ترمز دستی را کشید. پیاده شد و در حالیکه ابروهایش را در هم کشیده بود، به طرف ماشین عقبی رفت. در را باز کرد. راننده را از ماشین بیرون کشید و یقه اش را چسبید. بلند گفت: «کوری؟ ماشین به این بزرگی رو نمی بینی؟!»
مرد دست های او را از یقه اش جدا کرد و گفت: «داداش شاکی نشو! تو این ترافیک من سرعتی نداشتم که چیزی بشه.»
_ به همین راحتی؟! ها؟! بیا بریم نشونت بدم!
هر دو خم شدند و سپر ماشین را به خوبی وارسی کردند. حتی یک خش هم وجود نداشت.
راننده ماشین عقبی گفت: «دیدی گفتم داری الکی خون خودتو کثیف می کنی! نزدیک بود تمام سر و صورتمو بیاری پایین.»
لبخند زد و در حالیکه سوار ماشین می شد، گفت: «شرمنده! برا آدم اعصاب نمی ذاره این روزه.»