خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
20 مهر 1387
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
31 مرداد 1386

زنگ در را زدند.
آیفون را برداشت و پرسید: «کیه؟»
خواهرش بود. لبخند روی لبش نشست. زیر لب گفت: «پس یادش نرفته»
در را باز کرد و با سرعت مشغول جمع کردن اتاق شد. به آشپزخانه دوید. در یخچال را باز کرد. شیشه شربت را بیرون آورد. لیوان ها را با دقت نگاه کرد و در یکی از آنها که کمتر لک داشت، شربت ریخت. دستی به موهایش کشید و به طرف در دوید.
چند لحظه بعد خواهر در حالیکه نفس نفس می زد، از پله ها بالا آمد. بسته کادوپیچ را به طرفش گرفت و گفت: «تولدت مبارک! بگیرش! با بچه ها می خوایم بریم سینما عجله دارم.» هدیه را به دستش داد و رفت.

 

***

چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.

نظرات

سلام خانم عرفانی. به نظرم داستان قابل تامل و جالب بود. وقتی اولین کتاب تان لبخند مسیح را خواندم (البته از روی پروفایل تان در لوح فهمیدم اولی اش بوده) و در اینترنت سرچ کردم پایم به لوح باز شد و خوشبختانه داستان های کوتاهتان را هم دیدم. و حالا هم که یک مینی مال! فکر کنم شما از دور دستی بر همه آتش های داستانی و ادبی دارید! کارتان عالی است. ممنون.

2 شهریور 1386 | سمانه بابایی |  samane_24@yahoo.com | بدون آدرس وب

شاید بهتر باشد جمله آخر اینگونه بیاید:
حالا هدیه در دستان او بود.

5 شهریور 1386 | حامد سعیدی صابر |  SAEEDISABER@GMAIL.COM | بدون آدرس وب

مگه می شه نوشته های خانم عرفانی بد هم باشه؟! ;)
اما عکاس باید کمی عکسشو عوض کنه!
با آرزوی توفیق از درگاه احدیت...
شاد پیروز باشید...

10 شهریور 1386 | محمد جواد محمدی |  komjan@yahoo.com | آدرس وب

اگر کلمه مقدس است پس بیشتر باید احتیاط کرد.
«شال و کلاه کرده بود و نشسته بود. منتظر. زنگ در را زدند. پرسید: «کیه؟» خواهرش بود. لبخند زد. «پس یادش نرفته». کلید آیفون را زد و دوید طرف در. خواهرش داشت از پله ها بالا می آمد. بسته کادوپیچ را به طرفش گرفت: «تولدت مبارک! بچه ها منتظرن، می خوایم بریم سینما.» هدیه را به دستش داد و رفت.»
و باز هم می توان بهتر نوشت. در کوتاه کوتاه، باید به این راحتی ها نشود کوتاه تر نوشت.

17 شهریور 1386 | رها پاکان |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: