آخرین دکمه را برای نجات هواپیمای حامل مسافر فشار داد ولی عمل نکرد. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود. در آن لحظه به یاد دختر 5 سالهاش افتاد که در سفر قبلی برایش یک فرشته عروسکی سوغاتی آورده بود و حالا منتظر بازگشت او بود. کم کم با نزدیک شدن هواپیما به زمین امیدش به یاس تبدیل شد. جلوی چشمش برفی که روی زمین نشسته بود نمایان شد. برای آخرین بار چهره فرزند و همسرش را به یاد آورد و خود را برای مرگ آماده کرد که ناگهان نیروی عجیبی او را به سمت عقب کشاند و بالا برد. به یکباره تمام دکمههای هواپیما به کار افتادند و در آخرین لحظه چهره آشنای فرشته کوچکی را دید که برایش دست تکان میداد و در ابرها ناپدید شد.