خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
کارگاه
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
گزارش
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
23 تیر 1386

«نگاه ماه» داستان کوتاهی در حدود 1800 کلمه از خانم سارا عرفانی است. داستان از زبان همسر یک جانباز نقل می‌شود. جانبازی که در جنگ دچار ضایعه‌های عصبی ـ روانی شده است. همسر جانباز (راوی) باردار است و با «تو»ی بدل از شوهر بستری در آسایشگاه روانی سخن می‌گوید. در طول داستان به تدریج اطلاعاتی در مورد بیماری جانباز به خواننده منتقل می‌کند. در پایان داستان جانباز خودکشی می‌کند.
سه حاشیه در مورد این داستان را در ادامه تقدیم می‌کنم.

1- هنر متعهد: هنر یا شعار؟
هر کسی که در این مملکت زیسته باشد عبارت «هنر متعهد» را شنیده است و آنان که اندکی هم به این مقولات نزدیک شده باشند، منازعه‌های بی‌پایان اهل هنر را در قبول و رد این مطلب، در یاد دارند. جالب آن است که دو گروه صد در صد مخالف در این جبهه وجود دارد: عده‌ای معتقدند هنر تا زمانی هنر است که به چیزی تعهد نداشته باشد، «هنر برای هنر» است و اگر هنر به چیزی غیر از خود منسوب شود، شعار است و لا غیر؛ گروه دیگر اما معتقدند هنر بی‌قید، هنر بی‌تعهد، و هنر بی‌هدف چیزی جز پوچی و هرزگی نیست و اصولاً شایسته نیست که آن را هنر بنامند! از آنجا که این دو دیدگاه هیچ وجه مشترکی ندارند، بعید است روزی طرفین به پاسخ مسالمت آمیزی در این بین برسند و اگر چند صباحی است که گروهی به جبر زمانه و شرایط سیاسی پیروز به نظر می‌رسد، خیال باطلی است که آتش زیر خاکستر گروه مقابل را به منزله‌ی قبول سخن حریف دانست.
به هر تقدیر در این «حاشیه» قصد نداریم که به حق یا ناحق بودن هر کدام از این فرضیه‌ها بپردازیم. تنها از من بپزیرید که این نوشته در قلمرو «هنر متعهد» نوشته شده است یا اگر بهتر بخواهم بگویم، قرار بود نوشته شود! همچنین قصد نداریم «هنر متعهد» را تعریف یا تشریح کنیم و معیارهای آن را یک به یک بشماریم. تنها می‌خواهیم با حس عمومی که تمامی ما از عبارت «هنر متعهد» داریم به سراغ این نوشته برویم و آن را با محک «داستان کوتاه خوب» بسنجیم.
همان طور که داستان را خوانده‌اید، متن داستان به صوت احساسی و با تشبیه‌ها و تعبیرهای شاعرانه نوشته شده است. حال نام آن را هر چیز می‌خواهید بگذارید؛ دراماتیک، رمانتیک، یا هر چیز دیگر. اگر چه این سبک نوشتن، سبک بد یا نامعمولی نیست اما نویسنده همیشه باید توجه داشته باشد که مشغول نوشتن «داستان» است، نه شعر، نه متن ادبی، نه بیانیه، و نه هیچ چیز دیگر. در داستان «نگاه ماه» به نظر می‌رسد که نویسنده گاه گاه پا را فراتر از حدود داستان نویسی گذاشته است و احساس‌ها و عواطف خود را خارج از چارچوب داستان مطرح کرده است. به چند نمونه توجه کنید: «...من که زبانش را نمی‌فهمم و تو با اینکه این را می دانی، باز هم پیغامت را به ماه می دهی تا به من برساند...» یا « از افتادن نمی ترسیدی و از مردن، که همیشه آن را از زندگی، بهتر می دانستی» یا «ماه هم از میان ابرها، پیغامت را به من می دهد اما من نمی فهمم». این مشکل را نیز هر چه می‌خواهید بنامید: کلیشه، شعار، یا هر چیز دیگر. به حر حال این عبارت‌ها در یک داستان جایی ندارد.
بعضی از نویسندگان جوان گمان می‌کنند که در زاویه دید اول شخص هر چه بخواهند می‌توانند بنویسند و توجیه می‌کنند که بیان و زبان راوی داستان این گونه است. این فرضیه نمی‌تواند صحیح باشد، در غیر این صورت هر نوشته‌ای را با این توجیه می‌توان یک اثر داستانی دانست! داستان کوتاه نیز ـ همانند تمامی شاخه‌های هنر و ادبیات ـ فنون و حدود خود را دارد که نویسنده باید به آنها متعهد بماند.
به نظر حقیر، نوشتن داستان‌های شعاری ـ که معروف شده است به: «حاجی، سیدت رو کشتند!» ـ هنر متعهد نیست، نوعی شعار خوب یا داستان ضعیف است. نمی‌خواهم بگویم که «نگاه ماه» در دسته‌ی این گونه شعارها جای دارد. مشخص است که نویسنده می‌خواهد از رک گویی و شعار خوانی فرار کند و یک اثر هنری خلق کند نه یک شعار اثرگذار، اما درصد موفقیت او چندان زیاد نیست. به یک قسمت دیگر داستان ـ که دیالوگی از شخصیت جانباز است ـ توجه کنید: «برین کنار! ولم کنین! دارن میان، برین کنار بالشون نگیره بهتون!» و در ادامه از زبان راوی: «ای کاش من هم می دیدم آنچه را که تو دیده بودی و تا این حد مشتاق رفتنت کرده بود.»
همان طور که گفتم، وقتی یک نویسنده داستان می‌نویسید، همیشه باید به خاطر داشته باشد که «داستان» می‌نویسید و نه چیز دیگر. این نکته، اگر درست تعبیر شود و اگر نویسنده بر فنون داستان نویسی تسلط کافی داشته باشد، نوشته را از شعار زدگی و کلیشه‌ای شدن نجات می‌دهد. بد نیست مثالی بزنم. در زندگی روزمره ممکن است به همدیگر بگوییم: «فلانی آدم بی‌رحمی است.» و در متن ادبی می‌توانی نوشت: «... و او بسی سنگدل بود.» و قس علی هذا. اما در داستان چه؟ در داستان من ترجیح می‌دهم چنین چیزی را بنویسم:
«پیرمرد باز تلوتلو خورد اما میله‌ را دو دستی چسبید. راننده بی‌توجه به زن‌هایی که توی مینی‌بوس نشسته بودند یک فحش آبدار به ماشینی که جلویش پیچیده بود، نثار کرد. مجید به زنی که در ردیف کناری خوابیده بود، زل زده بود و به چیزی توجه نداشت. گفتم: بذار پاشم جام رو بدم به این پیرمرد، گناه داره. با اکراه نگاهش را به طرف من چرخاند و با صدایی که به گوش پیرمرد هم می‌رسید، گفت: زکی! داش ما رو ببین چه ببوییه! این حاجی حالش رو برده و نعشه شده، حالا تو می‌خوای یه جای گرم و نرم هم بهش بدی و یه لنگه پا تا اون سر خط واستی؟ چندبار بهت بگم توی این شهر عبدلا بازی رو بذار کنار؟»
در این نوشته کلمه‌ی «بی‌رحمی» یا «سنگدلی» یا کلمه‌ای مترادف آنها وجود ندارد، اما خواننده حس لازم را نسبت به شخصیت مجید پیدا می‌کند. به عبارت دیگر راوی و دیالوگ مجید به طور غیر مستقیم مجید را شخصیت پردازی می‌کند اما برداشت این قضیه به عهده‌ی خواننده است. یک نویسنده همیشه باید به هوش، برداشت، و آزادی ذهن خواننده‌اش احترام بگذارد. این جمله‌ی زیبا را از «نگاه ماه» به یاد آورید: «نور ماه، ابرها را کنار می‌زند و دلم را گرم می‌کند...» و ببینید چگونه می‌شود آن را خراب کرد: «...این را هم تو به او گفتی حتما. می دانم.» جمله‌ی ابتدایی جمله‌ای نسبتاً خوب است و (جدای از اینکه آیا می‌شود «نور ماه» را «دل گرم کننده» دانست یا نه) خواننده را با حال و هوای داستان اجین می‌کند، سخن این است که خواننده خود باید به مفهومی همانند جمله‌ی دوم برسد، نه اینکه نویسنده این مطلب را به او دیکته کند.
مثال دیگری از داستان «نگاه ماه» می‌آورم که شاید نقطه‌ی اوج و زیباترین جای داستان باشد:
...و پرسیدی: «اگه یه روزی روزگاری موشکی که سیمای مغزمو به هم ریخت ببینی چی بهش می‌گی؟» و من خندیدم و گفتم: «می بوسمش و می‌گم دستت درد نکنه. اون جوری همش می‌رفت بیرون و کار این و اونو راه مینداخت. اما حالا می تونه همیشه تو خونه پیش من بمونه....»
و باز ببینید چه طور نویسنده به این گفتگوی زیبا نیز ضربه می‌زند: «... دیگه دلم براش تنگ نمی‌شه.» پر واضح است که خواننده باید این برداشت آخر را بکند، نه اینکه نویسنده به زور آن را به خواننده بخوراند!»
مخلص کلام اینکه، فنون داستان نویسی همانند قلمویی برای ترسیم زیباترین منظره‌های در دست نویسنده است. یک نقاش به وسیله‌ی قلمو می‌تواند صحنه‌ای از بهار را به تصویر بکشد که اثری هنری و درخور تقدیر شود، حال آنکه دیگران ممکن است به نوشتن کلمه‌ی «ب هـ ا ر» بر روی بوم بسنده کنند. نویسنده نیز می‌تواند مانند نقاش باشد، یا مانند عوام؛ و استفاده‌ی مناسب از فنون داستان نویسی است که این اختلاف را موجب خواهد شد.

2-گفت و نگو
در نوشته‌ی قبلی (حاشیه‌ای بر راننده تاکسی) در مورد گفتگو بسیار نوشتم و قصد ندارم که آن مطالب را تکرار کنم. جانباز که شخصیت اصلی داستان است، 7 دیالوگ در این داستان دارد:
1- «خدا! می دونم دیگه طاقت نداری من اینجا باشم. پس به این زمینیا بگو برن عقب تا راحت تر بتونم بیام تو آسمون!»
2- «برین کنار! ولم کنین! دارن میان، برین کنار بالشون نگیره بهتون!»
3- «ولم کن! تو رو خدا ولم کن! دستامو فشار نده! ول کن!»
4- «تو رو خدا نزن! خفه می شم. ببین خفه می شم. قبوله؟ نزنی...» «نزن... باشه»
5- «اگه یه روزی روزگاری موشکی که سیمای مغزمو به هم ریخت ببینی چی بهش می گی؟»
6- «یعنی اون موقع منو دوست نداشتی؟!» «پس چرا می گفتی منو دوست داری؟ هان!»
7- «اگه بیای جلو خفه ات می کنم!»
اگر مانند حقیر معتقد باشید که گفتگو مهمترین رکن شخصیت پردازی است، حتماً قبول دارید که این سخنان در حد شخصیت اصلی یک داستان نیست. بعضی از آنها کلیشه‌ای است و برخی دیگر اگر باشند یا نباشند، تفاوتی برای داستان یا شخصیت اصلی ندارد. نباید شرایط خاص شخصیت اصلی را توجیه کننده‌ی دیالوگ‌های ضعیف او دانست. شخصیت اصلی حتا در جنون نیز باید گفته‌های پرمغز و تأثیر گذار داشته باشد که در این مورد شما را حواله می‌دهم به گفتگو‌های شخصیت «مجید» با بازی بهروز وثوقی در فیلم «سوته‌دلان» و گفتگوهای شخصیت با بازی اکبر عبدی در فیلم «مادر» آثار مرحوم علی حاتمی.

3- ورود به یک «بازگشت»
همان طور که می‌دانید دو نوع بازگشت در داستان نویسی مورد استفاده قرار می‌گیرید. بازگشت به گذشته (فلاش بک) و بازگشت به آینده (فلاش فوروارد) (شاید معادل‌های فارسی انتخاب شده برای عبارت‌های فلاش بک و فلاش فوروارد را نپسندید اما اجالتاً چاره ای ندارید، زیرا قلم در دست حقیر است که آنها را می‌پسندم!). نکته‌ی مهم در داستان نویسی مدرن ـ و البته فیلمنامه نویسی، نحوه‌ی ورود به این بازگشت‌ها است.  اگر فیلم‌های قدیمی را به خاطر داشته باشید، شخصیت گوشه‌ای می‌نشست و به فکر فرو می‌رفت و کم کم صحنه از فوکوس خارج می‌شد و فیلم به صحنه‌ی بازگشت به گذشته یا آینده وارد می‌شد. مشابه همین روش در داستان نویسی وجود داشت که فرد در خواب یا در خیال خود، فلاش بک یا فلاش فوروارد را ایجاد می‌کرد. این روش‌ها منسوخ و ناپسند شده اند. در داستان نویسی و فیلمنامه نویسی مدرن یک تلنگر (Trigger) برای گشودن تونل «بازگشت» و ورود به آن لازم است. در این زمینه شما را حواله می‌دهم به داستان «یک دانگ از بهشت» نوشته‌ی «مسعود شصتی» و فیلم «لیلی با من است» ساخته‌ی کمال تبریزی (نسخه‌ی مونتاژ شده برای جشنواره‌ی فیلم فجر، نه نسخه‌ی تلویزیونی آن).
در داستان «نگاه ماه» یک بازگشت به گذشته وجود دارد (دفعه قبل که به خانه آمده بودی یادت هست؟...) که نحوه‌ی ورود به آن بی‌مقدمه و بدون تلنگر است.

در پایان به دوستان پیشنهاد می‌کنم که اگر 3 اثر ذیل را تا کنون نخوانده‌اند، در برنامه‌ی داستان خوانی خود قرار دهند:
1- «دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز» نوشته‌ی سید مهدی شجاعی
2- «یک دانگ از بهشت» نوشته‌ی مسعود شصتی
3- «گل را نمی‌شود زد» نوشته‌ی مژگان عباسلو

نظرات

ممنونم از لوح عزیز ... همین

23 تیر 1386 | نیما |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: