خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
20 مهر 1387
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
13 تیر 1386

باورم نمی شد این برادر من باشد. هرگز چشم هایش این چنین کاسه خون نشده بودند. صدایش زدم و با صدایی لرزان از او خواستم تا پایش را از روی پدال گاز بردارد. اما او اصلا گوشش بدهکار نبود و انگار صدایم را نمی شنید. دوباره همه توانم را جمع کردم و بلند فریاد زدم:
- تو رو خدا، جون مامان پاتو از روی پدال گاز بردار.
به طرف من برگشت و با غضب گفت:
- هیس، اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی اونوقت... تکیه بده به صندلیت و حرف نزن. فهمیدی؟
برقی در چشمان برادرم نشست و نصفه نیمه لبخند تلخی زد. یک لحظه چشم از جاده برنمی داشت. بغض کرده بودم. داشتم خفه می شدم. نفسم بند آمده بود. قرص هایم کنار دست برادرم بود اما جرات تکان خوردن نداشتم.
نمی دانستم آخر این ماجرا چه خواهد شد، اما حس آشنایی داشتم. احساس می کردم تاریخ یکبار دیگر در حال تکرار شدن است. بی اختیار، حال و هوای آن ماه عسل نفرین شده را داشتم.
- تو رو خدا ولشون کن. مگه نمی بینی هیچی حالیشون نیست؟ یه کاری دستمون می دن. بذار برن. نذار اولین سفرمون زهر مار بشه...
- هیس، اگه یک کلمه دیگه حرف بزنی اونوقت... تکیه بده به صندلیت و حرف نزن. فهمیدی؟
نگاهم به لباس مشکی ام افتاد. انگار حالا برادرم می خواست کار ناتمام همسرم را تمام کند. در همین فکر بودم که ناگهان صدای فریادهای برادرم مرا به خود آورد:
- حالیت می کنم لعنتی. منو دست کم گرفتی. حالا رانندگی رو بهت نشون می دم...
ناگهان ماشین از کنترل خارج شد و همه چیز شروع به چرخیدن کرد.
* * *
درحالیکه رمقی در بدن نداشتم مادر مرا نوازش کرد و گفت:
- عزیزم، پاشو قرصت رو بخور مادرجان. پاشو دخترم. این پسره هیچی نمی فهمه. اگه یه ذره فهم و شعور داشت دلم نمی سوخت. مگه من نگفتم یه چند وقت رعایت خواهرت رو بکن. نمی فهمی این طفلک حالش خوب نیست. مگه قرار نبود این بازی لعنتی رو از روی کامپیوتر پاک کنی؟

نظرات

داستان جالبی بود. ممنون

13 تیر 1386 | Sword Fish |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان های کوتاه کوتاه مانند هر داستان دیگری اجزای آغازین، میانی و پایانی دارد اما شباهتش به همین ختم می شود. یعنی امکان و فرصت فضا پردازی، توصیفات طولانی یا تغییر صحنه وجود ندارد. همچنین زاویه دید اول شخص ( من راوی) معمولا زاویه دید خوبی برای داستان های کوتاه کوتاه نیست چرا که باید درون من ِ داستان که محدود هم هست باقی بمانید و این کار را دشوار می کند. اما من راوی یک حسن هم دارد آن اینکه مستقیما و سریعا می تواند خواننده را به ماجرا بکشد. داستان کوتاه کوتاه معمولا پایانی غیر منتظره دارد درست مثل این داستان که در پایان خواننده در می یابد تمام وقایع ماقبل در یک بازی کامپیوتری اتفاق افتاده است. به هر صورت داستان کوتاه کوتاه نوشتن خود هنری ست سوای داستان نویسی. برای نویسنده این داستان کوتاه کوتاه خوب آرزوی موفقیت دارم

13 تیر 1386 | مژگان عباسلو |  بدون email | بدون آدرس وب

فوق العاده بود ،این یه شروع عالیه. درود.

13 تیر 1386 | دکتر بهرامیان |  بدون email | بدون آدرس وب

البته هنوز تعریف دقیقی از مینی مال ارائه نشده است و شاید هیچ وقت هم ارائه نشود. اما با این وجود "سرعت مرگ" دارای حداقل ویژگی های لازم برای یک داستان کوتاه کوتاه بود و شوک پایانی هم بسیار موثر و کارساز بود.
موفق باشید

16 تیر 1386 | صدرا علوی |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام. من مثل بقیه نظر کارشناسانه نمی تونم بدم.فقط می تونم بگم کم پیدایین! مگه که اینجا پیداتون کنیم.

26 تیر 1386 | حکیمه ملازاده |  hakimeh_m_s@yahoo.com | بدون آدرس وب

به نظرم تاحدی سرکاری بود ، ولی یک نقطه مثبت داشت:خیلی آموزنده است

30 تیر 1386 | نغمه اسماعیل پور |  nsept_7godess2006@yahoo.com | آدرس وب

من فکر می کنم کسی که گفته داستان سر کاری بود، مفهوم داستان را درست نفهمیده است. وگرنه چیزی برای سرکار گذاشتن وجود نداشت. نویسنده به خوبی بعضی نکات را در یک داستان بسیار کوتاه بیان کرده.
موفق باشید

31 تیر 1386 | هدی عظیمی |  hoda_azimi60@yahoo.com | بدون آدرس وب

داستان کوتاه جالبی بود. قابل توجه آنهایی که بچهایشان در بازیهای رایانه ای افراط می کنند.

4 مرداد 1386 | gh.e |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام. داستان خوبی بود. با اینکه کوتاه بود اما خوب جمع و جور شده بود و حرفش رو زده بود. آخرش هم خوب بود. از اولش نمی شد آخرش رو حدس زد یا اصلا فکر کرد که منظور بازی کامپیوتریه!
راستی چجوری می شه اینجا داستان فرستاد؟؟

5 مرداد 1386 | ابوذر |  بدون email | آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: