بین ویرانی و مرگ در انتظارم
تا نسیمی بگیرد.
بوی نیرنگ دارد
دستهای مقدّس.
هالههایی که دور سر مؤمنان میدرخشد
نیست جز بازی نور در صبح کاذب.
سالها رفت و از لولههای تفنگ خطیبان
غرّشی برنیامد.
بین ویرانی و مرگ
کیستم من؟
پُشتِ در ماندهی معجزاتی معطّر.