دکتر فرج الله ناصری در مقدمه کوتاهش در کتاب "اندیشه ها و انسان" که مجموعه مصاحبه ایست با ژان پل سارتر، می نویسد:
"ژان پل سارتر، همه می دانند، بزرگتر از آن است که درستی یا نادرستی اندیشه هایش در ترازوی کوچک و دانش و بینش مترجمی چون من سنجیده شود....." و بنده هیچ جمله ای را زیباتر از این جمله برای آغاز این مقاله نیافتم.
ژان پل سارتر در پنجم ژوئن 1905 در پاریس زاده شد. در رشته فلسفه به تحصیل پرداخت و در جنگ جهانی دوم به عنوان دیده بان توپخانه شرکت کرد. هنگامی که نازی ها پاریس را اشغال کردند سارتر در پاریس ماند و اگرچه زندگیش در مخاطره بود به صورت یکی از فعال ترین اعضای جنبش زیرزمینی مقاومت کرد و به قول خودش: «ما هرگز آزادتر از زمانی نبودیم که در اشغال آلمان قرار داشتیم.»
وی هنگام مبارزات سیاسی اش به تدوین فلسفه خود و بر مبنای آن فلسفه، شروع به نگارش داستان ها و نمایشنامه های گوناگون کرد که هر کدام به خودی خود ارزشمند و قابل تامل است. سارتر پیشوای فلسفه اگزیستانسیالیسم جدید است و روایت او از آن، در تمام آثارش بیان شده؛ به نظر سارتر انسان در نوعی هیچی و لجن به دنیا پا می گذارد و او آزاد است که در این لجن باقی بماند و بنابراین، هستی انفعالی، وارفته و رضامندانه ای داشته باشد؛ مانند: ابلوموف یا ژنده پوش های بکت، یا اینکه به واسطه ی عمل ارادی، متعهد گردد و بدین گونه عمل و نقشی را در زندگی اجتماعی و سیاسی تعهد کند. اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر (1946) کتابی است که سارتر نگرش خود را در آن شرح داده است. اما مسئله اصلی در باب فلسفه سارتر، نه جست و جوی خدا بلکه انکار اوست که بحث نادرستی فلسفه او را پیش می کشد و بحث هایی که این فلسفه را به عنوان چیزی زشت، بدعت آمیز و به طرز شریرانه ای، فاسد می داند که فیلسوفانی چون هایدگر و یاسپرس آن را مرگ فلسفه وجود می دانند و ژرژ یوگوویچ در باره آن می گوید: «اگزیستانسیالیسم خود را موظف ساخته است تا وجود را تا حد صفر، تنزل دهد و این است تهوع ناتوانی.»
اما جدا از نگرش فلسفی سارتر و اعتراضات گسترده بر ضد آن، سارتر یک هنرمند تواناست ولی هنر وی را هیچگاه نمی توان از تفکرات فلسفی او جدا کرد. سارتر آثار داستانی چون تهوع، دیوار، گوشه گیران آلتونا ، مگسها، جنگ شکر در کوبا و نمایشنامه هایی چون دستهای آلوده، شیطان و خدا، نکراسف و زنان تروا را نوشت و مجله ای به نام «دوران جدید» منتشر کرد اما به گفته ی کارشناسان و تحلیل گران مختلف، هیچکدام از این آثار به تأثیرگذاری و ارزشمندی تهوع نبودند.
رمان تهوع در 1938 نوشته شد و نقطه ی عطفی در حیات ادبی و فلسفی سارتر به حساب می آمد. روکانتن (شخصیت اصلی رمان) در برابر خویش دوپاره شده است؛ شیئی مادی و فانی، و در عین حال هیچی یا آگاهی ای که به شیوه ی خود و به سهم خود، هستی غیر مادی اش را ادامه می دهد. رمان تهوع درامی است درباره آگاهی، و از این نظر بی شباهت به رمانهای ویلیام فاکنر، مارسل پروست یا جیمز جویس نیست. اما از نظر اینکه وسیله ای است برای تحقق و تفحص در آگاهی، تهوع متنی است مدرنیستی و قهرمان آن ضد قهرمان است. در پایان رمان، روکانتن در آرزوی جهان ناب است یعنی نوعی نجات فلسفی و رسیدن به کمال مطلق.
سارتر در زمینه ی تئاتر هم خود را هنرمندی مدرن معرفی می کند هنرمندی که تئاتر بورژوایی را محکوم می کند. تئاتری که از موضوعات کهنه شوهر، زن، فاسق، اختلافات خانوادگی و... شکل می گیرد. در کنفرانسی در سوربون سارتر نگرش فکری خود را برای هنر کاملتر تئاتر بیان می کند. هنری که در مقابل تئاتر حماسی برشت و تئاتر بورژوایی قرار می گیرد و عمقاً امکان رعایت هر دو تکنیک را بوجود می آورد.
ژان پل در همان ایام دانشجویی خود با یکی از خانم های همدرس خود بنام سیمون دوبوار آشنا شد که خود از نویسندگان بنام فرانسویست و این آشنایی هرچند با ازدواج های مرسوم کاملاً متمایز بود اما تا آخر عمر ادامه یافت. سیمون دوبوار سه سال از سارتر کوچکتر بود و در امتحانات فارغ التحصیلی بعد از سارتر به رتبه دوم نائل آمد.
بیست و هشت سال پیش در چنین روزی ژان پل سارتر پس از هفتاد و پنج سال زندگی پر فراز و نشیب خود درعرصه هنر و فلسفه در سال 1980 و در اثر بیماری، چشم از جهان فرو بست.