بهار، اشک ِ آدم برفی را درمی آورد.
حیوانات تنها به ریش ِ بز می خندند.
رودخانه، تا زمان ِ خشک سالی خواب ندارد.
جوراب های ِ کهنه، با وصله جفت ِ هم می شوند.
تب و لرز کردم، «مینا»ی دندانهایم هم آوا شدند.
کشتی ِ عمرم، در ساحل ِ عشقت پهلو می گیرد.
بیدهای خانگی از باد نمی لرزند، پشم می خورند.
«سارا» در این زمانه، عاشق ِ «دارا» می شود.
پشتم باد خورده، ابر ِ وجودم از باران تهی شده.
«صد»، نمره ی دلخواه ِ دشتِ تشنه است.
برای چریدن، باید رسم ِ گوسفند پیشه کرد.
داروی دارو«خانه»، مشکل ِ مسکن ندارد.
سقوط، بزرگ ترین سوتی ِ پرواز است.
ماهی «آزاد»، « اسیر » دریاست.
خطِ فقر را، هیچ کس نمی خواند.