اگر نگاهی به تاریخ معاصر جهان بیندازیم، خواهیم دید که کافهها نقش بسزایی در شکلگیری هستههای فلسفی هنری، سیاسی، فکری و انقلابی داشتهاند. محیط گرمی که به علت غیررسمی بودن، رسماً مکان بالفعل ساختن نظریات بالقوهای بود که هیچ مجالی در محیطهای ادبی و کاری پیدا نمیکردند.
به طور مثال اگر به هستی فکری فرانکفورت در فلسفه و جامعه شناسی یا گروههای بزرگ موسیقی نظیر پینک فلوید یا سینماگران مؤلفی چون گدار و کیشلوفسکی، بنگریم؛ بوی تند سیگار و لکههای سیاه قهوه را بر پیکرشان بوضوح خواهیم دید.
تقریباً همزمان با جهان، در کشور ما هم گروههایی در حال شکلگیری بودند که تنها فضای قابل دسترس برای عرضاندام را جز در کافهها نیافتند.
اگر کنجکاوانه به ادبیات و هنر کشور نگاهی بیافکنیم، شخصیتهای مستحکم و تأثیرگزاری چون شاملو، گلشیری، چوبک، دولت آبادی، امیر نادری، فرهاد، نصرت رحمانی و کیمیایی را خواهیم دید که به نقش مؤثر آنها در موجسازی نوین ادبیات و هنر در دهههای اخیر، همگان اعتراف دارند و از آن نمیتوانند فرار کنند و شاید با کمی خوشبینی و اغماض بتوان آنها را جز اولین هنرمندان ایران دانست که توانستند طبقه روشنفکر ایران را وارد مرحله ی مدرن جهانی کنند.
کافه نادری یکی از قدیمیترین و منحصر به فردترین کافههای تهران است که طی سالیان متمادی شاهد تولد و مرگ بسیاری از جوانها و کهن یاران بوده است. کافهای که حس نوستالژی نسلهای مختلف تاریخ معاصر ایران را برمیانگیزد. کافهای که وقتی قدم در آن میگذاری، صدای نفسهای صادق هدایت را خواهی شنید یا نجواهای موسیقایی واروژان را. اصلاً به هیچ وجه قصد حرافی و اضافهگویی و شاید تاریخ نگاری ندارم. آنچه خواندید مقدمهای بر سوگواره ی هنر امروز است. هنری که چه سختافزار (تئاتر شهر و کافه نادری) چه نرمافزار خود را که بخش اصلی بدنه ی حیاتی جامعه است را در خظر میبیند. نمیدانم از ایستگاه متروی داخل حیات تئاتر شهر بگویم یا فروش کافه نادری؟
شاید بیراه باشد انتظار من. شاید افزون طلبی باشد مطالبه هویت معاصرم و شاید عجولی باشد. چرا که بعد از قریب به دو هزار و پانصد سال تازه به یاد پاسارگاد و دره بلاغی افتادهام.
اما کنجکاوی سرحد ندارد و کنجکاوی من به من نشان میدهد که به زودی روی میدان نقش جهان اصفهان باند فرودگاه ساخته خواهد شد. احتمالی که اصلاً دور از ذهن به نظر نمیرسد. چرا که کشور در حال شتاب ما به سوی توسعه، نیاز مبرمی به فرودگاه دارد و چه احتیاجی به ابنیه تاریخی!
از بحث دور نمیشوم. دلم پر درد است و چشمانم پر اشک. سالهاست دیگر طنین فرهاد بر کوچینی نمیشنید. راستی کجاست فرهاد؟ پاریس.
دیر زمانی است دیگر شاملویی، رحمانی و یا امیر نادری در این کهن دیار چشم به جهان نگشوده. مدتهاست جوانان سردرگم در سینماها به دنبال معنای سینمای معناگرایند. بیضایی ماههاست اجرایش به تعویق میافتد و احتمالاً اجراهای بعدی پری صابری، خیابانی خواهد بود.
کاش ترمزی بود این قطار مدیریت فرهنگ را ! چیز زیادی نمیخواهیم. سالن نمایش جدید نمیخواهیم. سینما؟ سالن اپرا نمیخواهیم. فقط هر چه داریم از ما نگیرید.
آقایان فرهنگی هنوز جهان خاطره ی جنبش هنر مدرن را در یاد دارد. هنر مدرنی که تنها بخشی از گنجینه ی موزه ی هنرهای معاصر است.
سؤالم اینجاست اگر کافه نادری برای مسئولان فرهنگی و تاریخی کشور جای قابل تأملی نیست، آیا هنرمندان نادری نشین هم بغضی گلویشان را نمیفشارد؟
نمیخواهم کژبین باشم. اما بیسلیقگی به حدی رسیده که نماد تهران (برج آزادی) محصور تک ماکارون است و اصلاً هیچ حرفی از تئاترهای لالهزار نمیزنم که خود مقالاتی است.
در انتها مجدداً متذکر میشوم. کافه نادری بفروش میرسد. خریدار نیست؟