زمانی که هنوز ماهی ها می توانستند حرف بزنند، روزی ماهی کوچوکی از خدا گله کرد که چرا آرزوی ماهی ها را همانند آدم ها برآورده نمی کند؟
خدا هم دلش به حال آن ماهی سوخت واز آن روز به بعد برای ماهی ها هم همانند آدم ها فرشته ای آفرید که بتواند آرزوهای آن ها را برآورده کند.
اینگونه بود که پری دریایی آفریده شد. همه چیز داشت به خوبی و خوشی می گذشت که روزی ماهیگیری بدجنس تور ماهیگیریش را در آب انداخت و پری دریایی را شکار کرد.
ماهی ها از آن روز به بعد خیلی غصه دار شدند و گریه کردند. آن ها آنقدر گریه کردند که آب دریا شور شد و شوری آب حنجره هاشان را در خودش حل کرد و از بین برد.
اینگونه شد که دیگر ماهی ها نتوانستند حرف بزنند و آرزو کنند. بعد از رفتن پری دریایی ماهی ها به عشق دیدن او سال های سال است که خود را درون تور ماهیگیر می اندازند و بابت از دست دادن جانشان هم هیچ واهمه ای ندارند.
شاید دیگر آن ها هم مثل آدم ها از آرزو کردن نا امید شده اند.