کارگاه مینی مال
جلوی آینه ایستاد. قامت خمیده و موهای سپید. سیگاری روشن کرد و به سمت پنجره اتاق رفت. نم بارون و غروب جمعه. اتومبیلی سیاه رنگ که در مه گم می شد، صدایی آشنا را جا می گذاشت... جمعه وقت رفتنه... صدای زنگ تلفن و پیغام گیر: الو... الو... متاسفم. این بار هم با برگزاری کنسرت شما موافقت نشد. نیم نگاهی به پیغام گیر انداخت. پکی به سیگار زد و دودش را به آسمان فرستاد.
دود بالا و بالاتر رفت و در آسمان نوشت: هه!