همیشه احساس ترس داشت. ترس از مرگ، تاریکی و ... و منتظر یک اتفاق بد و وحشتناک بود. در خیابان قدم میزد اما از ترس تاریکی کوچهها، به داخل خیابان مسیرش را تغییر داد که ناگهان در تاریکی ابتدای کوچه صدای ترمز ماشین همراه با جیغ کوتاهی آمیخته شد. او در آخرین لحظه، پیش خود فکر کرد که تمام ترسها پایان یافته ولی روحش با وحشت از جسمش دور میشد و به دنبال یک نقطه نورانی به پرواز درآمد و ترسی تازه آغاز شد.