خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
11 شهریور 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
داستان کوتاه کوتاه
15 شهریور 1387
9 تیر 1387
3 تیر 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
کارگاه
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
28 خرداد 1387

دوست داشت در اولین همکاری اش، همه استعداد خود را یکجا به رخ رئیس بکشاند.
برای همین چند باری با وسواس، دفتری را که به تازگی در اختیارش گذاشته بودند زیر و رو کرد تا بهترین گزینه انتخاب شود.
بالاخره در میان انبوه اسامی، توجهش به سمت نامی جلب شد که کنارش همراه ضربدری قرمز، ریز نوشته بودند «شاعر»!
تصمیمش را گرفت تا با او شروع کند و مشغول شماره گیری شد. به محض اینکه صدای زنی را از آن سوی خط تلفن شنید، مودبانه خودش را معرفی کرد و دست آخر گفت: «می خواستم برای لحظاتی وقت آقای «زهیر فانی» را بگیرم تا بدین وسیله مصاحبه ای کوتاه با ایشان برای مجله انجام دهم. ممکن است ایشان را صدا بزنید؟»
و زن که از روی تن صدایش پیدا بود خیلی جا خورده است، پس از مکثی نسبتا طولانی در جواب فقط پرسید: «واقعا قصد دارید با مرحوم فانی، تلفنی مصاحبه کنید؟!»

نظرات

درعین کوتاه بودن،تامل برانگیر و تلخ بود.راستش از نام داستان میشد حدس زد که قرار است با خربکاری مواجه شویم.ولی اصلا فکرش را هم نمی کردم که قرار است اینجوری شود!
«لذت بردم ولی ای کاش این داستان را کسی به جز یک خبرنگار می نوشت!!!»
موفق باشید.

28 خرداد 1387 | ر.نیک نام |  بدون email | بدون آدرس وب

خنده دار و به قول دوستمان تلخ بود.
ضمنا به نظر من باید اسم داستان را گذاشت:«تجربه ی اول و آخر!»
مرسی.

28 خرداد 1387 | سنجیده |  بدون email | بدون آدرس وب

منم با نظر آقا یا خانم نیک نام موافقم اما اعتقاد دارم که هر کسی میتونه داستان بگه و هیچ ربطی به کسوتش نداره شاید با همین اولین تجربه ها بود که هدایت ها به وجود آمدند اما باید اعتراف کرد که ضعف هایی هست که فکر میکنم روشن ترین آنها شروع مصاحبه تلفنی باشه اما نقاط قوت داستان بیشتر است به نظر من عکس انتخابی زیبایی بی نظیری به فضای داستان در مقابل دیدگان خواننده داده.

28 خرداد 1387 | الف.سین |  doki_eso@yahoo.com | بدون آدرس وب

همیشه همین بوده:
شاعرا بعد مرگ عزیز می شند و مهمتر شاعر!
البته تا به حال کسی انقدر از خجالت شاعرا در نیامده بود که خوشبختانه...

29 خرداد 1387 | باران |  بدون email | بدون آدرس وب

به نظرم گنگ بود.چون هیچ بعید نیست که این شاعر همون روز مرحوم شده باشه؟

29 خرداد 1387 | سعید |  بدون email | بدون آدرس وب

عرض ادب و احترام:
این عکسه فکر کنم برای موقعی باشه که زن گوشیو محکم کوبیده زمین و خبرنگاره «فانی» شده دیگه!؟
با اجازتون این داستان را برای چند نفر می فرستم تا اونا هم بخندند و لذت ببرند.

موید باشید.

30 خرداد 1387 | مجید |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام
ممنونم از همه کسانی که نظر دادند و خواهند داد.

ضمنا در جواب ای کاش... دوستمان (ر.نیک نام) فقط می تونم حدس بزنم که شاید احتمال مستند بودن داستانک را داده اید و این ای کاش را گفتید که در این صورت بنده به شما اطمینان می دهم که مستند نیست!

30 خرداد 1387 | محمدحسن جمشیدی |  بدون email | بدون آدرس وب

ای آقا اینا همش اتفاقایی هست که تو زندگی همه میفته.
مثلا بابای ما،با اینکه شاعرم نبود،خیلی وقت بود که فوت کرده بود،ولی یه روز یکی از رفقای قدیمیش زنگ زد خونمون و مثل این داستانه در عین ناباوری می خواست باپدرم صحبت کنه...
بالاخره پیش میاد.
خودمون رو ناراحت نکنیم!

30 خرداد 1387 | سینا ملک محمدی |  بدون email | بدون آدرس وب

با توجه به این که خود نویسنده میگه که مستند نیست ...به نظر من ایده نوشتنش قابل ستایشه....تلفیقشم با عکس نوشته رو ملموس تر کرده...

1 تیر 1387 | سینا-ز |  sinasane@yahoo.com | بدون آدرس وب

به نظرم جمله آخر، داستانو غیرواقعی کرده. اون خانوم خیلی راحت می تونست بگه که ایشون مدتهاست مردن. یه درصد احتمال داشت که یکی ندونه ایشون مرده دیگه!

1 تیر 1387 | سالار |  بدون email | بدون آدرس وب

به نام خدا
(یکبار به شاعری گفتم:
ما ارزش کار تو را نخواهیم دانست،تا آنکه بمیری.
و او پاسخ داد:
«بله...همیشه مرگ پرده از ،اسرار، بر می دارد،و به راستی ارزش مرا نخواهید دانست...)
دلم گرفت و نمی دونم چرا یاد این جمله از جبران خلیل جبران افتادم.

1 تیر 1387 | فاطمه |  بدون email | بدون آدرس وب

زمان سریعتر از آنچه که فکرش را بکنیم ، می گذرد . زیبا بود

17 تیر 1387 | عقیله عابدینی |  بدون email | آدرس وب

به نظر من خوب بود ولی به نظر من تجربه های تلخ با خودش پیروزی های روبه همراه داره برای جنگهای بعدی در زندگی .

23 تیر 1387 | آتش مشکی |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: