خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
1 اردیبهشت 1387
15 بهمن 1386
13 بهمن 1386
8 بهمن 1386
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
9 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
4 اردیبهشت 1387
17 آبان 1386
21 مهر 1386
11 مهر 1386
14 شهریور 1386
25 مرداد 1386
25 بهمن 1385
16 بهمن 1385
16 بهمن 1385
28 آبان 1386
14 مرداد 1386
27 مرداد 1386
15 مرداد 1386
10 تیر 1386


الف - چارلی چاپلین می‌گوید که بر خلاف نظر فروید، آنچه انسان را معیوب می‌سازد سرکوب غرائز جنسی نیست، بلکه گرسنگی،‌ ناامیدی و بی‌کاری و سرمازدگی است.
ب - افلاطون در مدینه فاضله خود، حکومت را مختص به فلاسفه و نخبگان می‌دانست و هنرمندان را از آن جامعه فرضی، طرد می‌کرد. بنا به نظر عده‌ای از اندیشمندان، یکی از مبانی فاشیسم در قلمرو نظر و اندیشه، همین نظریه افلاطون است.
ج - اغلب رمانتیک‌ها و عرفا در سراسر جهان، میان عقل و عشق تضاد و جدال قائل هستند. تجربه‌های بسیار تلخ و حتی هولناک بشر در زمان حکومت موبدان در عهد ساسانیان و در قرون وسطی و حاکمیت کلیسا مبین این است که بینش اشراقی - برمبنای عشق به مثلاً زرتشت و آئین او یا عشق به حضرت عیسی و دین او - به قول نهرو، عامل اصلی بیشترین جنگ‌ها در طی تاریخ و هولناک‌ترین مصائب بوده است، زیرا مفهوم عشق، سیستمی را ایجاد می‌کند که مبنای آن دریافت آن اگر نگوییم خرد ستیزی، بلکه به جرأت می‌توان گفت که خرد گریزی است. انسان با خرد و دانش، کوشیده است تا بر قوای منفی و آسیب‌رسان طبیعت و بر روابط نابهنجار و ظالمانه اجتماعی غالب شود. در بینشی که براساس مفهوم عشق شکل می‌گیرد، منطق و خرد، جایگاهی در خور توجه ندارد و حتی در معرض تمسخر واقع می‌شود. در این بینش، جهان و زندگی انسان، آن طور که هست منظور محسوب می‌شود.
باز از ویژگی‌های این بینش، اسطوره‌سازی است. فردیت هیچ مهم نیست بلکه انسان بهره‌ور از بره است که شایستگی حاکمیت مطلق را دارد (شاید نابجا نباشد که یادآور شویم موضوعات مذکور راجع به اسلام مصداق ندارد. در حدیث از قول پیامبر (ص) است که اولین چیزی که خداوند آفرید عقل بود. پیامبر (ص) بارها خود را انسانی عادی معرفی می‌کرد تا ذهن اسطوره‌ساز، ایشان را تا حد خدایان بالا نبرد و موارد بی‌شمار دیگر که همه در اهمیت دانش و خرد است)
د – بنابراین اصلاً اتفاقی نیست که رایش سوم به اسطوره‌سازی پرداخته بود و هیتلر را بهره‌مند از فره می‌دانست. برای دریافت مفاهیم اسطوره‌ای در رایش سوم، عقل بشری را ناقص می‌دانست و زندگی را در برابر عشق به آرمان‌های فاشیستی، ناقابل و قابل تحقیر معرفی می‌کرد.
هـ- به گمانم فیلم پیانیست، بررسی موضوعات مذکور است. شخصیت اصلی فیلم، اسپیلمن، هنرمند است، یعنی فردیت دارد و خلاقیت، بنابراین نمی‌تواند مطیع پیشوا و فرامین او باشد. همچنان که آن افسر آلمانی در صحنه‌های آخر فیلم، به جهت علاقه‌مند بودن به هنر و استقلال نسبی شخصیت است که به اسپیلمن یاری می‌رساند.
و - به دلیل علاقه فراوان شخصی به فیلم‌سازی است که این یادداشت‌ها را می‌نویسم، بخصوص وقتی که کارهای قدرتمند نظیر پیانیست را با اغلب فیلم‌های ایرانی حتی ساخته فیلم‌سازان مشهور مقایسه می‌کنم، می‌بینم که به قول معروف، «میان ماه من و ماه گردون - تفاوت از زمین تا آسمان است.» پولانسکی بی‌تردید استاد چیره‌دست در شخصیت‌پردازی است و به زبان تصویر مسلط است، حواشی و زوائد را از فیلم حذف می‌کند و روایتگری قدرتمند است بنا به این دلائل:
ز - توجه به روانشناسی فردی و جمعی: پدر خانواده آدمی خوش‌بین است و به کمک‌های دولت‌های خارجی بسیار امیدوار بوده و هر بار که خبر تازه‌ای از حمله‌های متقین می‌شنود، جشن می‌گیرد اما هر دفعه، پس از اظهارات خوش‌بینانه او، از جانب فاشیست‌ها فاجعه‌ای روی می‌دهد. نظیر صحنه‌ای که سربازان فاشیست یک یهودی را از پنجره به بیرون پرت کردند. برخلاف نظریه‌های احساساتی رمانتیک‌ها که مقام فوق بشری برای هنر و هنرمند قائل هستند، در فیلم می‌بینیم که یک پیانیست مشهور و محترم و شیک‌پوش، به تدریج در موقعیت‌های ترس، اضطراب، شکنجه و توهین، تبدیل به موجودی شبه انسان می‌شود. در ابتدا حاضر است که هنر خود را در عوض غذای مجانی ارائه دهد و سرانجام دو دستی به قوطی خیارشور می‌چسبد و یا مربای اهدایی افسر آلمانی را با لذت فراوان می‌خورد لذتی که هیچ گاه از نواختن پیانو نشان نداده بود.
بعضی از یهودی‌ها در موقعیت سلطه فاشیسم، پلیس شده و مانند فاشیست‌ها با مردم همدین خود، بد رفتاری می‌کنند.
ح - در اثر توتالیتاریسم و استبداد وسیع و فراگیر که جای هیچ‌گونه فردیت را باقی نمی‌گذارد، عواطف از کار می‌افتند. این موضوع هیچ ربطی به افسردگی ندارد. انسان افسرده در حادترین حالت، باز آنقدر فردیت دارد که یا تغییر مکان دهد و یا حتی خودکشی کند اما در سلطه استبداد فراگیر، انسانت فقط تماشاچی زندگی خود و دیگران می‌شود. در فیلم، صحنه‌های موحش از کشتار، گرسنگی و جنون، جزئی از زندگی روزمره شده است. فاشیست‌ها به تدریج قوم را تبدیل به ابزار می‌کنند. در جشن کریسمس آنها را کتک می‌زنند تا خود مشروب خورده و تفریح کنن. یا در یک صحنه به یادماندنی استعاری، سرباز فاشیست، عده‌ای پیر و معلول را وادار به رقص می‌کند و خود رهبری ارکستر یک گروه نوازنده دوره‌گرد را عهده‌دار می‌شود. صحنه‌ای که شاید این مفهوم را القاء کند، جامعه آرمانی فاشیستی. جامعه‌ای که نظامی‌ها رهبرش بوده و دیگران را در مقام انسان‌هایی علیل و یا در مرز موت، آن طور که خود می‌خواهند به حرکت وا می‌دارند.
در سفر خروج که در زمره ادبیات پایه‌ای جهان است، مهاجرت قوم به سوی ارض موعود، موضوعی است شادی‌بخش، در تناقض با امر مذکور، در این فیلم مهاجرت به گتو، رفتن به سوی نابودی دسته جمعی است.
در صحنه‌ای که پسر بچه از دیوار عبور کرده و در حال برگشت کشته می‌شود، اسپیلمن هیچ احساسات خاصی ندارد. یعنی نه او و نه قوم، در اغلب موارد فقط تماشاچی هستند، یاد گرفته‌اند که عواطف خود را مخفی کنند و حتی پرسش نداشته باشند چون که پاسخ مرگ است.
ط - در حکمت باستان، آسمان مرد است و زمین، زن، آسمان حمایتگر است و زمین، زایا. در فیلم پیرزنی را می‌بینیم که با رفتار و گفتاری شبیه به مجانین، مدام از همه سراغ شوهرش را می‌گیرد که پیرمردی است خوش‌تیپ و .... اساطیر تأویل‌پذیر هستند. این پیرزن، شاید مظهر قومی کهنسال است که حامی خود را گم کرده است. آسمان و زمین، در حکمت کهن، در اتحاد با همدیگر است که تعادل، محبت و عقلانیت را ایجاد می‌کنند. گم شدن پیرمرد، باعث بی‌عدالتی، کشتار و جنوب است. به همین سبب در بسیاری از صحنه‌های فیلم با دیوانه‌ها مواجه می‌شویم. در یک صحنه دیگر، پیانیست مجذوب هواپیماها و آسمان شده و در تناقض با آسمان است که افسر فاشیست او را در میان لای و لجن به تازیانه می‌بندد. اسطوره‌ و استعاره، کارآیی فراوان در برانگیختن تفکر و عواطف دارند و افسوس که آن پیرزن، در فیلم به خود وا نهاده می‌شود و اصلاً نقش محوری نمی‌یابد. در حالی که فضا و لحن فیلم این امکان را می‌دهد که آن پیرزن و پیرمرد گم شده، محور خیلی از مباحث قرار بگیرند. چرا که تصویر قوم در فیلم، اغلب اوقات توده انبوه و حتی بی‌شکلی است متشکل از گرسنگان، دیوانه‌ها، معلول‌ها و کشتگان، توده‌ای در حد ابزار، در حد غلامان و اسیران که همچون دوران فرعون به کارهای پست وادار شده‌اند.
ی - نکته آموزنده برای فیلم‌سازان، زیاد است. گذشته از مسخ شدن تدریجی قوم و اسپیلمن، مردم عادی را می‌بینیم که گاهی بدتر از فاشیست‌ها رفتار می‌کنند زیرا در معرض تبلیغات قرار گرفته‌اند و یا آن مرد که وانمود می‌کند عضو نهضت مقاومت و طرفدار ارتش سرخ است، از احساسات ضدفاشیستی مردم به نفع خود سوء استفاده می‌کند. اسپیلمن که پیانیست است بارها با انگشتان خود اضطراب و تنهایی خویش را بیان می‌کند. با این همه فیلم از صحنه‌ها کلیشه‌ای و سطحی نیز خالی نیست. صحنه‌ای که کشتگان نهضت مقاومت سوزانده می‌شوند و فاشیست‌ها کمی دورتر دارند غذا می‌خورند. پایان فیلم اصلاً رفع تکلیف است. در صحنه‌ای مغایر با کلیت فیلم که هوشمندانه ساخته شده است، رومن پولانسکی می‌آید و اسپیلمن را پشت پیانو می‌نشاند تا تکلیف او و یکی دو نفر دیگر را مشخص کند آن هم با زبان گزارش و سرنوشت خیلی‌ها را که در فیلم نقش محوری داشتند، مانند آن زن که به اسپیلمن علاقه‌مند بود مبهم می‌ماند. اسپیلمن، طی فیلم از یک هنرمند محترم تا حد یک موجود نیمه وحشی تنزل کرده بود اما در پایان انگار نه انگار که او با خشونت حیوانی و در تنهایی دیوانه‌کننده زیسته بود، مانند دوران خوش گذشته لباس شیک پوشیده است، لبخند می‌زند و پیانو می‌زند و این یعنی دست به سر کردن مخاطب.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: