زنگ در را زدند.
آیفون را برداشت و پرسید: «کیه؟»
خواهرش بود. لبخند روی لبش نشست. زیر لب گفت: «پس یادش نرفته»
در را باز کرد و با سرعت مشغول جمع کردن اتاق شد. به آشپزخانه دوید. در یخچال را باز کرد. شیشه شربت را بیرون آورد. لیوان ها را با دقت نگاه کرد و در یکی از آنها که کمتر لک داشت، شربت ریخت. دستی به موهایش کشید و به طرف در دوید.
چند لحظه بعد خواهر در حالیکه نفس نفس می زد، از پله ها بالا آمد. بسته کادوپیچ را به طرفش گرفت و گفت: «تولدت مبارک! بگیرش! با بچه ها می خوایم بریم سینما عجله دارم.» هدیه را به دستش داد و رفت.
***
چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.