و باران در تمام سالهای کودکی
یکریز میبارید.
...
زمستان را
من از سوراخهای چکمهام
احساس میکردم
معلم روزها هاشور میزد تخته را با گچ
و حس گزگز پاهای سرماخورده را میداد
سفیدیهای یکدستی
که با من پا بهپا هر روز میآمد.
...
کلاغ از رد پاهایش مشخص بود
که زیر برفها جز دانههای پوک چیزی نیست.
ردیف شیروانیها:
شبیه پیرمردانی که بوی مرگ میدادند؛
صدای سرفهای انگار
پشت میلهی قندیلها
عمری به زندان بود.
...
زمستان در تمام سالهای کودکی یکبند میبارید
من اما خوب یادم هست:
لحاف کهنه
گیج اولین برف زمستان بود.