خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
26 فروردین 1387

آب گل آلود به سرعت در جوی پهن خیابان جلو می رفت و راه خود را از میان ریشه های درختان کهنسال باز می کرد. بطری های خالی، کیسه های زباله در میان نوای زیبای آب، خارج می زد.

زن روی نیمکت ایستگاه نیم خیز شد. دو انگشت را میان لب های گوشتالودش جابه جا کرد و سوت بلندی کشید. در آن سوی خیابان، جلوی پارک مردی به طرف صدا برگشت، با ساکی در دست. زن به طرف پایین خیابان اشاره کرد و چیزی زیر لب گفت. مرد به دو مامور پلیس نگاه کرد که به او نزدیک می شدند. زن بلند شد. روی کفش های پاشنه بلند تاب خورد و بدن ناموزون خود را جلو برد. باز هم اشاره کرد. هیکل گوشتالودش از میان چاک های بلند مانتوی چسبانش بیرون زده بود. مرد آن سوی خیابان مردد به همان سمتی که زن اشاره کرده بود راه افتاد.

موش بزرگی در حاشیه جوی آب دوید. از گوشه کیسه زباله که به ریشه درخت کهنسالی گیر کرده بود، چیزی به دندان گرفت و در تاریکی زیر پل فرو رفت.

زن روی نیمکت نشست و شال نازک روی سرش را جابه جا کرد. صدای ترکیدن آدامسی که باد کرده بود، بلند شد. صدای خنده ای آمد. به پشت سر نگاه کرد. مردی در پیاده رو به او زل زده بود. بلند گفت: «نیشت را ببند. گورت را گم می کنی یا...»

مرد دستش را تکاند. سیگاری که به ته رسیده بود، به زمین افتاد.

کیسه زباله با فشار آب از ریشه درخت جدا شد و به سرعت زیر پل رفت.

زن نگاهی به مسافران منتظر در ایستگاه انداخت. زن ها رویشان را برگرداندند. پسر جوانی با کنجکاوی و بخت نگاهش کرد. پیرمردی عصایش را به زمین کوبید. زن نچ نچ کرد. نگاهش هنوز به پارک آن سوی خیابان بود. بلند شد. انگار روی قوطی خالی راه می رفت. وارد خیابان شد و به طرف پایین، همان سمتی که به آن اشاره کرده بود، راه افتاد.

آب به سرعت از اطراف پل به خیابان سرازیر شد. زباله ها همراه آب به سطح خیابان وارد شدند و به طرف پایین خیابان رفتند.

 

 

***

چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.

 

نظرات

فضا سازی داستان تان جذبم کرد. و این که شعار نداده بودید و با تاکید بر فضایی که خیلی هم به جا بود آن احساسی را که می خواستید انتقال داده بودید.

26 فروردین 1387 | حسن حبیب زاده |  بدون email | بدون آدرس وب

با عرض سلام خدمت شما . داستان حاضر بسیار جالب و پرمحتوا می باشد .

26 فروردین 1387 | بنده خدا |  yahoo.com@ | بدون آدرس وب

این روایت موازی بین زن خیابانی و آشغال های جوی آب، به نظرم خیلی عالی و هنرمندانه کنار هم چیده شده بودند و نویسنده، بدون اینکه خودش دخالتی در ماجرا داشته باشد و یا قضاوتی بکند، خیلی خوب و در روایت داستانی، چیزی را به چیز دیگر تشبیه کرده بود.
هنرمندانه بود. تبریک می گویم. منتظر کارهای دیگر شما هستم.

30 فروردین 1387 | سینا یزدان پناه |  sina_yazdan_panah@yahoo.com | بدون آدرس وب

سلام داستانتان خیلی قشنگ بود . در نهایت ایجاز و در عین حال کامل تبریک . فقط من یک جمله را متوجه نشدم جمله ی دوم از بطری های خالی .....باز هم تبریک

7 اردیبهشت 1387 | نیلوفر مالک |  بدون email | بدون آدرس وب

You wrote deeply

9 اردیبهشت 1387 | Mah |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: