سال ها بود که فرشتهی مهربون آرزوی کسی رو برآورده نکرده بود.
آخه دیگه مردم کم کم فرشته ها رو از یاد برده بودند. حتی دیگه اون ها توی کتاب های قصهی بچه ها هم نبودند.
دیگه همهی داستان ها درمورد جنگ و سیاست شده بود. همه چیز توی دنیای آدم ها بوی نفرت و باروت می داد.
فرشتهی مهربون دلش گرفته بود و بغض راه گلوش رو بسته بود. اون آرزو داشت که دوباره بچه ها بهش فکر کنند و اون بتونه یکبار دیگه آرزوی اون ها رو برآورده کنه.
ظاهرا حالا زمان اون رسیده بود که کسی پیدا بشه و آرزوی فرشتهی مهربون رو برآورده کنه.