خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
کارگاه
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
گزارش
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
18 مهر 1386

ترمز دستی را کشید. پیاده شد و در حالیکه ابروهایش را در هم کشیده بود، به طرف ماشین عقبی رفت. در را باز کرد. راننده را از ماشین بیرون کشید و یقه اش را چسبید. بلند گفت: «کوری؟ ماشین به این بزرگی رو نمی بینی؟!»
مرد دست های او را از یقه اش جدا کرد و گفت: «داداش شاکی نشو! تو این ترافیک من سرعتی نداشتم که چیزی بشه.»
_ به همین راحتی؟! ها؟! بیا بریم نشونت بدم!
هر دو خم شدند و سپر ماشین را به خوبی وارسی کردند. حتی یک خش هم وجود نداشت.
راننده ماشین عقبی گفت: «دیدی گفتم داری الکی خون خودتو کثیف می کنی! نزدیک بود تمام سر و صورتمو بیاری پایین.»
لبخند زد و در حالیکه سوار ماشین می شد، گفت: «شرمنده! برا آدم اعصاب نمی ذاره این روزه.»

نظرات

کوتاه و حقیقی... من یکی که این جمله رو تو ماه رمضان زیاد شنیدم

23 مهر 1386 | نرگس مرادی |  بدون email | بدون آدرس وب

من خودم یکبار اینکارو کردم، هنوزم عذاب وجدان اون روزو دارم.

6 آذر 1386 | آرش |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: