(عکس تزئینی است)
همانطوری که مادر حدس زد شد
پدر آمد به شهر و نابلد شد
به شهر آمد، بساط واکس واکرد
نشست آنجا که معبر بود، سد شد
پدر را شهرداری آمد و برد
بساطش ماند بیصاحب، لگد شد
پدر از معضلات اجتماعی است
که تبدیل ِ به شعری مستند شد
و بعد آمد کوپن بفروشد اما
شبی آمد به خانه گفت: «بد شد!
دوباره ریختند و جمع کردند
خطر از بیخ گوشم باز رد شد»
پدر جان کند و هی از خستگی مُرد
نفس در سینهاش حبس ابد شد
به مادر گفت: «من که رفتم اما
همانطوری که گفتی میشود شد»
*
به یاد روی ماهش بودم امشب
نشستم گریه کردم جزر و مد شد