آب گل آلود به سرعت در جوی پهن خیابان جلو می رفت و راه خود را از میان ریشه های درختان کهنسال باز می کرد. بطری های خالی، کیسه های زباله در میان نوای زیبای آب، خارج می زد.
زن روی نیمکت ایستگاه نیم خیز شد. دو انگشت را میان لب های گوشتالودش جابه جا کرد و سوت بلندی کشید. در آن سوی خیابان، جلوی پارک مردی به طرف صدا برگشت، با ساکی در دست. زن به طرف پایین خیابان اشاره کرد و چیزی زیر لب گفت. مرد به دو مامور پلیس نگاه کرد که به او نزدیک می شدند. زن بلند شد. روی کفش های پاشنه بلند تاب خورد و بدن ناموزون خود را جلو برد. باز هم اشاره کرد. هیکل گوشتالودش از میان چاک های بلند مانتوی چسبانش بیرون زده بود. مرد آن سوی خیابان مردد به همان سمتی که زن اشاره کرده بود راه افتاد.
موش بزرگی در حاشیه جوی آب دوید. از گوشه کیسه زباله که به ریشه درخت کهنسالی گیر کرده بود، چیزی به دندان گرفت و در تاریکی زیر پل فرو رفت.
زن روی نیمکت نشست و شال نازک روی سرش را جابه جا کرد. صدای ترکیدن آدامسی که باد کرده بود، بلند شد. صدای خنده ای آمد. به پشت سر نگاه کرد. مردی در پیاده رو به او زل زده بود. بلند گفت: «نیشت را ببند. گورت را گم می کنی یا...»
مرد دستش را تکاند. سیگاری که به ته رسیده بود، به زمین افتاد.
کیسه زباله با فشار آب از ریشه درخت جدا شد و به سرعت زیر پل رفت.
زن نگاهی به مسافران منتظر در ایستگاه انداخت. زن ها رویشان را برگرداندند. پسر جوانی با کنجکاوی و بخت نگاهش کرد. پیرمردی عصایش را به زمین کوبید. زن نچ نچ کرد. نگاهش هنوز به پارک آن سوی خیابان بود. بلند شد. انگار روی قوطی خالی راه می رفت. وارد خیابان شد و به طرف پایین، همان سمتی که به آن اشاره کرده بود، راه افتاد.
آب به سرعت از اطراف پل به خیابان سرازیر شد. زباله ها همراه آب به سطح خیابان وارد شدند و به طرف پایین خیابان رفتند.
***
چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.