خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
کارگاه
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
گزارش
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
11 تیر 1386

«قدرت خان» داستان کوتاهی در حدود 230 سطر و 2600 کلمه از آقای علی اکبر ناسخیان است. داستان با زاویه دید دانای کل نوشته شده است و روایت کننده‌ی گفتگو‌ها و ماجراهای روستایی است که پل حیاتی ارتباطی آن در حال خراب شدن است.

در ادامه 5 نکته در حاشیه‌ی این داستان می‌آید.

 

1- پیام داستان یا ناسزای ناموسی!

آنهایی که داستان می‌نویسند ـ حتا اگر تا کنون فقط یک داستان نوشته باشند ـ می‌دانند که پرسش «پیام داستان شما چیست؟» از صدتا فحش ناموسی هم بدتر است! آخر یکی نیست به کسانی که این قبیل پرسش‌ها را مطرح می‌کنند بگوید که «اگر نویسنده می‌خواست پیامش را روشن و واضح بیان کند که داستان نمی‌نوشت، سرمقاله‌ی روزنامه‌ی کیهان یا بیانیه‌ی بسیج دانشجویی می‌داد!» داستان‌نویسی در حیطه‌ی هنر است و هر چه متعهدتر باشد، پیامش را ظریف‌تر و لطیف‌تر منتقل می‌کند.

جدای از این نکته که پیام داستان «قدرت خان» مورد تأیید اینجانب یا خوانندگان هست یا خیر، این داستان نمونه‌ای خوب ـ اما نه عالی ـ از داستان‌هایی است که پیام نسبتاً واضحی دارد، اما نویسنده به خوبی آن پیام را در ظرافت کلمات و لطافت جملات و به دور از عجله به خواننده منتقل می‌کند.

قدرت انتقال نا محسوس پیام را نباید نادیده گرفت. بگذارید مثال ملموسی بیاورم. فیلم «کتاب سیاه» (Black book) ، محصول مشترک هلند، بلژیک، انگلیس، و آلمان به سال 2006 پیام مظلومیت و بی‌گناهی مردم اسرائیل (!!) را به ظرافتی وصف ناپذیر به مخاطب انتقال می‌دهد. اگر فیلم را دیده باشید متوجه شده اید که کمتر از 5 دقیقه‌ی آن مربوط به خود اسرائیل است و هیچ فلسطینی یا مسلمانی در این فیلم وجود ندارد! این فیلم از نظر انتقال پیام حتا برتری‌هایی نسبت به فیلم معروف «فهرست شیندلر» دارد.

خلاصه اینکه انتقال پیام داستان به خواننده (یا پیام فیلم به بیننده) بدون آنکه به شعار بدل شود، هنری است که هر نویسنده‌ای باید آن را بیاموزد.

 

2- لحن دانای کل 

در مورد تفاوت‌ها و نقاط ضعف و قدرت زاویه دید «من راوی (اول شخص)» و دانای کل (سوم شخص)» بسیار گفته شده است (و شاید در جای دیگر، بار دیگر به این نکته بپردازیم)، اما باید به این نکته توجه داشت که دانای کل باید لحن ثابتی داشته باشد. دانای کل باید داستان را با زبانی راحت و روان روایت کند تا هیچگاه حضورش به چشم نیاید، هرچند وجودش برای پیشبرد داستان لازم است. از همین جا می‌توان فهمید که «دانای کل» و «من راوی» نه تنها در زاویه دید با یکدیگر متفاوت هستند، بلکه در شیوه‌ی نگارش (یا همان لحن راوی) نیز با یکدیگر متفاوت هستند. جمله‌های که در داستان با زاویه دید «من راوی» نوشته می‌شود، متفاوت از جمله‌هایی خواهد بود که در داستان با زاویه دید «دانای کل» می‌آید. به هر حال، هر دوی این راوی‌ها ـ چه من راوی و چه دانای کل ـ باید زبان و بیان ثابتی داشته باشند که در طول داستان دستخوش تغییرات بنیادی نشود.

راوی «قدرت خان» در بسیاری موارد دچار تغییر لحن می‌شود؛ ببینید: «...تا لب‌های او را رضا ببیند.»، «مجلس در بهتی عمیق فرو رفته بود»، «قدرت سرش را بالا آورد اما جوابی نداد»، «مشت جواد که...»، «حاج علی سرش را با وقار خاصی تکان داد و از روی تاسف بود»، «اهالی رفتند البته بعد از کلی بحث و جدل.»، «قدرت خان حظر کرد که به نوبت»، و «نعره ی مردانی که انگار غارت شده باشند».

تغییر لحن از گویش جلال آل احمدی به نوشتار روزنامه‌ای و همان قدر در ذوق خواننده می‌زند که تغییر غزل از سبک خراسانی به عراقی! اگر لحن نویسنده «...تا لب‌های او را رضا ببیند» است پس باید بگوید: قدرت بالا آورد سرش را. و اگر جمله‌ی سنگین «قدرت خان حظر کرد که به نوبت» را از راوی بشنویم، عبارت ضعیف ...»، «اهالی رفتند البته بعد از کلی بحث و جدل» در گوش زنگ می‌زند.

همچنین راوی دانای کل نیابد به خود اجازه دهد که «مشهدی جواد» را «مشت جواد» بنامد؛ مگر از زبان یکی از شخصیت‌های داستان.

به هر حال ثبات لحن راوی یکی از شاخصه‌های نویسندگان بزرگ و جا افتاده است و نباید انتظار داشت که نویسندگان جوان به سرعت به این خصیصه دست بایند.

 

3- شخصیت نپردازی

هنگامی که در داستان کوتاه تعداد شخصیت‌های زیادی مطرح می‌کنید که همگی به نوعی در پیشبرد داستان یا پردازش شخصیت اصلی نقش دارند، نباید از پردازش همین شخصیت‌های فرعی غافل بمانید. شخصیت‌پردازی شخصیت‌های فرعی ممکن است موجز و محدود به توصیف صورت، ناهنجاری مشخص (مانند زخم روی دست یا لنگیدن)، گفتگوی کوتاه، یا عکس العمل به یک اتفاق یا حادثه‌ی ساده باشد.

بر خلاف شخصیت اصلی که ممکن است ابعاد گوناگونی داشته باشد و به تدریج در طول داستان پردازش می‌شود، بهتر است شخصیت فرعی ـ که غالباً تک بعدی است ـ در همان ابتدای ورود به داستان پردازش شود. مانند هنرپیشه‌ی فرعی تأتری که روی صحنه می‌آید، همه او را به وضوح می‌بینند و با او آشنا می‌شوند، و پس از ایفای نقش کوتاهی، از صحنه بیرون می‌رود تا در جای مناسب دوباره به صحنه باز گردد.

جدای از این ایراد که شخصیت اصلی نیز حتا در داستان «قدرت خان» به خوبی پردازش نشده است (و اصولاً مشخص نیست که شخصیت اصلی کیست و ارتباط او با داستان چیست)، شخصیت‌های فرعی نیز سرزده و بدون پردازش مناسب به داستان وارد می‌شوند؛ ببینید: «قاسم نگاههای آخرش را به...» در ادامه‌ی جماه نیز هیچ توصیفی از قاسم جز اینکه بیل در دست دارد، نمی‌خوانیم. «دم در سمیع را هم دیدند و ...» تا سطرها در مورد سمیع چیزی نمی‌خوانیم. «و بعد از آنکه مرتضی جلویشان یک قلیان گذاشت و...» شما می‌دانید مرتضی کیست؟

مخلص کلام اینکه در داستان‌های کوتاهی مانند «قدرت خان» که شخصیت‌های زیادی در آن وجود دارند، مدیریت شخصیت‌ها و پردازش به اندازه (نه زیاد و نه کم) و حضور به موقع آنها در داستان از وظایف نویسنده است.

 

4- گفتگو، نه مکالمه

این مبحث و تفاوت «گفتگو» و «مکالمه» را در نقد قبلی به تفصیل بیان کرده‌ام. بیاید در چند مثال از گفتگوهای داستان «قدرت خان» بیاوریم و در آنها عمیق شویم:

الف ـ صفر علی به جعفر می‌گوید: «...میدونی پسرم نصیر مدتیه...» کلمه‌ی «پسرم» در این گفتگو به زور گنجانده شده است تا اطلاعی به خواننده برساند و بنا بر این گفتگو را تصنعی کرده است. و الا اگر صفر علی فقط می‌گفت «نصیر»، جعفر که شوهر خواهر اوست، قطعاً می‌دانست که نصیر پسر او است!

ب ـ سمیع آرام غرید: "اون کفش گندهه مال حاج علیه. قشنگ معلومه".

-"چون تن بکار نمیده؟"

-"میده ولی کم"

در این مکالمه (می‌گویم مکالمه و نه گفتگو!) نویسنده 2 هدف را دنبال می‌کند: اول آنکه «سمیع» را ه به تازگی وارد داستان شده است، شخصیت‌پردازی کند؛ و دوم آنکه از زبان سمیع، حاج علی را تنبل معرفی کند. اما چون نویسنده در نگارش این گفتگو دقت لازم را نداشته است، به هیچ کدام از اهداف خود نمی‌رسد!

توجه کنید رسم الخط نوشتن مکالمه غلط است! جایی که شما از خط تیره ابتدای سطر به جای هر گوینده استفاده می‌کنید، نباید مکالمات را داخل گیومه بگذارید. همچنین این رسم الخط به کل در این صحنه جایی ندارد. زیرا بیش از 2 نفر در صحنه حضور دارند (جعفر، صفر علی، و سمیع) و بنا بر این گوینده‌ی جمله‌ی «چون تن به کار نمی‌ده؟» برای خواننده مجهول است.

حال یک نفر به من بگوید، پاسخ «میده ولی کم» یعنی چه و چه راهبردی در داستان دارد!

 

5- از دانایی دانای کل استفاده کنید

وقتی داستان را با زاویه دید دانای کل می‌نویسید، ذهنیت «من راوی» را از خود دور کنید! دانای کل (منظور دانای کل نامحدود است، در مورد تفاوت‌های دانای کل محدود و دانای کل نامحدود در مجالی دیگر خواهم نوشت) می‌تواند روند خطی و خسته کننده‌ی داستان را بر هم زند، در جای لازم صحنه را به فرسنگ‌ها دوتر منتقل کند، و در صورت لزوم، ذهن و فکر شخصیت‌ها را برای خواننده بازگو کند.

داستان «قدرت خان» اگر چه با زاویه دید دانای کل نا محدود نوشته شده است، اما جز بند اول، یک جا در میان داستان و انتهای داستان، از قدرت این زاویه دید در تعویض صحنه و خط روایت، استفاده نشده است و به همین دلیل داستان روند خطی و گاه خسته کننده‌ای به خود گرفته است.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: