خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
29 مهر 1387
ندا سادات هاشمی
20 مهر 1387
صحرا علومی
10 مهر 1387
داستان کوتاه کوتاه
27 مهر 1387
سیامک احمدی
5 مهر 1387
1 مهر 1387
مهدی نورمحمدزاده
27 شهریور 1387
عادل حیاوی
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
کارگاه
14 آبان 1387
ندا پیروی
25 شهریور 1387
زهرا کاشانی
21 مرداد 1387
الهه صالحی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
10 مرداد 1386

 با توجه به کثرت تعاریف در حوزه داستان کوتاه کوتاه (مینی مال) و روی آوردن نویسندگان جوان و علاقه مندی به این مقوله، تصمیم گرفتیم تا هر بار تعریف مینی مال را از منظر یکی از بزرگان این عرصه بررسی نماییم. امید است بتوانیم به تعریف جامعی دست یابیم.

 

داستانک یا داستان کوتاه کوتاه، داستانی به نثر است که باید از داستان کوتاه جمع و جورتر و کوتاه تر باشد و از پانصد کلمه کمتر و از هزار و پانصد کلمه بیشتر نباشد و در آن عناصر پیرنگ و شخصیت پردازی و صحنه مقتصدانه و ماهرانه صورت گرفته باشد.
داستانک همه عناصر داستان کوتاه را در خود جمع دارد جز آنکه این عناصر با ایجاز و اختصار همراه است. غالبا داستانک لطیفه گسترش یافته و استادانه ساخته شده ایست که پایانی تکان دهنده و غافلگیر کننده داشته باشد، مثل داستانک های آنتوان چخوف و ا، هنری. این دو نویسنده در خلق این نوع داستانک ها تبحر و مهارت خاصی دارند. داستانک های چخوف، عمیق و در خاطر ماندنی است و اغلب خصوصیت نوعی دارد و از آن ها به عنوان داستان لطیفه وار تیپیک یاد می کنند. داستان های لطیفه وار تیپیک از یکی از خصلت های دیرپای انسانی الگوبرداری می کند، از این نظر بسیار پر معنا و معتبر است و بر خلاف داستان های لطیفه وار، تازگی آن با چند بار شنیدن از میان نمی رود، مثل داستانک های ( مرگ کارمند)، ( حربا ) و ( خواب آلود ) نوشته چخوف.
نمونه زیبا و موفق داستانک، در میان داستان های فارسی ( ماهی و جفتش ) نوشته ابراهیم گلستانه است، و (مادلن) هدایت و (عدل) چوبک نیز داستانک محسوب می شوند.
در اینجا نمونه ای می آورم که مختصات و مشخصات داستانک را در خود جمع آورده است و با ایجاز و اختصار همراه است و تقریبا نزدیک به پانصد تا هزار کلمه دارد، کمیتی که اغلب فرهنگ های ادبی برای داستانک قایل شده اند.

غم های کوچک       امین فقیری: مجموعه بیست و چهار طرح

1

غروب کدخدا آمد با عجله، از تن اسبش بخار به هوا بلند می شد. سبیل های تابیده، با هیاتی ترس آور، چشم ها، خون گرفته و خوف انگیز. انگاری که برای جنگ آمده است. بازوها، قوی و سینه ستبر. پا این جا، سر آن جا. با دودلی نگاهش کردم. در فکر بودم که نفت برای چراغ از کجا بیاورم یا برای شام تخم مرغ را چگونه درست کنم تا تنوعی باشد.
از نگاه کدخدا غرور و سرافرازی می بارید. دیده به کوه دوخته بود و به بلندی دست نیافتنی قله اش.
- شهر کی تشریف می برید؟
- فردا صبح.
- از رشید شنیده بودم.
(رشید پسرش بود که کلاس سوم بود.)
- کاری داشتید؟
- یک شاهنامه می خواستم، دلم گرفته.
به دشت نگاه کردم، به کوه و اسب و رودخانه که از ایوان مدرسه پیدا بود. دنیا فراخ شده بود. همه چیز زیباتر از لحظه های قبل. با یک جست روی اسب پرید. اسب تن به سوار نمی داد، گردن را شق و رق گرفته بود و اطاعت نمی کرد. با نهیب بنیان کن کد خدا به راه افتاد، گویی پرنده ای که از مقابل دیدگانم دور شود. نمی دانم چرا احساس کردم سوارانی بسیار به استقبالش آمدند. بعد افراسیاب را دیدم که رو به هزیمت نهاده است. دشت پر از هیاهوی سواران بود و شیهه اسبان، صدای چکاچک شمشیر گوش صحرا را انباشته بود.

2

اینبار کدخدا صبح آمد. آرام روی خانه زین جا خوش کرده بود. از دشت صدایی بلند نبود. همه چیز دل مرده بود حتی آفتاب. اسب آوردش کنار ایوان مدرسه. کلاه دوگوشش را تا روی ابرو پایین کشیده بود. سلام نکرد. پیاده هم نشد. شاهنامه را پرتاب کرد توی دامنم. فریاد کشید:
- اینکه شاهنامه نیست، رستم ندارد.
دهنه اسب را کشید. اسب فرمانبرداری کرد. روی پاهای عقبش چرخید و دور شد. رو به روستا نرفت، دشت را پاره کرد.
لرزان شاهنامه را برداشتم. با عجله خریده بودم. ورق نزده بودم. تمام راجع به ساسانیان بود جلد آخر از شاهنامه بروخیم، آزرده شدم. خودش می تواند رستم باشد، کدخدا را می گویم.
سرم را بلند کردم و به دشت پرسکوت نگاه کردم. کدخدا روی تپه کنار رودخانه نشسته بود و اسبش کنارش می چرید.
اما، خیمه و خرگاه سپاه افراسیاب آن طرف رودخانه آشکار بود...

***

برگرفته از کتاب ادبیات داستانی، نوشته جمال میرصادقی

نظرات

دوست عزیز و گرامی، آقای مهاجر. تعریف و مثالی که در بالا ذکر شد، نظر جنای آقای جمال میرصادقی است و متن بالا از کتاب ایشان به طور کامل برداشت شده است. اصلا نظر من برای انتخاب این متن در این بخش، پیدا کردن همین تفاوت ها و در نهایت رسیدن به یک اصل و تعریف کلی و جامع است. به شما پیشنهاد می کنم که تعاریف دیگر نویسندگان درمورد مینی مال را نیز در این بخش مطالعه کنید. ممنون از توجه و راهنمایی شما دوست گرامی موفق باشید

14 مرداد 1386 ساعت 01:27 | محمود بلالی |  بدون email | بدون آدرس وب

در تعریف داستانک گفته شده: داستانک همه عناصر داستان کوتاه را در خود جمع دارد جز آنکه این عناصر با ایجاز و اختصار همراه است. غالبا داستانک لطیفه گسترش یافته و استادانه ساخته شده ایست که پایانی تکان دهنده و غافلگیر کننده داشته باشد،... از میان داستان های فارسی به عدل صادق چوبک اشاره کردید که ناقض تعریف شماست!« عدل» صرفاً تشریح یک موقعیت است بی آنکه در آن شخصیتی وجود داشته باشد . هیچ اوج و فرود ی هم ندارد . پایان غافلگیر کننده ای هم ندارد. بنابراین نمی شود اسمش را داستانک گذاشت. بیشتر به طرحواره می ماند . ممنون از توضیحات شما.

11 مرداد 1386 ساعت 17:34 | رضا مهاجر |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: