همیشه از تاریکی می ترسید. اما حالا چاره ای نداشت. فرصتی برای تصمیم گیری برایش باقی نمانده بود.
باید ترس را کنار می گذاشت و وارد تاریکی می شد. به هر حال هر چه که بود، از گلوله های داغی که انتظارش را می کشیدند بهتر بود.
بالاخره در یک لحظه تصمیمش را گرفت و به دل تاریکی زد. همینطور که پیش می رفت، کم کم در تاریکی محو شد.
لحظه ای بعد، صدای شلیک چند گلوله سکوت مبهم حاکم بر تاریکی را در هم شکست و برای چند لحظه ظلمت را از بین برد. اما انگار گلوله ها هم در تاریکی هدفشان را گم کرده بودند و بی هدف به این سو و آن سو می رفتند.
او نجات پیدا کرده بود. چیزی که سال ها از آن ترس داشت، حالا ناجی جانش شده بود. او دیگر از تاریکی نمی ترسید اما از آن روز به بعد موضوع جدیدی برای ترسیدن پیدا کرده بود؛ گلوله های داغ...