دوست داشت در اولین همکاری اش، همه استعداد خود را یکجا به رخ رئیس بکشاند.
برای همین چند باری با وسواس، دفتری را که به تازگی در اختیارش گذاشته بودند زیر و رو کرد تا بهترین گزینه انتخاب شود.
بالاخره در میان انبوه اسامی، توجهش به سمت نامی جلب شد که کنارش همراه ضربدری قرمز، ریز نوشته بودند «شاعر»!
تصمیمش را گرفت تا با او شروع کند و مشغول شماره گیری شد. به محض اینکه صدای زنی را از آن سوی خط تلفن شنید، مودبانه خودش را معرفی کرد و دست آخر گفت: «می خواستم برای لحظاتی وقت آقای «زهیر فانی» را بگیرم تا بدین وسیله مصاحبه ای کوتاه با ایشان برای مجله انجام دهم. ممکن است ایشان را صدا بزنید؟»
و زن که از روی تن صدایش پیدا بود خیلی جا خورده است، پس از مکثی نسبتا طولانی در جواب فقط پرسید: «واقعا قصد دارید با مرحوم فانی، تلفنی مصاحبه کنید؟!»