دخترک شاخه های پژمرده گل سرخ را کنار دیوار گذاشت و مشغول گرم کردن دستانش شد. در همان حالی که مشغول گرم کردن دستانش شده بود به یاد روزهای خوب کودکیش افتاد. زمانی که کودکی خردسال بود بارها و بارها از زبان مادرش داستان دخترک کبریت فروش را شنیده بود. دختر بچه معصومی که جسدش در اوج فقر و بیچارگی در سرمای زمستان با مقدار زیادی کبریت سوخته در کنارش پیدا شد.
همیشه از شنیدن این قصه آشفته می شد و به حال دخترک کبریت فروش اشک می ریخت. حالا که چندین سال از این ماجرا گذشته بود، دخترک پیش خودش فکر می کرد که حتما روزی مادری در این شهر بزرگ پیدا خواهد شد که برای دختر خردسالش داستان دخترک گلفروشی را تعریف کند که جسدش در اوج فقر و بیچارگی در سرمای زمستان با مقدار زیادی گل های پژمرده در کنارش پیدا شد.