تا حالا اینطوری آبرویش نرفته بود. می خواست گریه کند. بچه ها هنوز داشتند می خندیدند.
معلم گفت: «واقعا که، من اینجا دارم گچ می خورم، اون وقت امثال تو توی کله شون گچ پر کردن انگار. یه دو دو تا چهار تای ساده دیگه کاری داره؟ از این ساده تر هم بود که من بپرسم و تو اشتباه بنویسی؟»
زنگ خورد. وسایلش را به سرعت در کیفش ریخت و بی اجازه معلم از کلاس زد بیرون. به خانه رسید. قبل از اینکه زنگ بزند در خانه باز شد.
گفت: «سلام مامان. کجا می ری؟»
مادر انگار که او را ندیده باشد برگشت و گفت: «فکر کردی بر می گردم؟ عمرا. دو دو تا چهار تاست دیگه. بهت گفته بودم این دفعه شوخی ندارم.»
وقتی نگاهش به چشمهای خیس مادر افتاد، تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که دو دو تا چهار تا، آن قدر ها هم که معلم می گفت ساده نیست.