راستی!
گیریم
هر خنجر که در پهلوی باورها نشست
نوشداروی شرابی
شیونی
شعری
به کارش می کنی.
دل که چرکین شد
چه کارش می کنی؟!
*
بر نمی آید به غیر از «دوستت می دارم» از دستم
حس و حالی هست
پس
هستم
*
ماه
آن بالا
چه حالی می کند!
شیشه ی شیر شبش را
کودکی
در دهان گربه
خالی می کند
*
سالها رفت و
هنوز
من نمی دانم
چرا
تا سکوت سروها را
کودکم
با خنده ی شیرین شادی
می شکست
سهره یا ساری
کنارش می نشست
*
شاعری
آشفته
سر بر دوش رویایی غریب
کوچه های کهکشان را
تا طلوع بلبلی بی تاب
بر پرچین شب
موییده بود
بوته ای مهتاب
در لم یزرع تنهایی اش
روییده بود
*
از نفس افتاده و سر در گم ِ بسیار سرد ِ غارهای تنگ و تودرتوی تردید و سوال
می روم
افتان و خیزان
باز هم
با پای تاول بسته ی احساس و
کفش تنگ تصویر خیال...
چشمهایت
کی به دادم می رسند؟
آه! ای می خواهمت بسیار ِ سبز ِ احتمال!
*
داد! داد!
زخم های بی شمار ِ خاطر ِ پروانه را
هیچ کس
مرهم نخواهد شد
به جز
باران و باد...
*
ذره بین
مبهوت و
در آشوب ِ انگشتان کودک
شاپرک
آزرده خاطر
در تلاش و پیچ و تاب
با دلی پر درد
در مرز سحر
می کند این پا و آن پا
آفتاب!
*
هی نپرس آخر «چرا
اینهمه پروانه و پرواز را
لا به لای دفتر خیس تصاویر خیالی خسته
در سیلابگیر ِ خنده ای خاکستری
جا کرده ای؟»
باغ توفان رُفته را آیا تماشا کرده ای؟!