خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
29 مهر 1387
ندا سادات هاشمی
20 مهر 1387
صحرا علومی
10 مهر 1387
داستان کوتاه کوتاه
27 مهر 1387
سیامک احمدی
5 مهر 1387
1 مهر 1387
مهدی نورمحمدزاده
27 شهریور 1387
عادل حیاوی
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
کارگاه
14 آبان 1387
ندا پیروی
25 شهریور 1387
زهرا کاشانی
21 مرداد 1387
الهه صالحی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
15 شهریور 1387

 

پس از ساعت ها بی خوابی با چشمانی سرخ و گام هایی محکم، طول اتاق را پیمود. برای چندمین بار در ذهنش نقشه جهان را مرور کرد. تصمیم خود را گرفت. بیش از این نمی توانست به انتظار بماند. نطقش را هم آماده کرده بود. او قدرت اول می شد. قدرت اول هسته ای. به سوی دکمه سیاهرنگی که بر دیوار نصب شده بود رفت و آن را فشار داد. بگذار موشک ها رها شوند... لحظه ای نگذشته بود که پرستاری قوی هیکل با آمپول آرامبخش وارد اتاق شد.

نظرات

معمولی

1 آذر 1387 ساعت 19:17 | فقیر |  بدون email | آدرس وب

بسم الله. خوب نبود متاسفانه.

21 آبان 1387 ساعت 06:05 | محمد مبینی |  بدون email | آدرس وب

به شدت کلیشه ای بود. آدمو یاد این آیتمای بی مزه ی تلویزیون می ندازه. مثل ساعت خوش و...

14 آبان 1387 ساعت 13:56 | نیلوفر احمدی |  بدون email | بدون آدرس وب

داستان بسیار زیبایی بود، "دیکتاتورها به بهشت نمی روند... حتی اگر یکبار هم به کسی دیکته نگفته باشند." جمله ی بالا از خودم است.

31 شهریور 1387 ساعت 06:21 | کاشف البیغ |  بدون email | بدون آدرس وب

عالی

16 شهریور 1387 ساعت 07:53 | زهرا معدنی پور |  zmadanipour@yahoo.com | بدون آدرس وب

با خواندن جمله اول، فهمیدم با داستانی طرف هستم که فقط قرار است پایانی غیر منتظره داشته باشد. داستان هایی را که تنها به خاطر پایان شان نوشته می شوند نمی پسندم. این داستان هم برای این نوشته شده تا در جمله های ابتدایی، ذهن خواننده را به سمتی هدایت کند و در جمله آخر، نشان دهد که آن ذهنیت اشتباه بوده است. و اگر داستان، فقط و فقط به این هدف نوشته شده باشد، چیزی کم دارد.

15 شهریور 1387 ساعت 23:11 | علی میرزایی |  بدون email | بدون آدرس وب

به نظرم خیلی تکراری و کلیشه ای بود.

15 شهریور 1387 ساعت 23:07 | جلالی |  بدون email | بدون آدرس وب

قشنگ بود

15 شهریور 1387 ساعت 18:16 | آلبالا لیل والا |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: