یادداشتی بر فیلم «شبی با سلطان»
الف- از این جا آغاز میکنیم که فیلم «شبی با سلطان»، پرداختی جذاب و حتی خیرهکننده در جلوههای ویژه در دکوراسیونهای فضاسازی دارد. عمر شریف و بازیگر اصلی زن «استرا» و تعدادی از بازیگران نقشهای دوم، مانند «وشتی» همسر اول خشایار شاه و یا رئیس خواجه سرایان، با درجاتی متفاوت در نقشآفرینی مسلط بودهاند، با این همه، فیلم در کلیت خود به طرزی متناقض نما میان یک فیلم خوب و یک فیلم سانتی مانتال و ملودرام سطحی سرگردان مانده است، چرا که ....
ب- تکلیف فیلمنامه مشخص نیست که آیا پیگیر فیلمی با رویکرد فلسفی است یا فیلمی جنگی - تاریخی است و یا فیلمی عاشقانه است؟ همه این نشانهها در هم و بر هم به طور گذرا در فیلم میآیند و بیآنکه بر آنها درنگ شود و پرداخت گردند و ذهن تماشاگر را درگیر سازند، آن همه مفاهیم بزرگ و مهم در صحنههایی شتابزده و پراکنده گم و کمرنگ میشوند.
پ- سینما کمابیش از همان آغاز پیدایش خود به مسائل، موضوعات و حتی به اشخاص تأثیرگذار تاریخی، توجه و اقبال نشان داده است. نمونههای موفق از این نوع فیلمهای تاریخی، یک موضوع خاص و مشخص را محور اصلی و اساسی کار قرار دادهاند. فیلم «شبی با سلطان» اما فیلمی سر در گم است.
ت- فیلم به طرزی پر طمطراق با پرسشی فلسفی آغاز میشود که: آیا تقدیر بود یا تصادف که باعث شد تا قومی از چنگ قتل عام برهند؟ چنین پرسشی بیتردید میتواند در نگاه و بیان فیلمسازی ارزشمند، دهها پاسخ با دالهای سینمایی را پی بگیرد اما فیلمساز «شبی با سلطان» از این صحنههای درنگ و گرهگاههای فلسفی به طرزی سطحی و حتی شعاری میگذرد. تقدیر مفهومی است و تصادف مفهومی است در تضاد با آن. گفته شد که فیلم فقط در حد شعار و صحنههای تکراری به این پرسشهای اساسی مردافکن میپردازد. چنین صحنهها با دلالتهای سینمایی بدیع، در این فیلم در حد تماشاخانههای درجه چندم آورده شدهاند، وقتی که مرد خای میگوید: آنان که به خدا توکل کنند پیروزند و یا صحنهای که به هامان تعظیم نمیکند و میگوید که من فقط در برابر خدا سجده میکنم!
چنین صحنهها که علیالقاعده میباید حتی تکان دهنده باشند از بس که در نمایشهای تلویزیونی و صحنههای تئاتری درجه پایین تکرار شدهاند، فوراً این پرسش را به طور عکسالعملی در ذهن مخاطب ایجاد میکنند که: چرا؟ مگر چه میشود اگر سجده کنی و کتک نخوری؟
و فیلم پاسخی به این پرسش ندارد که چرا ساحت آرزو میتواند مردانی را بپروراند که خلاف آمد عادت رفتار کنند و خواسته و ناخواسته قهرمان باشند.
ث- تقدیر مفهومی است با زمینهها و پسزمینههای اعتقادی و تصادف هم مفهومی است که بیشتر خاص دوران مدرن بوده و براساس مکانیک نیوتن شکل گرفته است، با این توضیحات که:
در تاریخ بشر و در سراسر جهان، در تاریخ اقوام دور و دیر، آن قومیتهایی که پیوسته در معرض تهاجم و تجاوز بوده و امنیت نداشته و جان و مال خود و همسران و فرزندانشان در معرض خطر همیشگی و جدی بوده است، روانشناسی اجتماعی پیچیده و چند لایه داشتهاند: از یک سو، در ساحت واقعیت و به طرزی بدیهی و حتی از سرناچاری تسلیم قوای پیروزمند بودهاند اما در عین حال و همزمان در ساحت امیال و آرزو، امید به نجات یافتن توسط مسیحا داشتهاند زیرا که در واقعیت، یکایک به ضعف خود واقف بودهاند و بنابراین قهرمانی میطلبیدهاند که در دلاوری و قدرت شبه خدایان بوده باشد تا بیاید و نه فقط همین قوم ستم دیده را نجات دهد بلکه باز، در قلمرو امر آرزومندی و امیال بیحد و به جبران مکافاتها، آرزوی سلطه بر سراسر گیتی را داشتهاند.
هم از این روست که «استر» میگوید: حضرت داوود را نه به این جهت که در جنگ خوب میجنگید – ساحت واقع - بلکه به این جهت که اعتقا داشت - ساحت تمینات انسانی - و در همین قلمروست که خدا انسان را بر گونه خود آفرید تا برخلاف همه حیوانها از حد عادی خود به در رود.
و اما تصادف مفهوم دیگری است که خاصه در قرون گذشته و براساس فیزیک نیوتن و پزشکی جدید و کیهان شناسی گالیله شکل گرفت. زمین دیگر مرکز کائنات نبود تا مهر و ماه بر گرد آن بگردند و انسان دیگر همان انسان کهن نبود و قوانین علت و معلول، به طرزی کر و کور در کار بود و .... و گفتیم که پرسش نخست فیلم میتوانست رویکردی عمیق و فلسفی را پی بگیرد اما فیلم، تکه تکه و پریشان است.
ج- فیلم، نظیر فیلمهای ملو درام و سانتی مانتال سطحی اروپایی - آمریکایی، آدمها را به خوب و بد مطلق تقسیم میکند و یک ماجرای عاشقانه پیش میآید و بعد از کمی کشمکش میان آدم خوبها و آدم بدها - معلوم است - سرانجام نیکی بر بدی غالب میشود و هیچ چون و چرایی هم درکار نیست و ذهن ساده پسند آدم متوسط که تاب تحمل اندیشیدن را ندارد، خوشنود و راضی میشود .
چرا گفتیم که فیلم، مانند ملو درامهای سطحی اروپایی – آمریکائیست؟ زیرا در روابط مرد سالار شرقی، حتی در ملو درامهای سطحی هندی و حتی هم الان نیز، هرگز مشاهده نشده است که مردی عاشق در برابر دیدگان همگان، با همسرش روابط خصوصی برقرار کند. با دیگر زنها چرا اما همسر، مالکیت خصوصی مرد است که دیگران اجازه ندارند وارد این حیطه خصوصی شوند چرا که احتمال میرود مرد غریبه در تصور خود، خیال تصاحب این ملک خصوصی را به ذهن راه دهد. موضوع با زنهای هرزه فرق میکند. در فیلم آن دست بوسیدنهای خشایار شاه که تقریباً تیپ کلاسیک غربی دارد، اصلاً مبتنی بر فرهنگ مرد سالار شرقی که سابقهای دیرین در این جا دارد، نیست. حتی در فرهنگ شرق، مرد و زن عادی، چه برسد به شاه، عور و یا نیمه عور حتی در خلوت هم ظاهر نمیشود. گذشته از باورها، در فرهنگ مرد سالار، پوشش عیوب احتمالی بدن را مخفی میکند تا مرد در ساحت آرمانی بینقص جلوه کند اما خشایار شاه این فیلم هیچ پروایی ندارد که نیمه لخت در انظار ظاهر شود. مطلب از این قرار است که فیلمسازان زحمت مطالعه در فرهنگ شرق را به خود ندادهاند، از باب نمونه .....
چ- درجوامع بسته، در میان اقوام ابتدایی، جوامعی که شکل اصلی معیشت آنها اغلب دامپروری و گلهداری بوده و روابط آنها در امور معیشت، اغلب اوقات در بده بستانهای ابتدایی با همدیگر بوده است و با آداب و عادات و باورها و سنتهای کهن و یکسان و ثابت زندگی کردهاند، هر چیز عینی و ذهنی که مرتبط با قومیت آنها بوده مقدس و اهورایی محسوب میشده و در عوض اقوام بیگانه با آداب و رسوم و طرز معیشت متفاوت و باورها و خدایان دیگر، اهریمنی بودهاند. روسای قبائل هر سرزمین یا در جنگها و یا در صلح، رهبری برای همه قبائل برمیگزیدهاند که شاه شاهان میشده است. از اینروست که هامان میگوید: یونانیان و یهود اهریمنیاند که میخواهند روابط ارباب - برده را براندازند. و از این روست که مردهای قوم خود را برگزیده میداند اما موضوع به همین سادگیها و در همین سطح ساده نیست که فیلم بیان میکند. نخست این که در ایران باستان روابط بردهداری و بهرهکشی از بردهها، هیچگاه شکل اصلی در شکل اجتماعی آن دوره ایران را نداشت. روابط و شکل اجتماعی آن دوره ایران را نداشت. روابط و شکل اجتماعی در ایران باستان مبتنی بر تمدن کشاورزی و شهر نشینی با صنایع و بازار و تجارت ابتدایی، بردهها نقشی بسیار فرعی در حد نوکر و کلفتهای معاصر در خانههای بزرگان را داشتهاند و از بابت کاری که میکردهاند حقوق میگرفتهاند. یعنی بهرهکشی از برده و بنای یک اجتماع بر بردهبرداری و استثمار بردهها آن طور که در یونان باستان معمول بود، در آن حد که فلاسفه یونان، بردهها را ابزار، منتها ابزاری سخنگو میدانستند و یا بهرهکشی از بردهها چنان که در روم معمول بود و یا در بابل و آشور مرسوم بود در ایران رواج نداشت. یک دلیل این که کوروش پس از فتح بابل، همه اسیران را بدون استثنا و از آن جمله بردههای یهود را آزاد میکند، همین ناشناخته بودن سیستم برده داری در ایران باستان است. فیلم به این نکتهها هیچ توجه ندارد اما در عین حال این موضوع نیز واقعیت است که در ایران باستان بر خلاف یونان که شهرهای پراکنده آباد داشت و از لحاظ آب و زراعت مشکلی نداشتند و دموکراسی ابتدایی بردهداری را در انتخاب حکام شهر به کار میبستند، در ایران این نوع دموکراسی کارآیی نداشت. سرزمین پهناور و بیآب، بیابان ایران احتیاج به حفر کاریزها و قناتهای فراوان داشت که ساخت و حفظ آنها به مهندسان، کارگران و نیرو و پول فراوان احتیاج داشت و این دهه تنها از عهده خزانه شاه شاهان برمیآمد. در ایران باستان، شاه حکم کسی را داشت که روزی رسان تمام رعیت بود و در نتیجه، در همراهی بزرگ مالکان موبد، شاه حکم سایه خدا بر زمین را یافته بود که فره خاص ایزدی داشت و فرمان او، فرمان خدا محسوب میشد و به خاطر استقلال نسبی فرهنگ تا همین چندی پیش، شعار چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه، شعار رسمی حکومت سابق بود. هرودوت پرورش یافته زمینه دموکراسی ابتدایی یونان، از ایرانیان تعجب میکرد که چرا به محض دیدن شاه سجده میکنند؟
ح- تمدن اروپایی - آمریکایی سه شاخه اصلی آریایی، هلنیسم و سامی دارد. در دورهای روم باستان متأثر از آیین مهرپرستی، همه نمادهای این آئین باطنگرا را به اروپا برد که هنوز هم نمادهای مهر مانند صلیب «گردونه مهر» عدد سه – اب و ابن و روحالقدوس – و سه مغ که در پی ستاره عیسی به راه افتادند، پاپ: پدر و مر شد در مهرپرستی و لباس سرخ مهر در پوشش اسقفها، دوازده حواری، شام آخر و .... در کلیسا نفوذی فراوان دارد. همچنین زئوس و ژوپیتر همان دیو آریایی به معنای خدای روشنایی و آسمان است که زرتشت در اصلاحاتی مفهوم آن را واژگون کرد. فیلمساز به طرزی یک جانبه از این واقعیتها میگذرد زیرا فیلمی عمیق نیست و تکه پاره است. از باب نمونه، شیر در آئین مهرپرستی رمزی از رموز حقیقت است و غلبه شیر بر گاو که رمز گیتی است، همانست که در تورات به عنوان غلبه بر هاویه و بینظمی آمده است اما فیلم شیرها را چنان نشان میدهد که انگار دلالتگر بر توحش و آماده هجوم هستند. فیلم اما گاهی به ندرت به مفاهیم اساطیری توجه دارد، مثلاً ...
خ- پدر هادسا «استربعدی» در کودکی او، کرهای هدیهاش میدهد که در آن جواهری است با ستارهای شش پر که در سراسر آن مکان، اتاق، منعکس میشود. کره و دایره شکلی کامل و نماد روح است به این جهت که محیط آن با مرکز، از همه سو یکسان است و در ضمن خورشید و ماه و ستارگان که آسمانی و دور از دسترس هستند، شکل دایره دارند. ستاره شش پر نیز مفاهیم باطنی اساطیری در خود مستتر دارد. هرم و یا مثلث شکلی مذکر است و در پیوند میان زمین و آسمان، این دو ستاره به هم پیوسته، در همدیگر منعکس شدهاند.
از طرفی، قاعده زمین است و رأس آن آسمان است و همزمان قاعده آسمان و رأس آن زمین است. در دریافتی باطنی، هر چیز و همه چیز، زمینی و آسمانی است.
در صحنهای از فیلم «استر» به خشایار شاه میگوید که کار خدا پنهان کردن و کار شاهان آشکار کردن است.
د- در میان اقوام ابتدایی که پیوسته در معرض هجوم وحشیانه و کشتارهای بیدریغ از جانب اقوام دیگر دیگر بر سر تصاحب زمین و مزارع و باغات و ثروت و زنها بودهاند، با بسیاری از پادشاه - پیامبران مواجه میشویم که اغلب هم کهنسال و با تجربه بودهاند. نظیر مردخای در همین فیلم که با تجربهها و هوشمندی نه فقط قوم را از کشتار میرهاند بلکه جانشین خشایار شاه میشود و ناگفته نماند که این موضوع البته سندیت تاریخی دارد و انگار آرامگاه مردخای در همدان است. در ایران باستان کیخسرو و جمشید نیز همین نقش پادشاه - پیامبر را داشتهاند.
ذ- هادسا به دستور مرخای نام استر را برمیگزیند. استر، ستاره، ستاره در رمزها حکم ناخودآگاه را دارد زیرا در شب تاریک که آگاهی و اطلاع آدمی از اطرافش را کم میکند، جای دارد. در اساطیر مرد سالار زن به سبب امر نامفهوم و رمزآلود زایندگی دالی است برنا خود آگاهی و عدم اطلاع آدمی از چگونگی پیدایش آدمی دیگر. همچنین ستاره برای اقوام ابتدایی بیابانگرد و دریانورد حکم راهنمایی و نجات را دارد.
یک صحنه اساطیری با دالهای تصویری وقتی است که «وشتی» از مقام ملکه عزل میشود و بلافاصله تصویر آبشار میبینیم، مانند آناهیتا که فرشته موکل آب است. مرتبط با آب، خاصه آبی که از آسمان میآید و مقدس است صحنهای کلیشهای اما بجاست، وقتی که استر برای نجات قوم خود، زیر باران به دیدن خشایار شاه میرود. به عنوان نکته معترضه گفته شود که چند زن برای نجات دیگران فداکاری کردهاند: شهرزاد هزار و یک شب، استر و ژاندارک.
ر- به عنوان آخرین یادداشتها بر این فیلم چند نکته دیگر لازم است گفته شود: گفتیم که در جامعه شناسی مفهومی به نام «استبداد شرقی» داریم که در آن، شاه مقامی مادی و معنوی مافوق همگان دارد، فره خاص ایزدی قرار است که او را به اهورا به طرزی ویژه مرتبط کند. خشایار شاه در این فیلم آدمی است و احساساتی که از یک طرف به عشق باور ندارد و وقتی که عاشق میشود با شاعرانهترین کلمات و لحنها سخن میگوید و بعد دوباره، بیتفاوت میشود و دوباره عاشق میگردد! هر آدمی ممکن است و حتی طبیعی است که خلق و خویی خاص خویش داشته باشد اما هر آدم دو نقش دارد، یکی فردیت خود و دیگری نقش او در موقعیت اجتماعیاش، تصمیمهای لحظهای و احساسی با موقعیت مستبد تطابق ندارد زیرا موقعیت اجتماعی حتی برای خود استقلالی نسبی دارد که آدم را در چنبره خویش گرفتار و حتی مسخ میکند. نمونهها در تاریخ ایران و جهان زیاد هستند. آغا محمدخان خواجه متشرع و در عین حال خونخوار بود. هیتلر هنرمندی نقاش بود اما در موقعیت پیشوای نازیسم احساسات شخصی خود را دخالت نمیداد. فیلم به این نوع روانشناسیهای فردی بیتوجه است.
ز- از صحنههای دلنشین و انسانی فیلم وقتی است که استرا را آدمی رویایی میبینیم، آدمی که در کابوس و در رویا میزید و میگوید که با باد آمده است و باز از این صحنههای انسانی وقتی است که متوجه میشویم رئیس خواجه سرایان، به استدا علاقهمند شده است او مخنث است اما احساسات عاشقانه را از دست نداده است، وجود آدمی خنثی در درباری پر از توطئه که میخواهد حامی و حافظ استدا باشد، زبان و دالی سینمایی است که در ذهن تماشاگر تردید ایجاد میکند.
بخصوص که فیلمساز او را زشت و خشن و ناقص انتخاب کرده است آیا قرار است که زشتی حافظ و نگهبان و حامی زیبایی باشد؟