مادر میتوانست لبخند بزند
وقتی هیچ دریچهای نبود
و این به آلالههای انار
و جوانههای گندم مربوط میشد
مادر به انار اعتقاد عجیبی داشت
مثل صحرا به ریحان
یک سال انگشتانش را
به شاخههای انار پیوند زد
مادر توانستهبود طعم باغ را عوض کند
و شاید روستا را
نگفته بود
در عمق چشمه چه خواندهاست
اما همیشه از روی دانهای برنج
هفت قل هوالله میخواند
قنات خشکید
بی آن که فراموش شود
و اینها
به عمق چشمهای مادر مربوط میشد
بعدها
چاهها عمیقتر پیدا شدند
مادر چقدر گریه کرده بود!