خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
15 مهر 1386

تاریخ گفتگوی زیر بر می گردد به سه سال پیش. وقتی استاد «علی موذنی» برای اولین بار به دانشکده ی ما آمده بود و شور و حال خاصی در بین بچه ها ایجاد شده بود. خیلی از ماها که چیز زیادی از «داستان نویسی» نمی دانستیم در طول آن ترم، چنان ویار نوشتن به جانمان افتاد که دیگر رهایمان نکرد. ما در ابتدای راه بودیم وله له زنان از هر دری، ربط و بی ربط می پرسیدیم. استاد، با بزرگی و وقار همیشگی اش صبورانه به ما پاسخ می داد. این گفتگو تنها یادگار آن روزهاست. حالا هر جا می نشینیم می گوییم«کل دوران تحصیلمان یک طرف، آن دو واحد داستان نویسی هم یک طرف!»
 خدا را شکر می کنیم که « لوح»  فرصت انتشار وسیع آن را برایمان فراهم کرد.
سید. م. خردمندان- رها پاکان- داود عادلی

 

- لطفاً از تحصیلاتتان بگویید.
- فارغ التحصیل ادبیات دراماتیک از دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم.

 

- از چه زمانی به طور جدی شروع به نوشتن کردید؟
- نوشتن به طور جدی و حرفه ای از بعد از ورود به دانشکده شروع شد. یکی از حسن های دانشکده در این بود که نوشتن را برای من از تفنن در آورد و به آن هم جهت داد هم عمق بخشید. و البته سخت بود، چرا که سالها عادت کرده بودم برای دل خودم بنویسم و به کسی هم پاسخگو نباشم، اما حالا ضرورت دانشکده و حضور در میان آدم های حرفه ای مجبورم می کرد از سرسری نوشتن دست بردارم و خودم را با سیستم آن جا تنظیم کنم. به هر جان کندنی بود، خودم را تطبیق دادم و موفقیت هایی هم به دست آوردم.

 

-اولین اثرتان در چه سالی و در چند سالگی چاپ شد؟ درونمایه اش چه بود؟
-اولین داستانم به نام صدی در نشریه ی نقش قلم در سال 67 چاپ شد. این نشریه گاهنامه ای بود که در رشت توسط مرحوم صالحپور منتشر می شد و انصافاً نشریه ی معتبری بود. معرف من به آن مرحوم آقای اکبر رادی بود. داستان صدی در مجموعه داستان کلاهی از گیسوی من ضبط است و به پسر بچه ی هفت هشت ساله ای می پردازد که عیدی اش را گم کرده! این داستان را سال 59 نوشتم و تا به دست چاپ بسپرمش، ده سالی طول کشید.

 

-چرا این قدر دیر؟
-برای من مهم بود که بتوانم پای کاری که چاپ می کنم،  بایستم. شاید زیادی سخت می گرفتم، اما این واقعیت را به چشم می دیدم که بسیاری از دوستان از چاپ بعضی آثارشان پشیمان بودند و مدام ابراز می کردند که کاش در چاپ عجله نکرده بودیم، چون خواه ناخواه هر اثری که چاپ می شود، در کارنامه ی نویسنده می ماند و او بر اساس همین کارنامه ارزیابی می شود. یکی از دلایل وسواسم همین بود که از بی ادبان داستان ادب بیاموزم، و این در حالی بود که اصرار برای چاپ کارهایم کم نبود.

 

-تعداد و عناوین آثار چاپ شده را نام می برید؟
-در زمینه ی داستان کوتاه می توانم از مجموعه های کلاهی از گیسوی من، دل آویز تر از سبز و حضور نام ببرم. داستان قاصدک هم هست که به تنهایی چاپ شده. در زمینه ی داستان بلند کشتی به روایت توفان، دوستی و بشارت است که این ها قبلاً تک تک چاپ شده اند و سال گذشته با رمان  سِفر ششم در یک مجلد به نام چهار فصل منتشر شدند. البته از ابتدا تصمیم این بود که این چها تا به دلیل ارتباط محتوایی با هم چاپ شوند، اما در آن سالها اصرار دوستان باعث شد که هر یک را به تنهایی چاپ کنم. در زمینه ی رمان هم باید از ملاقات در شب آفتابی نام ببرم و ارتباط ایرانی، نه آبی نه خاکی و نوشدارو ، سِفر ششم و ظهور. نمایشنامه ها هم با نام های کیسه بوکس، دریایی، هاقیل و مفرد مذکر غایب چاپ شده اند و در زمینه ی فیلم نامه هم باید به مسیحایی اشاره کنم و شب نامه که پنج جلد است و در حکم فیلمنامه-رمان است. یعنی در عین اینکه قالب فیلمنامه دارد می توان مثل رمان آن را خواند.

 

-آیا توانسته اید با موفقیت برنامه هایی را که برای نوشتن در نظر داشته اید به انجام برسانید؟
-وقتی به گذشته نگاه می کنم، یعنی همان زمان دانشجویی، می بینم با آنکه در محیطی حرفه ای به سر برده ام، در نوشتن دچار بی برنامگی بوده ام و این برای نویسنده بدترین چیز است که تکلیف خود را در نوشتن نداند. نداند در چه قد و قواره ای است و نداند چه مسیری را پیش رو دارد و بسیاری نادانستگی های دیگر که باعث می شود هیولای زمان نویسنده را به کام خود بکشد. ناگاه به خود می آیی و می بینی یک دهه بر تو گذشته بی آنکه کاری اساسی کرده باشی. و این در حالی است که نویسنده در هر دوره ی سنی حال و هوای متفاوتی دارد، یعنی امکان ندارد در دهه ی چهارم عمربتوانی مثل دهه ی سوم عمر بنویسی یا در دهه ی پنجم عمر بتوانی مثل دهه ی چهارم بنویسی. معمولاً به دلیل نداشتن راهنمایی که راه و چاه را به ما نشان دهد دهه ی دوم عمر که زمان یادگیری تکنیک هاست و آشنایی با مقدمات، هرز می رویم و در دهه ی سوم تا می آییم به دانش ابتدایی داستان وقوف پیدا کنیم، وارد دهه ی چهارم شده ایم بی آنکه توانسته باشیم آنات دو دهه ی پیشین عمر خود را متناسب با حال و هوای آن دوران داستانی کنیم. معمولش این است که سوژه های بکری تلف می شوند که بعد ها هم بعید است بتوان به سر وگوششان دستی کشید. این پرگویی برای این بود که بگویم چقدر از کارهایی که باید در گذشته انجام می داده ام و نداده ام، شاکی ام.

 

-لوازم نویسندگی چیست؟
-اول باید از استعداد نام ببرم. یعنی تا استعداد کاری در کسی نباشد علاقه به فعالیت در آن رشته در او ایجاد نمی شود.علاقه در دل استعداد است و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند. وقتی استعداد هست، حتماً علاقه هم هست و همین علاقه هست که به استعداد امکان پرورش و بالندگی می دهد، به این صورت که علاقه باعث می شود نویسنده وقت بگذارد و بسیار بنویسد و بسیار بخواند تا به لوازم نوشتن مجهز شود.
دومین وجه لازم نویسندگی همت و پشتکار است. نویسنده با کار تفننی به جایی نمی رسد ، بلکه این جدیت است که نویسنده را در عرصه نوشتن بر می آورد.
نویسنده باید به طور مداوم برای نوشتن همت داشته باشد و این همت را با پشتکار سامان ببخشد و این شدنی نیست مگر آنکه خود را مجهز کند. به چه؟ به کسب دانش در زمینه های مختلف علوم انسانی. چون تنها داستان (به طور اعم) است که می طلبد داستان نویس به عنوان یک دانای کل عمل کند، دانای کلی که مسئولیتش بسیار سنگین است، زیرا جدا از انکه باید نسبت به لوازم کار خود وقوف داشته باشد، باید به بسیاری از دانش ها مجهز شود، روانشناسی، جامعه شناسی،فلسفه ی مکاتب مختلف و... بخشی از این علوم از راه خواندن به دست می آید و بخشی با تحقیق، چه کتابخانه ای چه میدانی، بخش دیگر هم تجربه های زندگی است، چه آنچه نویسنده خود کسب کرده، چه آنچه از دیگران می شنود یا می بیند. بنابراین باید هم شنونده ی خوبی باشد هم بیننده ی خوبی، در غیر این صورت هم لحظه های دیداری خوب و نابی را از دست خواهد داد هم دقایق شنیداری را. از این ها که بگذریم، از مهم ترین و حیاتی ترین و تعیین کننده ترین لوازم نویسندگی که حضورش می تواند لوازم فوق را قوام ببخشد و نبودش آن ها را از رونق بیندازد، نظم است، چه در نوشتن چه در خواندن. باید روزانه دو تا پنج صفحه بنویسم، باید از این ساعت تا آن ساعت بنویسم  و اگر نشد، در ساعات دیگر روز جبران کنم. باید روزانه صد صفحه کتاب بخوانم و بسیاری باید ها که نویسندگی را در وجود نویسنده پروار می کنند. باز هم بگویم؟

 

-روش شما در تبدیل یک طرح به اثر داستانی چیست؟
-طرح برای من همیشه خطوطی بسیار کلی بوده که در جریان نوشتن رنگ و لعاب خود را پیدا کرده. من به حس نوشتن خود اعتماد می کنم و می دانم آنچه در ابتدا به هر صورتی(یک تصویر، یک حس، یک مفهوم و...) تحت تاثیر قرارم داده، در درون من صورتی برای خود پیدا کرده که من برای کشف و درکش باید دست به قلم شوم. بنابراین لذت نوشتن برای من در علم نداشتن به آنچیزی است که قرار است در پاراگراف بعد یا در صفحه ی بعد و یا حتی در جمله ی بعد متولد شود. می خواهم بگویم من نویسنده ای نیستم که طرح از پیش آماده ای داشته باشم حتی در فیلمنامه که به نسبت داستان مراتب خود آگاهی اش می چربد و تخیل در حیطه ای محدودتر مجبور به فعالیت است . اما این روند ممکن است در نویسنده ای دیگر به گونه ای دیگر باشد. فکر می کنم به تعداد نویسنده ها بتوان روش پیدا کرد. آنچه مهم است اینست که نویسنده با خلق و خو و آداب نوشتن خود آشنا باشد و آن را از مرحله ی ناخوداگاهی تحت فرمان اراده درآورد، وگرنه هم زمان را به بیهودگی از دست خواهد داد هم نیروی خود را بیهوده تحلیل خواهد برد. مثلاً من می دانم که وقتی یک جایی از داستانم گیر می کنم باید به خودم سه روز مهلت بدهم  تا ساز و کارهای درونی این مشکل را حل کنند. پیش از آگاهی به این نکته ی تعیین کننده بسیار بار می نوشتم و پاره می کردم تا آن سه روز سر می آمد و مشکل حل می شد. الان به جای کلنجار رفتن با خود و با داستان این سه روز را به کارهای دیگر می پردازم. می خوانم یا به گردش می روم و خلاصه هر کاری به جز کلنجار رفتن با داستان. از اواخر روز سوم نوشتن هجوم می آورد و همین که دست به قلم می شوم، می بینم آنچه سه روز پیش ناممکن بود اکنون شدنی است و چقدر هم نرم و راحت!

 

-به بازنویسی در کاهایتان چقدر اهمیت می دهید؟ در بازنویسی به چه نکاتی توجه می شود و چه -زمانی اثر از نظر شما تمام شده تلقی می شود؟
بازنویسی مهندسی آگاهانه ی کار است و اهمیت آن از مرحله ی ناخودآگاهی نوشتن کمتر نیست و راستش، من این مرحله را بیشتر دوست دارم چرا که داستان سر وشکل خود را پیدا کرده  و حالا باید ترمیم و آرایش و پیرایش شود و ورز آید و به سامان شود. در این بخش آنچه می چربد ، عقلانیت نویسنده است، بر خلاف مرحله ی اولِ شکل گیری اثر که حس غالب است. در بازنویسی بحث دو دو تا چهارتا مطرح است و بررسی دقیق تر انگیزه ی شخصیت ها در انجام کنش و تحلیل درست وقایع و کار روی زبان و یکدست کردن آن و خلاصه کنم ، قوام آوردن کار.  شده داستانی را تا دوازده بار هم باز نویسی کرده ام تا به رضایت خاطر رسیده ام و از آن پس یعنی وقتی منتقد درون خود را راضی احساس کرده ام، دیگر دست به ترکیب کار نزده ام مگر آنکه از طرف خواننده ای حرفه ای حرف حساب شنیده باشم.
البته بازنویسی ها ممکن است بعد از خواندن دوست یا دوستانی باشد که به نکاتی اشاره می کنند که اجرای نظراتشان داستان را بهتر و چابکتر می کند، اما در هر حال، تعداد بازنویسی بستگی تام به میزان تجربه ی نویسنده دارد، هر چه تجربه (در همه ی زمینه ها )بیشتر باشد و نویسنده نسبت به یک موضوع پخته تر عمل کند، داستان او زودتر به سامان خواهد رسید و آن رضایت درونی زودتر اتفاق می افتد...

 

-برای ارزش گذاری یک اثر داستانی چه معیارهایی وجود دارد؟
-تاثیر اولیه ای که یک داستان بعد از خوانده شدنش در من به جا می گذارد، برایم بسیار حائز اهمیت است. اگر خوشم بیاید می فهمم که داستان نویس موفق عمل کرده وگرنه نمی توانست رضایت نقاد درون مرا که بر اثر بسیار نوشتن و بسیار خواندن طی سالها آموخته شده، برآورد. حالا که برآورده پس باید اتفاق هنرمندانه ای افتاده باشد که احساس مرا به خوشی برانگیخته و با خود همراه کرده.
عکس آن نیز صادق است. اگر خوشم نیامد یا کراهتی در من ایجاد شد می فهمم که داستان مشکل دارد و داستان نویس نتوانسته از پس آن رعنای داستانی برآید و مرا به غمزه اش بفریبد. پس اولین معیار من در تشخیص خوبی یا بدی داستان تاثیری است که داستان بر من می گذارد . مرحله ی بعد نگاه نقادانه به کار است و بررسی و تحلیل داستان که نواقصش در چیست و کجاست؟ این را هم بگویم که برخورد من با هیچ اثری محتوایی نیست، برای من مهم پرداخت است که به میزان تبحر داستان نویس در نوشتن بستگی دارد، یعنی چگونگی استفاده ی داستان نویس از تکنیک که وسیله و ابزار داستان نویس برای کشف جهان است و در نقد هایی هم که نوشته ام سعی کرده ام داستان ها را به همین روش نقد کنم.

 

-ادبیات نسل جوان را چطور ارزیابی می کنید؟
-از طریق اینترنت داستان های بسیاری از جوانان را خوانده ام و شوری را احساس کرده ام که برایم امیدوارکننده است، این که ادبیات همچنان جریان زنده ای ست که راه خود را حتی از میان سنگلاخ پیدا می کند و پیش می رود. اصولاً نسل جوان امروز به نسبت دوران ما بسیار خوشبخت تر است زیرا دارای امکاناتی است که ما در روزگار خود حتی خوابش را هم نمی دیدیم، نمونه اش گستردگی وسایل ارتباط جمعی که می تواند حوزه ی دید او را بسیار وسیع تر کند.  او می تواند با داشتن یک وبلاگ هم سردبیر اختصاصی نشریه ی خود باشد هم در معرض دید دیگرانی باشد که هم سنخ اویند و درباره ی نوشته هایش سریع اظهار نظر می کنند. هر چند به دید منفی اگر بخواهیم نگاه کنیم همین امکانات می توانند آفت باشند  اگر درست استفاده نشوند. می خواهم بگویم جوانان ادیب ما هم راه خود را پیدا خواهند کرد، البته اگر با خودرایی و سرکشی های بی مورد راه را ناهموار نکنند. وجود راهنما را برای نسل جوان به شدت احساس می کنم و فکر می کنم این یک استراتژی است که تجربه ی مسن تر ها چراغ راه جوانانی شود که اسیر بی تجربگی اند و وقت و انرژی گرانبهایشان را بیهوده از دست می دهند.

 

-با توجه به اینکه تحول عظیمی مثل انقلاب اسلامی پتانسیل لازم برای به وجود آوردن جریان خاص ادبی را داراست ، چرا هنوز که بیش از دو دهه از پیروزی انقلاب می گذرد جریان قوی و تاثیر گذار ادبی به راه نیفتاده است؟
-هر اتفاق بزرگی برای اینکه با همه ی ابعادش بتواند در ذهن نسل ها جایگاه شایسته ی خود را پیدا کند، نیاز به گذر زمان دارد تا دریافت نسلها بتواند مسیر خامی تا پختگی را به درستی و با کسب تجربه طی کند. اتفاقات بی شمار و سریع در طی این دو سه دهه واقعاً خارج از ظرفیت معمول بوده است و هر یک برای رسیدن به مرحله ی پختگی در ذهن نویسندگان زمان کافی را می طلبد . بنابراین باید صبور بود و انتظار کشید. فکر می کنم زمان آن دارد فرا می رسد، چرا که جوانان دوران انقلاب اکنون به مرز میانسالی رسیده اند و همه هم با نگاهی نقادانه به گذشته می نگرند و ظاهراً دریافته اند که به زندگی و به آدمها زیادی آرمانی نگاه کرده اند و برای همین هزینه ی بسیار بابت آن پرداخته اند. این نوع نگاه ظرف و زمان خود را می طلبد، ظرفی بزرگ که پذیرش نگاه ما را به گذشته ی تاریخی مان داشته باشد و به آثاری بزرگ ختم شود. اگر توجه کرده باشید، یک دهه هست که داستان نویسان به دوران پهلوی بیشتر می پردازند و نقاط عطفی از آن را بیرون کشیده، داستانی می کنند. علت این است که این موضوع ها لباس ابهام را از تن خود در آورده اند و عریان در برابر تاریخ ایستاده اند و نویسنده در پرداختن به آنها ضرورتی تاریخی را احساس می کند، زیرا نویسندگان به عنوان وجدان های بیدار جامعه ای که در آن زندگی می کنند، بهتر از هر کسی می دانند که ملتی که تاریخ خود را نخواند، مجبور به تکرار آن است.

 

-چطور شد که در کنار ادبیات داستانی به ادبیات نمایشی روی آوردید؟
-ببینید، این ها از همدیگر جدا نیستند. فیلم نامه نویسی هم یک جور داستان نوشتن است منتها با اقتضائات خود، یا نوشتن نمایشنامه به همین صورت است . اینها هر کدام یک جور از امکانات داستان نویسی هستند که در قالب های گوناگون به تکثر می رسند. پس چرا ما نباید از این امکانات استفاده کنیم و بر بار تخیل خویش بیفزاییم؟ دلیل ندارد خود را در یک قالب محدود کنیم، اتفاقاً تجربه ی نوشتن در هر یک از این قالب ها امکان نویسندگی در قالب های دیگر را افزایش می دهد. جدا از دلایل فوق، یکی از نکات مهمی که معمولاً مغفول می ماند، این است که ما با نوشتن برای تلویزیون تیراژ خود را بالا می بریم. در حال حاضر تیراژ یک کتاب که نویسنده عمری را صرف نوشتن آن کرده، دو هزارتاست! تاسف بار نیست؟ در صورتی که بیننده ی یک سریال حداقل ده میلیون است. نویسنده با روی آوردن به کار در سینما و تلویزیون در واقع به افزایش تیراژ مخاطب خود می پردازد. حالا که مردم ما کتاب نمی خوانند، ما نویسنده ها باید چه کنیم؟ کرکره ی نویسندگی را بکشیم پایین یا به همین دو هزار تیراژ دلخوش باشیم و در کنار کارمندی خودمان گاهی هم دست به قلم ببریم و داستانی بنویسیم و هر چند سال یکبار با خریدن ناز ناشر کتابی دیگر چاپ کنیم؟ یا عاقلانه تر این است که با ورود به حوزه های دیگر نویسندگی هم امکان ارتزاق خود را فراهم کنیم هم با مخاطبان بیشتری ارتباط برقرار کنیم؟

نظرات

واقعا استفاده کردیم. دست شما درد نکند. دم آقای موذنی هم گرم. قلم شان همیشه سبز.

16 مهر 1386 | یزدان پناه |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: