آقای مجد سومین معلمی بود که پا به کلاس می گذاشت. می دانست که بچه های این کلاس تا به حال دو معلم را فراری داده اند. هیچ کس حریفشان نشده بود. جلوی در ایستاد و نفس بلندی کشید و سعی کرد بر خودش مسلط شود. سر و صدای زیادی از کلاس شنیده می شد. هنوز کامل از در ورودی نگذشته بود که پایش به سکوی جلویی کلاس گرفت و زمین خورد. کلاس از خنده رفت روی هوا. پسرها هو می کشیدند و مسخره بازی درمی آوردند. آقای مجد به سختی بلند شد و عینکش را برداشت گذاشت روی چشمش. تکه گچی برداشت و دستش را تا میانه ی تخته بالا آورد. نوشت: «زمین خوردن مهم نیست. مهم، دوباره ایستادن است.» کلاس به یکباره غرق در سکوت شد.
***
چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.