خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
20 اردیبهشت 1387
16 اردیبهشت 1387
14 اردیبهشت 1387
10 اردیبهشت 1387
4 اردیبهشت 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
29 بهمن 1386
8 اردیبهشت 1387
11 فروردین 1387
1 اسفند 1386
15 بهمن 1386
2 بهمن 1386
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
23 آذر 1386
29 مهر 1386
14 شهریور 1386
14 شهریور 1386

آغاز ماه مهر همیشه برای من با یک دل درد خاصی همراه بود، هیچ وقت نفهمیدم چرا بعضی ها از اینکه از فردا ساعت 6 صبح باید خواب ناز را رها کنند و روانه مدرسه شوند، خوشحالند. خصوصا این ناراحتی به سبب سال ها تجربه اندوزی در اواخر دوران تحصیل جدی تر شده بود. به ویژه اینکه فهمیدم به جنگ غول روئین تنی رهسپار هستم به نام کنکور که بسا تیرها بر او اصابت کرده و خم به ابرو نیاورده است. خوب به خاطر دارم شب اول مهر سال سوم دبیرستان را. در حالی که اخبار، جشن شکوفه ها را نشان می داد که با شادی به معلمان خود گل تقدیم می کردند، حلقه اشکی دور چشمانم تشکیل شد و آهی کشیدم از سویدای دل. این رویه کماکان در دوران دانشگاه هم ادامه داشت. هرچند به لحاظ وجود دانشجویان و اساتید سر سخت و منظم سال تحصیلی از اواسط مهر ماه آغاز می شد و رنج ابتدای پاییز اندکی هموارتر می گشت.
زمان گذشت و من به امید روزی که لقب پر طمطراق مهندس را پیش از نام خود ببینم و بر خود ببالم، تمام این درد و رنج ها و اشک و آه ها را به جان خریدم. تا اینکه تمام شد. 16 سال تحصیل، و من به خود آمدم. لقب مهندس را پیش از نام خود دیدم و دل خوش داشتم به اینکه از فردا مانند مهندسان زمان رضا شاه یک اتومبیل کشتی گون آمریکایی هر روز صبح مرا به محل کارم ببرد و پس از صرف صبحانه با برگزاری چند جلسه مشاورات مهندسی خود را ارائه و سپس برای صرف ناهار در کنار همسر فرضی به خانه رجعت نمایم. اما دیری نپایید که فهمیدم زهی خیال باطل. الان حتی اتوبوس های تهران هم هر روز ساعت 6 صبح مملو از مهندسانی است که در گرگ و میش صبح با حالت نیمه بیدار برای حفظ تعادل میله های اتوبوس را چسبیده و در جستجوی لقمه نانی رهسپار محل کارند. لذا به ورطه ناامیدی فرو افتادم و این نامیدی زمانی بیشتر شد که دانستم فلافل فروش سر خیابان که فلافل لبنانی اعلا با سس مخصوص می فروشد، در آمدش از صدها مهندس و ده ها دکتر بیشتر است. هنگامی که فهمیدم رئیس خط شادمان-تیموری هم مهندس است و برای هم وروردی های دانشکده خودش که در همان خط کار می کنند، زودتر مسافر می گیرد، (به دلیل احتمال وقوع تجمعات اعتراض آمیز از ذکر نام رشته و دانشگاه معذورم.) تیر خلاصی بر پیکر نیمه جان امیدم اصابت کرد. در حقیقت ناامیدی مرا به مرز اعتیاد سوق می داد و اگر مستند شبکه تهران در مورد کراک نبود، چه بسا من هم... بگذریم!
روزها و ماه ها به همین منوال در خزان یاس و ناامیدی سپری می شد و من آه می کشیدم به یاد اول مهرها و به یاد سال ها مدرسه رفتن و می اندیشیدم به اینکه آن روزها چه دل خوشی داشتیم. سپس داستان آن گوسپند را به خاطر آوردم که در مسیر مذبح، پشت وانت گریست و وقتی علت را جویا شدند، گفت مشتاقم جلوی وانت بنشینم و وقتی جلوی وانت نشاندندش، باز هم گریست و وقتی علت را جویا شدند گفت یاد روزهایی که پشت وانت بودم افتادم! چنین بود تا اینکه روزی به حدیثی برخوردم:

 

«اطلبوا العلم ولوا بالصین....»

 

ابتدا ندانستم صین چیست. لذا حبابی حاوی یک علامت سوال بالای سرم تشکیل شد و وقتی پرسیدم، دانستم صین همان چین است که به دلیل تلفظ عربی تغییر یافته است و «آن گاه هدایت شدم!». علامت سوال داخل حباب به سرعت محو شد و جای آن را لامپی با نور زرد- به نشانه خطور یک ایده بکر به ذهنم- گرفت. به راستی چه چیز جز رفتن به چین می توانست مرا از دریای ناامیدی نجات دهد و به ساحل هدایت رهنمون سازد؟ من تصمیم خود را گرفته بودم. مقصد: چین.
با عنایت به مشکلاتی که صنعت هواپیمایی کشور با آن روبروست؛ من راه زمینی را برای آمدن به چین انتخاب کردم. درست است که سرعت شتراندکی از هواپیما کمتر است ولی من اصلا آمادگی مرگ نداشتم. هزاران آرزو داشتم که اصلی ترین آن جامه عمل پوشاندن به همان حدیث بود. مدتی طول کشید تا از کشور ایران خارج شدیم و به خاک افغانستان پا گذاشتیم. خوشبختانه افغانستان کشور کاملا امنی است و جاذبه های توریستی فراوانی دارد. اکثر آدم ها اعضای اضافی خود را از بدن جدا کرده اند. حتی یک بار من یک دست دیدم که داشت در کنار خیابان قدم می زد. وقتی از او پرسیدم: «تو چیستی؟» گفت: «اولا حرف دهانت را بفهم. من کی هستم نه چی! ثانیا من یک افغانی هستم که نیم تنه پایین را در جنگ های استقلال طلبی افغانستان، دست و ریه راست را در جنگ با شوروی سابق و نیمه چپ را در جنگ با طالبان از دست داده ام. از شانه تا آرنجم هم در جنگ با نیروهای آمریکا روی مین رفته است.» من بسیار متعجب شدم. مردمان عجیبی هستند این افغانها. هر وقت از اوضاع ایران به کلی نا امید می شوم تنها چیزی که مرا خوشحال می کند یادی از افغانستان است. آنجا بچه ها به جای کوله پشتی کلاش بر دوش می اندازند و با نارنجک وسطی بازی می کنند. یک نوع بازی چشم بندی هم دارند که در میدان مین انجام می شود و هر کس روی مین برود می سوزد و هم از بازی و هم از صفحه روزگار خذف می شود. بگذریم. این سفرنامه چین است. شاید اگر عمری باقی بود سفرنامه افغانستان هم زیر چاپ رفت. خلاصه عبور ما از افغانستان مدت 2 هفته به طول انجامید. در طول مسیر اگر به ایست بازرسی روس ها یا آمریکایی ها یا قاچاقچی ها یا طالبان یا پاکستانی ها یا نیروهای ناتو برمی خوردیم، اکثرا از ما می پرسیدند: «چه کار مِکُنی؟» و جواب یک جمله بود: «دنبال کار مِگردُم.» این شاه کلیدی بود برای عبور از همه ایست ها حتی مرز چین. حتما انتظار داشتید نام 40 کشور را در مسیر ایران به چین بشنوید. ولی به دلیل وسعت بیش از حد، چین با بسیاری از کشورهای جهان مرز دارد. نقشه کره زمین در واقع تشکیل شده است از چین و یک سری کشورهای متفرقه که دور چین هستند. همین مطلب در مورد مردم هم صادق است. ساکنین کره زمین یا چینی هستند یا نیستند. در مورد کالاهای تولید شده در جهان هم چنین است، با این فرق که کالای جهان یا چینی هستند یا چینی. حالت دومی متصور نیست. همین الان که شما در حال مطالعه این اراجیف هستید، مطمئنم در شعاع 30 سانتی شما حداقل یک کالای چینی پیدا می شود. به هر حال چین کشور بسیار جدی ایست و همین باعث شده است من با وجود اینکه قوه بیناییم رو به تحلیل است، این وظیفه خطیر را بر عهده بگیرم و شما را با احوالات چین آشنا کنم.

 

نظرات

جسارت می کنم اما طنز سبکی بود. مسخره کردن افغانیها و تمسک به جوکهای سخیف بلوتوثی کار صداوسیماست که کفگیرشان خورده به ته دیگ. شما که اینهمه طنزنویس خوب دارید!

16 شهریور 1386 | محفوظ چون نیمچه رفاقتی داریم |  بدون email | بدون آدرس وب

من بر خلاف دوست قبلی از خوندنش بسی شاد شدم خسته نباشید!

21 شهریور 1386 | ز-ک |  بدون email | بدون آدرس وب

طنز یعنی همین! هم آدم را ناخودآگاه می خنداند و هم به فکر وامیدارد.

9 مهر 1386 | خواننده |  بدون email | بدون آدرس وب

بسیار لذت بردم. بسی خندیدم...

27 مهر 1386 | کاظم |  بدون email | آدرس وب

آقا من عذر خواهی می کنم. اون موقعی که من این مطلب رو نوشتم فکر نمی کردم این قضیه تو سریال هجو چارخونه لوث شده باشه. اینجا چارخونه تازه شروع شده!

17 آبان 1386 | محسن میرزایی |  بدون email | بدون آدرس وب

بسی نشاط برفت :)
باز هم از این گذر نامه بنویسید...

30 آذر 1386 | مهدی شرفی |  sahelefarda@gmail.com | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: