نه این آسمان نیلی یکدست زیباست،
نه ماه رقصان،
و نه این ستارهها
که آواز روشنشان را
به تماشا نشستهاند.
دشمنان خوابند و فرسنگ ها
از اینجا دور
لباس رزم شب،
گلوله باران ستارهست.
لباس روح من اما
از چدن،
آهن!
من نگهبان پارهای اشیای غمگینم
در
دیوار
تفنگم
و مشتی آدم تاریک!
*
آه ای بطالت همیشه و هنوز
دریغ ناگزیر!
سینهی ستبر و سنگی تو را
کدام آتش
- آتش
- آتش
به خاک تیره میکشد؟!