پیرمرد درحالیکه هنوز از خواب سیر نشده بود، چشم هایش را به سختی باز کرد و به ساعت دیواری نگاه کرد.
ساعت روی دیوار یکبار دیگر داشت وظیفهی هر روزش را به او دیکته می کرد.
پیرمرد با دلخوری لباس های کارش را پوشید و منزلش را ترک کرد.
شب که پیرمرد به خانه برگشت، دوباره چشمش به ساعت روی دیوار افتاد. اما اینبار وضع کمی فرق کرده بود. کوک ساعت دیواری تمام شده بود و عقربه های ساعت از کار افتاده بودند.
به نظر می رسید که زمان برای پیرمرد متوقف شده بود.
پیرمرد با خوشحالی دستهایش را به هم زد و گفت:
ـ خدا رو شکر. بالاخره این عقربه ها برای یکبار هم که شده به من کمی فرصت استراحت دادند. حالا که اونها از کار افتادند، فرصت خوبیه که به کارهای عقب افتادم برسم. خب، اولین کاری که باید انجام می دادم چی بود؟...
آهان، یادم اومد. باید ساعت دیواری رو کوک می کردم...