خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
5 اردیبهشت 1387

اتاق ها را مرتب کرد و ظرف ها را شست. باید تا قبل از آمدن مهمان ها، به تنهایی، همه چیز را سر و سامان می داد. نمی خواست مزاحم همسرش شود تا او بتواند با خیال راحت، پروژه اش را کامل کند. غذا را بار گذاشت. میزها را دستمال کشید و برای چند لحظه، روی مبل افتاد تا کمی استراحت کند.

ناگهان یاد چیزی افتاد. از جا پرید. یک فنجان چای ریخت و به اتاق کار همسرش رفت که دید او، Fifa 08 بازی می کند.

 

 

 

***

چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.

نظرات

عجب تکمیل پروژه‌ای می‌کرده. جالب بود. موفق باشید.

5 اردیبهشت 1387 | نیلوفر تهامی |  بدون email | آدرس وب

به نظرمن محتوای یک مینیمال باید بیشتر از این حرفا باشد

5 اردیبهشت 1387 | هستی |  atekeh_es@yahoo.com | بدون آدرس وب

به نظر من خوبه،مینی مال مجبور نیست محتویات بالایی از نظر معنایی داشته باشه،خیلی از مینیمال ها میخوانن فقط اتفاقهای عادی روزمره رو با یکم چاشنی شوخی نشون بدن،به نظر من این اثر به یاد موندنیی هست

5 اردیبهشت 1387 | فاطمه هاشمی |  faty_fesghely@yahoo.com | بدون آدرس وب

این اصل همیشه برقرار بوده و هست: آقایون هیچ وقت بهشون بد نمیگذره و کارهای سخت بر دوش خانم هاست

5 اردیبهشت 1387 | فاطمه نام نیک |  بدون email | بدون آدرس وب

مقدمه ای بر عظمت شناختی fifa80!

ضمن عرض خسته نباشید به نویسنده ی محترم این داستان کوتاه کوتاه. دفعتاً مواردی به ذهنم رسید که جسارتاً عرض می کنم:
به نظر من از زوایای مختلف می شود به این داستان پرداخت: جامعه شناختی، روانشناختی، تاریخ شناختی، انسان شناختی، اسطوره شناختی، سیاسی شناختی، شناختی؟ و... اما واقعیت این است که هیچ کدام از اینها مد نظر بنده نیست و نمی دانم این نکاتی که به ذهنم رسیده در کدام دسته جای می گیرد! بنابراین دسته بندی اش در ذهن را به خوانندگان محترم وامی گذارم:
اول اینکه به نظرم آمد این داستان بد آموزی شدید دارد. شما در نظر بگیرید این بنده ی خدا-همسر- حقیقتاً تمام روز را مشغول تکمیل پروژه شان بوده است و همین که یک دقیقه آمده از این راه، خستگی کوچکی در کند و تجدید قوا، از شانس بدش همان دقیقه ی اول، شخصیت اصلی داستان سررسیده و... حالا مگر او می تواند چیزی را ثابت کند؟؟! (در اینجای کار عاجزانه از همه ی خانوم های محترم می خواهم که در این جور مواقع با حفظ خونسردی کامل و متانت و صبر و حجب و حیا و نریختن چای داغ به صورت طرف و حبس در اتاق و تحصن غذانپختن و رخت نشستن و جارو نکردن و با مهمانها تلخ برخورد کردن، قبل از هر گونه اقدامی به حرفهای شخصیت دوم داستان- که در کارگاه به عنوان«تیپ» از او یاد کردیم – گوش فرادهند تا خدای ناکرده بعدها که حقیقت روشن شد شرمنده ی خودشان و خدای خودشان و همسر خودشان نباشند)

6 اردیبهشت 1387 | محمدرضا خردمندان |  بدون email | بدون آدرس وب

دومین بدآموزی این داستان مربوط به جایی است که گفته می شود:« یک فنجان چای ریخت و به اتاق کار همسرش رفت» اگر نویسنده ی محترم این داستان در اقدامی فرهنگ ساز می نوشت«یک فنجان چای ریخت. در زد و سپس وارد اتاق همسرش شد» به نظرم آن اتفاقات بعدی نمی افتاد. چرا که شوهر بخت برگشته فرصت پیدا می کرد سریع از بازی اسکیپ کند و پروژه اش را باز کند و رنج آن همه توضیح و توجیه و تفسیر را به جان نخرد و همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود.
سومین نکته برمی گردد به «مسائل انسانی». به نظر من اگر شخصیت اصلی داستان از رشد بالایی برخوردار باشد می تواند پس از مواجه شدن با این اتفاق، بزرگ منشانه با لبخندی که هیچ نشانی از تلخی و زهرکامی در آن نباشد از کنارش بگذرد و به روی خودش نیاورد و اگرزیادی رشد کرده باشد بگوید«عزیزم ! می شه اون یکی دسته رو هم بدی من!» آنوقت می بینید که چه فضای دل انگیزو بهاری ای در خانه حکمفرما می شود.
وچهارمین نکته به «پایان داستان» مربوط می شود. به نظرم با توجه به همه ی توضیحاتی که رفت بهتر بود برای پایان این داستان، از شگرد «باز» استفاده نشود. چرا که واقعا همه چنین درک بالایی از مسائل ندارند و ممکن است تصور کنند که این مرد، کار بدی کرده که مستحق مجازات است و داستان می خواسته بگوید زن ها فداکارند ورنج کشیده و پایبند به مسائل انسانی و بهشان ظلم می شود و مردها بدند و نامردند و ظالم و بی اعتنا و...
چرا که همه ی کسانی که به اعجاز و شگفتی و سحر و گرافیک وعظمت و طبیعی بودن بازیکن ها و رفتارهایشان-آنجا که به کارت زرد داور اعتراض می کنند و یا وقتی مصدوم می شوند از درد به خود می پیچند- fifa80پی برده باشند می دانند که حتی اگر این بنده خدا از ساعت ها قبل هم درگیر بازی بوده، نه یک لیوان چای، که یک قوری نسکافه حق ایشان بوده نه این نگاه خشمناک و ترسناک و دهشتناک!!

6 اردیبهشت 1387 | محمدرضا خردمندان |  بدون email | بدون آدرس وب

مقدمه ای بر «ای کاش عظمت در نگاه تو باشد»! نه در فیفا صفر هشت!!!

ضمن عرض خسته نباشید به نظر دهنده ی محترم بر این داستان کوتاه کوتاه. جسارتا مواردی به ذهنم رسید که دفعتاً عرض می کنم:
توضیحا جهت اطلاع محض ریا(!) عرض کنم که نویسنده این نظر خودش یک بازی خور به نیم معناست! و فیفا صفر هشت دارد و دسته هم و همسر هم و همسر دسته به دست هم! که گل هم می زند به من نیم معنا! در ادامه این فضایل که بر من مترتب است در عالم بازی، مسئول سایت تخصصی بازی ای هستم در وب که هزاران عضو دارد هر یک سینه چاک تر از دیگری و همه هر روزه اندر دفاع از این بازی و آن بازی غرقه اند.
ای کاش اول- داستان اصلا این طوری که شما برداشت کرده اید نبوده، آن طور که من برداشته ام هم نبوده و می توانسته تا اینجای کار هر دو طور برداشته شود. من می گویم شاید دقیقا عین چهار ساعت تمام از صبح که از خواب زودتر از خانمش بیدار شده، تا ظهر را بازی کرده، در حالی که صدای جارو و زودپز را می شنیده و من درونش را خفه کرده و تسوف مابانه با خود گفته «همین یه دست، همین یه دست. الان می رم کمکش». در این شرایط، هر قدر هم که گرافیک خدا باشد و در حد تیم ملی، این کار زشت است و به دور از انصاف و مروت همسرداری! اگر صراحتا معلوم بود داستان این است که من گفتم، یا آن است که شما گفتی، می شد گفت که بدآموزی دارد ولی وقتی داستان اصلا معلوم نیست کدام است و کلا ابهام دارد، پس آموزه اش معلوم نیست که بد باشد یا خوب. که به نظرم برداشت من درست بوده و عیب داستان شاید فقط این است که جلوی برداشت شما را نگرفته! ای کاش بر نمی داشتی!

6 اردیبهشت 1387 | محمدرضا موذن زاده |  بدون email | آدرس وب

ادامه ...

ای کاش دوم- در که اصلا بسته نبوده، چرا؟ دقیقا به این خاطر که اصولا زن و شوهرها به روی هم در نمی بندند و خدا هم هیچ دری بین شان بسته نگذاشته و در زدن و وارد شدن مال رئیس و منشی است. این تز من است البته، و می دانم که بعضی به طرق دیگر زندگی می کنند. ولی فکر کنم تز من بهتر است. نیست؟ خالص، بی ریا، بی تکلف، صمیمی، فوق العاده صمیمی به طرزی که با هیچ کس نیستی. ای کاش حداقل هر کسی یک نفر با این نوع از رابطه برای خودش داشته باشد که در این عالم دق نکند!
ای کاش سوم- کجا نشانی از تلخی و زهرکامی یافتید که من نیافتم؟! ضمنا در جریان باشید غیر از آن افکت تف انداختن بکهام که می چرخد و می چرخد و دوربین های سراسر عالم از تمام زوایا پخش می کنندش که با چه عظمتی به زمین می خورد و بعد چندین قطره دیگر می شود و به دورش می ریزد و ... حقایق دیگری هم هست که مهم ترین اش در این لحظه این است: «مهمونا دارن میان بابا» و حقیقت دوم این که «اگه مهمون نداشتیم مثل اون بار یه گل لایی بهت می زدم که شرط رو ببازی و تا آخر هفته ظرف ها پای تو باشه» ای کاش ببازی!
و اما چهارمین ای کاش- ای کاش مردها زودتر بر خود بباورانند که زن ها وقعا موجودات نازنینی هستند که فداکاری ها می کنند. در عین حالی که داستان به نظر من _که طبق معمول درست است(!)_ نخواسته این را بگوید و خیلی باز خواسته هر کسی از ظن خودش به خودش فکر کند و متنبه شود، بی اسکلت و بی قند عسل! قرار هم نیست لازم باشد یا داستان شفاف شفاف بیان شود و یا نویسنده را بچسبانند بغلش که به همگان توضیح دهد که خدای ناکرده کسی اشتباه برداشت نکند. حالت سوم همین است که خوانده اید، نویسنده حرفش را زده، و اگر کسی قضیه را نگرفته ای کاش به بیرون خانه رجوع کند چون در خانه همان یک حرف بس است!

6 اردیبهشت 1387 | محمدرضا موذن زاده |  بدون email | آدرس وب

به نظر بنده در این جا هیچ اشکالی وجود ندارد. خانوم وظایف(تاکید می کنم وظایف) خود را انجام داده و آقا هم باید به وظایف خودش رسیدگی کند. اگر آقا کار پروژه اش تمام شده باشد که بازی کردنش مشکل خاصی ندارد و اگر پروژه را انجام نداده باشد عواقب آن متوجه خود اوست. پس خانم به آن خوبی که به وظایف اصلی خود واقف است به هیچ وجه نمی تواند گله ای از آقا داشته باشد.

6 اردیبهشت 1387 | بدون نام |  بدون email | بدون آدرس وب

جناب بدون نام!

ببخشید یعنی چی که خانم وظایف، و تاکید کردید وظایف خود را انجام داده؟؟ منظور شما این است که خانم وظیفه دارد مثل تراکتور کار کند؟؟ لااقل شرع ما که چنین چیزی را نگفته است. اگر به شرع هم کاری نداشته باشیم، (چون نمی دانم متشرع هستید یا نه) به لحاظ انسانی و اخلاقی هم کار مرد درست نیست. و نظر شما هم نظر کاملا بی رحمانه ای بود که نشان می داد هنوز بویی از روابط درست زن و شوهر در خانه نبردید. خدا به داد خانم شما برسد.

6 اردیبهشت 1387 | زهرا خلیلی |  بدون email | بدون آدرس وب

تا اینجای داستان که جالب بود ولی فکر کنم اتفاقای بعدیش جالبتر باشن!راستی بعدش چی شد؟!!

6 اردیبهشت 1387 | مهدی |  بدون email | بدون آدرس وب

در مورد نظر جناب خردمندان که فکر کنم نظر جناب موذن زاده کافی بود.

اما شمایی که گفتید وظایف!!!!! آیا وظیفه خانم در منزل اینه که شام برای مهمان ها آماده کنه و مرد خانه فیفا بازی کنه؟؟؟
فقط کافیه که یک لحظه خودتون رو جای اون خانمی بگذارید که از صبح گردگیری کرده، جارو کرده، غذا پخته، ... جناب آقا رو جمع کرده و هزار تا کار دیگه و جناب آقا در تمام اون مدت مشغول بازی بودند.
چه احساسی دارید؟؟
متاسفم برای شما و برای تمام مردانی که چنین نظراتی دارند. و برای خودم و تمام بانوانی که مجبورند با چنین مردانی (که کار خونه رو وظیفه زن میدونند و چه دید کثیف و بیمارگونه ای دارند نسبت به زن)زندگی کنند.

7 اردیبهشت 1387 | سحر حسینی |  بدون email | بدون آدرس وب

اگر نظرات را هم در اینجا با داستان یک متن حساب کنیم با داستان فوق العاده ای طرف هستیم که همچنان ادامه دارد و هر کسی که می‌نویسد جزو نویسندگان این داستان.
دست شما درد نکند که داستان را شروع کردید.
راستی من هنوز منتظر IGI3 هستم اگر آمد خبرم کنید.

7 اردیبهشت 1387 | حسن حبیب زاده |  بدون email | بدون آدرس وب

سر آمدی بر «پدیدارشناسی سوتفاهم!»
ضمن عرض ارادتی عمیق و دورادور خدمت آقای موذن زاده
اگر می دانستم با یک شوخی ساده می شود زلزله ای به پا کرد هشت ریشتری که وسعتش تا کجاها که کشیده نشده شاید کمی دقت بیشتری به خرج می دادم. راستش این بحث پرفایده یک سود عمده برای بنده داشت و آن این بود که دستم آمد طنز نویس خوبی نخواهم شد و بی خودی در این راه اصرار نکنم! که به خیال خودم خواسته بودم نگاه طنازانه ای به این داستان کوتاه کوتاه انداخته باشم و باکمی خیال پردازی و چاشنی اگرها و اماها بازار کساد بی نظری را رونقی داده باشم اما حضرتعالی - که جا دارد از همین جا شما را به مباهله در «پِس 2008» دعوت کنم!- با آن نثر محکم وحساب شده و پاسخ های جدی دندان شکن چنان مشت و مالی به بنده دادید که تا همین چند دقیقه پیش خودم هم باورم شده بود که نقد جدی داشته ام براین داستان!!
پیشنهاد می کنم بار دیگر به نفس متن بنده رجوع فرمایید و هرجا بویی از جدیت در آن ملاحظه فرمودید به سمع و نظر برسانید مگر اینکه همان فرضیه ی خودم در باب «طنز نویس نشدن!» درست از آب درآمده باشد و دیگر دوستان نیز برداشتی این چنین از نظرات بنده داشته باشند.
راستی! درباره ی «باز گذاشتن در» البته تز شما عالی است و ایده ال و امیدوارم همه ی همسران عزیز از این نکته استفاده ی وافر ببرند و به این مرحله برسند(اصل همین است و جز این نیست) اما از زاویه ای دیگر این موضوع، همسر به همسر متفاوت است!! و نمی توان آن را به کل بشریت تعمیم داد که البته حضرتعالی به آن اشاره ای داشته اید گویا!
به هرحال تاکید می کنم اگرمرز شوخی و جدی بودن متن حقیر آنقدرها شفاف نبوده که دوستان را به اشتباه انداخته عذرخواهی بنده اجتناب ناپذیر است!
در پایان(اینبار جدی!) - برای پایان یافتن هرگونه شک و شبهه و انگ هایی که ممکن است در پی بیاید- اعلام موضع می کنم بنده در ابتدا مخلص مقام نازنین زن هستم و لااقل این امر بر همسرم مشتبه است! و مطمئنم آقای موذن زاده علی رغم همه ی فضائلی که بر ایشان مترتب است در مقامی که اینجانب در وادی هفتگانه ی «ذذ» به فیض آن نایل شده ام هنوز ابتدای راهند و هرگز هم رخت شستن و جارو کشیدن و غذاپختن را وظیفه ی زن ندانسته و نخواهم دانست!
موید باشید

7 اردیبهشت 1387 | محمدرضا خردمندان |  بدون email | بدون آدرس وب

وقتی آقایان خودشان نمی خواهند جایگاه واقعیشان را بدست بیاورند تلاش من و امثال من واقعا چه سودی دارد؟ شاید مجبور شوم نظراتم نسبت به وظایف زن و مرد را در جمع روشنفکرانه تری ارائه دهم تا این طور مورد بی مهری واقع نشود...تمام!

7 اردیبهشت 1387 | بدون نام |  بدون email | بدون آدرس وب

بسم الله
سلام.
عرض ادب و احترام .
جالب بود.با تشکر

7 اردیبهشت 1387 | محمدرضا مهاجر |  darvish_man7@yahoo.com | آدرس وب

سلام،فکر نمی کنید یه مقدار تکراری بود، شبیه اینو کجا خوندم؟؟!!!...
هاااااااااا
"زن نمی دانست".
تو همین سایت، آذر ماه، فکر کنم بهتر هم بود حتی...

7 اردیبهشت 1387 | زینب خانی |  redeteh_87@yahoo.com | بدون آدرس وب

با سلام.
خواستم نظر بدم دیدم جمع جمع متاهلین کسی از مجردها نظر نمی خواد!!!...
ولی به شخصه با هر نوع بازی و زیر کار در رفتنی موافقم اونم وقتی موقع تحویل پروژه باشه، در مورد داستان هم فکر می کنم می تونست بهتر از این حرفها باشه...
با خانم خانی هم موافقم،اون داستان برای من خواننده جذاب تر بود.
موفق باشید.
منتظربقیه نوشته هاتون هستم.

8 اردیبهشت 1387 | حکیمه ملازاده |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: