خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
داستان کوتاه
3 آذر 1387
بهراد شقاقی
9 آبان 1387
رخساره ثابتی
29 مهر 1387
ندا سادات هاشمی
20 مهر 1387
صحرا علومی
10 مهر 1387
داستان کوتاه کوتاه
27 مهر 1387
سیامک احمدی
5 مهر 1387
1 مهر 1387
مهدی نورمحمدزاده
27 شهریور 1387
عادل حیاوی
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
6 آذر 1387
22 شهریور 1387
آنتوان چخوف
11 شهریور 1387
آنتوان چخوف
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387

30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386

یک نویسنده، یک کتاب
5 آذر 1387
18 آبان 1387
6 آبان 1387
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
کارگاه
14 آبان 1387
ندا پیروی
25 شهریور 1387
زهرا کاشانی
21 مرداد 1387
الهه صالحی
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
24 مرداد 1386

همه داخل اتاق مدیر جمع شده بودند تا به سخنرانی او گوش بدهند. انگار همه منتظر شنیدن چیز عجیبی بودند.
بالاخره بعد از کمی تاخیر، آقای مدیر وارد اتاق شد و بعد از صاف کردن سینه اش شروع به صحبت کرد.
آن روز صحبت های مدیر رنگ و بوی دیگری داشت و زیاد دوستانه به نظر نمی رسید.
همه کارمندها ساکت بودند و با دقت به حرف های مدیر که با کمی مکث و تردید از دهانش خارج می شد گوش می دادند. فضای سرد و بی روحی بود.
بالاخره بعد از یک سخنرانی طولانی، مدیر از همه حضار تشکر کرد و حرف هایش را به پایان رساند.
بعد از پایان جلسه، هر کس برداشت خاصی از حرف های مدیر پیدا کرده بود و راجع به حرف های او چیزی می گفت.
برداشت من هم از حرف های او خرید دوباره روزنامه و مراجعه به صفحه آگهی های استخدام بود...

نظرات

اونجوری که من فهمیدم آخر این جور داستانها باید غافل گیر کننده باشه. اما آخر این داستان اینجوری نبود.

18 آذر 1386 ساعت 11:25 | زهرا |  بدون email | بدون آدرس وب

بهترین برداشت هم بنظره من همینه

7 مهر 1386 ساعت 16:52 | بهزاد |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: