«راننده تاکسی» داستان کوتاهی در حدود 300 سطر و 2800 کلمه از آقای احسان عرفانی است. داستان صرفاً به صورت دیالوگ ـ غالباً دو نفره ـ در 4 پرده نوشته شده است (شاید به کار بردن اصطلاح پرده در داستان کوتاه مانند نمایشنامه مورد پسند استادان فن نباشد، اما بهتر از هر کلمهی دیگری میتواند قسمتهای این داستان را تشریح نماید). داستان، ماجرای 4 بار برخورد یک مرد جوان و رانندهی یک تاکسی است. راننده از مسایل مختلف اجتماعی صحبت به میان میآورد و در پایان متوجه میشود که مرد جوان کسی است که او انتظارش را نداشته است.
در ادامه 5 نکته در حاشیهی این داستان میآید.
1_ راننده تاکسی: داستان یا نمایشنامه؟
«راننده تاکسی» از آن دسته داستانهایی است که ممکن است مورد یک سؤال بنیادی قرار بگیرند: آیا «راننده تاکسی» اصولاً یک داستان کوتاه است؟
چه کسی میتواند ادعا کند که تعریف کاملی از داستان کوتاه دارد؟ و آیا اصولاً مقولاتی مانند شعر، داستان، نمایش، و به طور عام هنر، تعریف پذیر هستند؟ بسیاری سعی کرده اند که شاخههای مختلف هنر را در تعاریف گاه دافع و گاه جامع خود محصور کنند، اما تعاریف آنها به ندرت مقبولیتی فراتر از شاگردان مکتب خودشان یافته است.
«راننده تاکسی» داستانی است که تنها با تکیه بر عنوان زمانی و گفتگو نوشته شده است. من ترجیح میدهم «راننده تاکسی» را داستان کوتاه بدانم و نه چیز دیگر ـ گر چه شاید دیگران آن را فاقد عناصر داستان کوتاه بدانند. چرا؟ تنها به این دلیل که نویسندهاش آن را داستان کوتاه میداند و خواننده میتواند آن را بخواند، بفهمد، و در بارهی آن نظر داشته باشد.
آیا «راننده تاکسی» نمایشنامه یا فیلمنامهی کوتاه نیست؟ شما چه مرزی میان نمایشنامه و داستان کوتاه قایل هستید؟ و اگر نوشتهای عناصری از هر دو مقولهی داستان کوتاه و نمایشنامه داشت و عناصری نداشت، شما آن را چه مینامید؟ «راننده تاکسی» نمایشنامه نیز هست، یا به عبارت بهتر، میتواند باشد، اگر نویسنده بخواهد آن را اینچنین بنامد.
2_ گفتگو، نه مکالمه
در زبان انگلیسی دو واژهی دیالوگ (Dialogue) و کانورسیشن (Conversation) وجود دارد که تقریباً به یک معنی هستند اما از نظر نویسندگان مفهوم جداگانهای دارند. بگذارید در این نوشته، از دو واژهی «گفتگو» و «مکالمه» به ترتیب به جای دیالوگ و کانورسیشن استفاده کنیم.
حال ببینیم تفاوت گفتگو (Dialogue) و مکالمه (Conversation) چیست. «گفتگو» یکی از مهمترین عناصر داستان است که به صورت صحبت میان «شخصیتها»ی داستان بیان میشود. این عنصر مهمترین وسیله برای «شخصیت پردازی» و یکی از کلیدیترین ابزارهای نویسنده برای پیشبرد «خط طرح» است. اما منظور از «مکالمه» در این نوشتار، صحبتهای روزمره میان ما انسانهاست. صحبتهایی که هر روز میان ما رد و بدل میشود و نباید در داستان ـ به ویژه داستان کوتاه ـ جایی داشته باشد. بگذارید مثالی بزنیم. متن زیر یک«مکالمه» است:
- سلام.
- سلام.
- چه خبر؟
- هیچی سلامتی، شما چه خبر؟
- ممنون. ما هم بد نیستیم.
حال به یک «گفتگو» توجه کنید:
- سلام
- گیرم که علیک!
- چیه؟ بازم شمشیر از رو بستی اول صبحی.
- با آدمهای بیچشم و رو باید هم از رو بست!
همان طور که میبینید، در نوشتهی ابتدایی ـ که آن را «مکالمه» نامیدیم ـ عبارتهای معمولی که هر روز میان هزاران فرد رد و بدل میشود، آورده شده است. این مکالمهها هیچ دادهی جدیدی ـ نه در مورد شخصیتهای داستان و نه در مورد خط طرح داستان ـ به خواننده نمیدهد. طبیعی است که خواننده نیز از خواندن مکرر این گونه مکالمهها به سطوح میآید و سر انجام داستان را نیمه کاره رها میکند. حال به نوشتهی دوم نگاهی بیندازید. «گیرم که علیک!» این «گفتگو» نشان میدهد که شخصیت دوم چندان دل خوشی از شخصیت اول ندارد. همچنین نشان میدهد شخصیت دوم از سطح فرهنگی و تودهی خاصی است. در واقع این «گفتگو» بخشی از شخصیت پردازی داستان نیز هست. فرض کنید شخص دوم میگفت: «سلام و زهر مار!». پر واضح است که در این صورت شخصیت او جور دیگری به خواننده شناسانده میشد. در عبارت «چیه؟ بازم شمشیر رو از رو بستی اول صبحی» نیز دو نکته نهفته است. یکی آنکه این عبارت سطح فرهنگی شخصیت اول را به خواننده انتقال میدهد. خواننده مطلع میشود که شخصیت اول دارای سطح تحصیلاتی است که دست کم معنی عبارت «بستن شمشیر از رو» را میداند. دیگر آنکه بخشی از «فضا پردازی» داستان با عبارت «اول صبحی» تحقق مییابد. عبارت آخر نیز به نوعی شخصیت پردازی فرد دوم است. این فرد شخصیتی نکته سنج و ظریف بین دارد که در «گفتگو»ی خود ارتباطی میان «بی چشم و رو» و «بستن شمشیر از رو» ایجاد کرده است.
مخلص کلام اینکه نوشتن «گفتگو» در داستان ـ به ویژه داستان کوتاه که مجالی مختصر دارد ـ جزیی از مهمترین دغدغههای هر نویسنده است و نباید با آوردن چند مکالمهی روزمره این گونه انگاشت که یک «دیالوگ» خلق شده است.
حال داستان «راننده تاکسی» را در نظر بگیریم. همان طور که میدانید، این داستان کلاً بر پایهی «گفتگو» استوار است. بنا بر این، «گفتگو»ها در این داستان باید جور شخصیتپردازی، فضاپردازی، حادثه پردازی، و پیشبرد «خط طرح» را بکشند. اگر چه داستان در بعضی موارد، به خصوص اواخر پردهی چهارم از عهدهی این مهم بر آمده است، در بسیاری موارد گفتگوها به مکالمه های روزمره بیشتر شباهت دارند و خواننده را به ادامه دادن داستان بیمیل میکنند. این عبارت را بخوانید: «مساله ای نیس. بفرمایین. خدافظ / قابل نداره. سلام برسون. قرباغش. خدافظ» یا «کار عار نیست. اما بئضی کارا اعتیاد میاره... / عمومیت نداره» یا «سلام صبح بخیر / سلام حالت خوبه؟ / ممنون».
بعضی از «گفتگو»ها نیز بسیار طولانی و شبیه بیانیههای بیاثر سازمان انرژی اتمی است (!) و خواننده را خسته میکند. برای مثال در پردهی اول: «یادش بخیر مائم همسن تو که بودیم... (12 سطر، 174 کلمه در یک گفتگوی یک طرفه!)» یا در پردهی چهارم: «از داداشم میگفتم. هرچند خودش بورسیه ارتش... (11 سطر، 165 کلمه)
با وجود این، نباید از برخی گفتگوهای بر جسته و تأثیر گذار نیز غافل شد. مانند: «مسافرکش هیچ وق دخلش پر نیس. اما هیچ وق خالی ئم نیس» یا «قدیم میگفتن مادرو ببین دخترو انتخاب کن. اما حالا بگو پدر زنت کیه تا من بگم زنت کیه.» یا «آقای کمالی میگفت تارزان لخت بود چون ازین شاخ به اون شاخ میپرید. اما آقای یونسی تارزان لخت بود چون خودش اینطور میخواست.» (البته من این عبارت رو ترجیح میدادم که: آقای کمالی میگفت تارزان لخت بود چون ازین شاخ به اون شاخ میپرید. اما به نظر من تارزان لخت بود چون خودش این طور میخواست!)
3 _ چه کسی حرف میزند؟
استفاده از خط تیره (ـ) در نوشتن گفتگو یکی از روشهای مرسوم و جا افتاده است اما باید به این نکته توجه داشت که در نگارش داستان از این رسم الخط، به جا استفاده کرد. در صحنهای که بیشتر از 2 نفر در آن حضور دارند، استفاده از این روش ـ حتی اگر خواننده بتواند حدس بزند که چه کسی سخن میگوید ـ صحیح به نظر نمیرسد. در داستان «راننده تاکسی» به خصوص در پردهی اول، این ضعف به چشم میخورد.
بعضی از نویسندگان تازه کار با استفاده از علایم مختلف سعی میکنند گفتگوهای میان چند نفر را با این روش بنگارند. مثلاً برای نفر اول خط تیره (ـ)، برای نفر دوم علامت به علاوه (+)، برای نفر سوم ستاره (*)، و... استفاده میکنند. این روش نیز در سجاوندی هیچ زبانی جایی ندارد و مردود است. بنا بر این، روش مناسب در نگارش گفتگوهای میان بیش از 2 نفر در داستان، استفاده از نام و جمله بندیهای کامل است. برای مثال:
علی پرسید: «و تمام این مسایل چه ربطی به ما داره؟» پرویز، بیحوصله و بدون اینکه به طرف علی برگردد، گفت: «ربطش اینه که ما رفیق آقا دزده هستیم! خر فهم شد؟» و بی هدف کلوخی را که کنار کوچه افتاده بود، شوت کرد. کلوخ کنار من به دیوار خورد و مثل خیالهایی که قبل از این ماجراها در سر داشتم، خرد شد.
در نسخهای از داستان «راننده تاکسی» که در اختیار من قرار گرفته است، گفتگوهای افراد مختلف با رنگهای متفاوت آورده شده است. البته این کار باعث شده است که خواننده، شخصیتهای سخنگو در داستان را به راحتی تشخیص دهد، اما... اما فراموش نکنیم برای انجام هر کاری باید از ابزار مربوط به آن استفاده کرد و حتی نوآوری نیز باید در حطیهی همان ابزار باشد. همان طور که یک فیلمساز نمیتواند جلوی دوربین بیاید و یک صحنه را با متن دلخواه خودش توصیف کند، یا مثلاً یک صفحه از رمان مورد نظرش را به عنوان تکمیل صحنه در میان فیلم به نمایش بگذارد، نویسندهی داستان نیز مجوز استفاده از رنگی کردن متن، ارتباط داستان به تصویر، و امثالهم را ندارد.
4 _ شخصیتهای واقعی، اجتماع واقعی
یکی از نکات مثبت «راننده تاکسی» شخصیتهای واقعی و تقابل آنها با معضلات اجتماع است. نویسنده با ظرافت خاصی بسیاری از معضلات جامعه را به صورت غیر مستقیم از زبان شخصیتهای داستان بازگو میکند و تقابل متفاوت افراد را با این مشکلات نشان میدهد. با وجود این، به قول کمال آقا عشق سلام، نویسنده بیش از حد «ازین شاخ به اون شاخ میپرید» و از خط طرح اصلی داستان دور میماند.
5_ شوک آخر داستان
نحوهی پایان داستان کوتاه یکی از مسایلی است که هر نویسندهی داستان کوتاهی با آن درگیر است. هر نویسندهای در هنگام نوشتن داستان کوتاه مدام از خود میپرسد که «آیا داستان را از جای مناسبی آغاز کرده ام؟». پس از اتمام داستان نیز نویسنده باید از خود بپرسد که آیا داستان را به درستی و در جای مناسب خاتمه داده است.
داستان کوتاه «راننده تاکسی» از یک مؤلفهی مهم در انتهای خود بهره میبرد که شایستهی هر داستان کوتاه مدرن است و من آن را «شوک» مینامم. شوکی که نه تنها باید به شخصیت یا شخصیتهای داستان وارد شود، بلکه باید خواننده را نیز به فکر، خنده، یا گریه وا دارد.