از خم کوچه که میگذشت احساس کرد زمان زیادی از آخرین باری که به این محل آمده میگذرد. کوچهباغها او را به یاد دوران کودکیاش میانداختند. سعی کرد آخرین باری را که به اینجا آمده بود بهیاد آورد. در این افکار غرق شده بود که ناگهان در یکی از خانهها باز شد و مرد جوانی بیرون آمد. خوب که دقت کرد متوجه شد برادر 6 ساله خودش است. ولی چرا اینقدر بزرگ شده بود. هیجان زده او را صدا زد ولی جوابی نشنید. به سوی او دوید تا او را در آغوش بگیرد، ولی برادرش مانند مهی از آغوش او گذشت و او را با هزاران سوال تنها گذاشت.