11 پنجشنبه

23 خرداد 1387 | ghazal dejleh dost |  ghazal_a61 | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: