مثل همیشه اتومبیل را در جای مخصوص پارک کرد و به سمت آسانسور رفت. مثل همیشه پارکینگ نیمه تاریک بود و ردیف اتومبیل های پارک شده طولانی به نظر می رسید. مثل همیشه دکمه قرمز آسانسور را با دست چپ فشار داد و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. مثل همیشه در آسانسور که باز شد لحظه ای مکث کرد. از این همه یکنواختی خسته شده بود، احساس کرد که نیاز به یک تغییر عمده در زندگی دارد. جرقه ای در ذهنش زده شد. لبخندی زد و با خوشحالی به سمت راه پله اضطراری رفت. فقط صد و پنجاه طبقه بود...