گنجشکها آمدهاند
تا هیاهوی سبز خود را
در رگهایاین شاخهها بدمند
چگونه میتوان بر این صندلیهای نارنجی
ننشست؟
- زیر ایندرختکهنسال-
روزنامهرا باز میکنم
امروز مشکوکتر از هر روز
و پیچیدهتر از همیشه
میگذری
موهایت را در نگاه کدام آینه پیچیدهای
که راه به هیچ نسیمی نمیدهند؟!
تو میگذری
و سکوت پرندگان در ذهن درخت
جاری میشود!
روزنامه روی صندلی پهن شدهاست،
بیا کنار من بنشین.
دیروز
اسکلت این درخت
در سوزِ سرمایِ بیامان
استخوان سیاه کردهبود.
بیا کنار من بنشین.
چگونه میتوانی یک ساعتونیم
بر صندلیِ خشکِ کلاس ِ 106
دستور بشنوی؟!
دانشکدههای ادبیات
هنوز بیماری دستور دارند!
و من هیچوقت از دستور...
*
بیا بنشینیم
گنجشکها آمدهاند
و غزلهای زلالی
در رگهای این درخت دویدهاست.
بیا فال خود را بخوانیم
از برگهایی که از منقار شاخهها فرو میریزد.
*
فرصت کوتاهیست
ابرها پیشاز این آسمان را گم کردهبودند.
*
تا تو بیایی
خود را بر این آوازهای مترنّم
آویزان کردهبودم.
و کودکیهای بربادرفتهام را
تاب میخوردم.
اینک
کودکی که بر این صندلی نشستهاست
تنهاییاش را تاب نمیآورد
*
روزنامه کنار من پهن ماندهاست
فرصت کوتاهی است
دستور را رها کن
دستِ مرا بگیر.