پس از ساعت ها بی خوابی با چشمانی سرخ و گام هایی محکم، طول اتاق را پیمود. برای چندمین بار در ذهنش نقشه جهان را مرور کرد. تصمیم خود را گرفت. بیش از این نمی توانست به انتظار بماند. نطقش را هم آماده کرده بود. او قدرت اول می شد. قدرت اول هسته ای. به سوی دکمه سیاهرنگی که بر دیوار نصب شده بود رفت و آن را فشار داد. بگذار موشک ها رها شوند... لحظه ای نگذشته بود که پرستاری قوی هیکل با آمپول آرامبخش وارد اتاق شد.